به یاد مهرداد فخیمی
مهرداد فخیمی، فیلمبردار توانای سینمای متفاوت ایران، اخیرا پس از یک بیماری طولانی درگذشت. من که چند سالی در نیمۀ اول دهۀ 1350 دستیار او بودم، این نوشته را به یاد جاودانۀ او نوشتهام، و در شمارۀ 384 ماهنامۀ فیلم چاپ شده است.

من زمانی با مهرداد فخیمی آشنا شدم که تازه، به خیر و خوشی، دورۀ دو سالۀ مدرسۀ عالی تلویزیون و سینما را تمام کرده بودم و قرار بود بشوم کارمند تلویزیون ملی ایران، که نمیخواستم بشوم. تابستان 1352 بود، 25 سالم بود و آرام و قرار نداشتم. با رؤیاهای دیگری به این مدرسه آمده بودم و حالا میدیدم که صاف و پوستکنده کلاهی سرم رفته است به چه گشادی. شاید هم تقصیر خودم بود که توی این تله افتاده بودم. این که میگویم «حالا میدیدم» معنیاش این نیست که تازه بعد از دو سال به قول معروف «دو زاریم افتاده بود». از همان ترم اول متوجه شده بودم که این مدرسه، آن مدرسۀ سینمایی نیست که در فکر و خیال خودم مجسم کرده بودم. اما چارۀ دیگری هم نداشتم. با جیب خالی و بی پشتوانۀ مالی از جایی، هیچ آیندۀ روشنتری در زمینۀ دیگری برای خودم نمیدیدم. پس ادامه دادم و به خودم گفتم قدم به قدم پیش برو و سعی کن در هر موقعیتی بهترین راه حل را برای خودت پیدا کنی. با خودم عهد کرده بودم که قبل از اینکه سی سالم بشود، باید جای پایی برای خودم در سینما پیدا کرده باشم . احساس میکردم دیگران از من جلو افتادهاند و من کلاهم پس معرکه است.
از آنجا که مدرسه متعلق به دستگاه تلویزیون ملی ایران بود، ما تعهد داشتیم بعد از فراغت از تحصیل، به استخدام تلویزیون در آییم، که معنیاش این بود هر کسی را به هر شهری که میخواستند میفرستادند، و کاریش هم نمیشد کرد. هیچ هم معلوم نبود کی بتوانی خودت را از آن شهر به تهران منتقل کنی. من نمیخواستم خودم را اسیر چنین دم و دستگاهی کنم.
یک روز با بهمن فرمانآرا که از معلمهای ما بود درد دل میکردم و گلایه که این وضع را من نمیتوانم تحمل کنم. تکلیف من چیست؟ گفت بگذار ببینم چه کار میتوانم بکنم. یکی دو روز بعد، بقیۀ همکلاسیهای من رفته بودند دفتر آقای پیمان، که از مدیران تلویزیون بود و همانجا حاضر و غایب کرده بودند و مشخص شده بود کی به کجا برود و کی در تهران ماندگار بشود. اسم مرا که خوانده بودند، من نبودم، پیمان گفته بود «سنندج» (یا جایی در همان حوالی). وقتی بچهها خبر را به من دادند، گفتم «همین الان میرم بلیط اتوبوس بخرم راه بیفتم!»
از آن طرف، بهمن فرمانآرا با ملک ساسان ویسی، که مدیر ادارهای بود به اسم «تلفیلم» حرف زده بود و ویسی هم گفته بود «بفرستش بیاد ببینم چند مرده حلاج است.» این «تلفیلم» اداره یا سازمانی بود در دل تلویزیون که با بودجۀ تلویزیون و برای تلویزیون فیلم و سریال میساخت. در آن چند سالی که عمر کرد، تا زمان انقلاب، که چیزی بود حدود شش یا هفت سال، فیلمها و سریالهای زیادی ساخته شد در این دستگاه.
سال 1352 «تلفیلم» تازه به راه افتاده بود و اولین سریالی هم که قرار بود آنجا تولید بشود «دلیران تنگستان» بود. بعدها شنیدم که سال قبلش گروهی به بوشهر رفته بود برای شروع فیلمبرداری، اما کار به جایی نرسیده بود و دست از پا درازتر برگشته بودند. حالا مهرماه 1352 بود و گروه با سازماندهی مرتبتر و سر و سامان بهتر قرار بود راه بیفتد برود بوشهر و در عرض هفت یا هشت ماه، کل فیلم را که یک سریال 13 ساعته بود فیلمبرداری کند و برگردد تا کارهای تدوین و دوبلاژ فیلم در تهران به انجام برسد. وقتی به دیدن ویسی (که یک ترم هم در مدرسه در زمینۀ کارهای لابراتوار و «سانسیتومتری» به ما درس داده بود) رفتم، گفت: «فیلمبردار این سریال مهرداد فخیمی است و قرار است تا یک ماه دیگر بروند بوشهر، حاضری به عنوان دستیار فخیمی بروی و با او کار کنی؟» من از این پیشنهاد چنان مشعوف شدم که حد و حساب نداشت. گفتم: «معلوم است که حاضرم. همینقدر که دستیار فخیمی باشم، حاضرم به هر دهکورهای بفرمایید برم.» ویسی تلفنی با فخیمی حرف زد و گفت: «این جوان را میفرستم خدمت شما. ولی او را تحمیل نمیکنم، تصمیم با شماست.» وقتی رفتم خدمت آقای فخیمی، دیدم زیاد راحت نیست. فهمیدم نسبت به بر و بچههایی که مدرسۀ فیلم رفتهاند حساسیتی دارد. ولی گفت «چون فیلم مال تلویزیون است و مزد تو را هم آنها میدهند، من مشکلی ندارم. دستیارهای خودم هستند و همۀ کارها را هم بلدند، تو هم بیا کار کن، اگر خوشم آمد نگهت میدارم، ولی اگر دیدم اهل کار نیستی، سرِ یک ماه مرخصی.» اولین کاری هم که باید میکردم این بود که همراه با سایر دستیارهایی که با او آمده بودند، بروم به انبار وسایل فنی، و دوربین و پروژکتور و ریل تراولینگ و هزار جور ابزار و اساس فیلمبرداری را که به عمرم ندیده بود تحویل بگیرم. من به این ترتیب شدم مسئول وسایل فیلمبرداری، چون امضا داده بودم. یک انباردار هم بود آنجا که خیلی آدم شوخی بود و مرتب میگفت «دیدار به زندان، آقا، این همه وسایل را که تحویل میگیری چه جور میخواهی ببری بوشهر، هشت ماه نگهداری، و بعد هم صحیح و سالم برگردانی. امضا دادهای، آقا! دیدار به زندان!» من هم سرم را تکان میدادم و میگفتم چه خاکی به سرم شد. چند تا صحنۀ داخلی و پرجمعیت از فیلم را ابتدا در تهران فیلمبرداری کردیم، و بعد، به نظرم اوایل آبان ماه بود که راهی بوشهر شدیم. همایون پایور (که مدتی است برای خودش مدیر فیلمبرداری شده و تعداد زیادی فیلم بلند سینمایی گرفته و جایزه دریافت کرده) دستیار اول بود، و دو دستیار دیگر هم بودند به نامهای بیژن عرفانیان و حسن سلطانی که در یکی دو فیلم قبلی فخیمی، از جمله «غریبه و مه» و فیلم کوتاه «سفر» (هر دو به کارگردانی بهرام بیضایی) با فخیمی کار کرده بودند و به همۀ چم و خم کار آشنا بودند. من در واقع شده بودم دستیارِ همایون و بیژن و حسن. چیزهایی که در عرض چند ماه بعدی از این سه نازنین یاد گرفتم، در هیچ مدرسۀ سینمایی درس نمیدهند. فخیمی به جای خود. من هر چه از کارِ عملیِ فیلمبرداری یاد گرفتم، از کاست زدن و ریل چیدن و طراز کردنِ ریل و چراغ عَلَم کردن و رفلکتور گرفتن و نورسنج و لنز و زوم و فیلتر و شاتر و هر چیزی که فکرش را بکنید، از این سه نفر یاد گرفتم. دو سال آزگار سر کلاس نشستیم و وقت خودمان و دیگران را هدر دادیم و بیتعارف هیچ هم یاد نگرفتیم که در کارِ عملیِ فیلمبرداری یا فیلمسازی به کارمان بخورد. یادم است مصطفی عالمیان، که اگر اشتباه نکنم در «یو سی ال ای» درس سینما خوانده بود، یک ترم به ما فیلمبرداری درس میداد، اما تنها کاری که میکرد این بود که جدولهای توی کتاب «راهنمای عملی فیلمبرداران»، از انتشارات اتحادیۀ فیلمبرداران هالیوود را برای ما کپی میکرد و سعی میکرد طرز استفاده از این جدولها را به ما یاد بدهد. اما معلوم بود خودش هم گیج است در عوالم این جدولها.
فخیمی بیخود نبود که از بچههای «مدرسهرفته» گریز داشت. ما واقعاً چیزی بارمان نبود.
اما من دل به کار دادم و کار یاد گرفتم و تا عمر دارم مدیونِ فخیمی و دستیارانش بوده و هستم؛ گیرم که چند سالی بعد، به موجب جبر روزگار، از این کار بکلی کناره گرفتم و وارد کارزار دیگری شدم.
فخیمی کار فیلمبرداری را در آلمان یاد گرفته بود، اما مدرسه نرفته بود. یک کارآموزی چند ماهه دیده بود و چند سالی هم برای تلویزیون آلمان (غربی)، به نظرم در فرانکفورت، کار کرده بود و وقتی که به ایران برگشته بود، برای فرهنگ و هنر و بعد هم در کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان به کار پرداخته بود.
یادم است فیلم کوتاه «سفر» را که در جشنوارۀ فیلم کودکان دیده بودم، بکلی مرا کله پا کرده بود. آن تصویرهای سیاه وسفید و آن نماهایی که با عدسیهای بسته گرفته بود، هنوز در خاطرم است. و میدیدم که این فیلم بیضایی، به نظر من به خاطر کار فخیمی، چه تفاوت عمدهای با «عمو سبیلو» و «رگبار» دارد. آشکار بود که فیلمبرداری فخیمی نوع کار بیضایی را بکلی زیر و رو کرده است. اما خودش هیچوقت حاضر نبود بپذیرد و زیر بار برود که کار او چنین تآثیری روی فیلمهای بیضایی گذاشته باشد. احترام بسیاری برای بیضایی قایل بود و او را یک سر و گردن از بقیه بالاتر میدید.

خیلی زود دستگیرم شد فخیمی دوست دارد دستیارانش کنجکاوی کنند و از او چیز یاد بگیرند. خیلی زود دستگیرم شد فخیمی از آنها نیست که امر و نهی کند و طاقچه بالا بگذارد و افاده بفروشد و هراس به دل و جان این و آن بیندازد. خیلی زود دستگیرم شد فخیمی با دستیارانش مثل برادرهای کوچکش رفتار میکند. یک نگاه و یک اشاره کافی بود تا همه بفهمیم چه میخواهد. عصبانی نمیشد، اما یک اخمِ مختصر کافی بود همه ماستها را کیسه کنیم. عشق و علاقه و احترامی که نسبت به او داشتیم با هیچ زور و ضربی تحمیل شدنی نیست. این نوع عشق و علاقه و احترام تنها و تنها از طریقِ عشق و علاقه و احترامِ متقابل به دست میآید. و فخیمی با این حربه بلد بود کار کند.
دانش و تسلطی که به کارش داشت، به صورتی بود که به چشم نمیآمد. اگر کسی با خصایل او آشنا نبود، سر صحنه که نگاهش میکرد، ممکن بود فکر کند این بابا اصلاً چکاره است؟ همهاش پشت دوربین نشسته و تکان نمیخورد، پس کار را چه کسی انجام میدهد؟ ولی فخیمی میدانست چه میکند. خوب هم میدانست.
گاهی کارگردان به او میگفت دوربین را «اینجا» بگذارید، و میرفت در آن نقطه میایستاد، در انتظار اینکه ما دوربین را ببریم آنجا بکاریم روی سهپایه. فخیمی نگاهی به ما میانداخت، که ما میفهمیدیم یعنی «بیخیال، دست نگهدارید»، و بعد میرفت یکی دو کلمه در گوش کارگردان حرف میزد، و دو نفری راه میافتادند به طرف نقطۀ دیگری. فخیمی باز یکی دو کلمه در گوش کارگردان چیزی میگفت، و بعد به ما اشاره میکرد که «دوربین را بیارید اینجا»، اما، در واقع، حرف در کار نبود؛ این اشاره به این صورت بود که درست در نقطهای که میخواست دوربین قرار بگیرد میایستاد، کفِ دو دستش را به طرفِ کفشهاش میگرفت و بدون یک کلمه حرف نگاهی به ما میافکند.
همین و همین. دوربین به سه شماره در آن نقطه قرار میگرفت، تراز میشد، وسایل و جعبهها در حول و حوش دوربین بود، و ما آماده بودیم صحنۀ بعدی را شروع کنیم. نه سر و صدایی به پا میشد و نه نمایشی از آن نوع که همۀ اطرافیان بفهمند فخیمی به جناب کارگردان دستور میدهد. فخیمی اهل این حرفها نبود. من همیشه فکر میکردم اگر بخواهد کارگردانی کند، احتمالاً از خیلیها بهتر کار خواهد کرد، اما گاهی که در این باره با او حرف میزدم، نگاه محبتآمیزی به من میانداخت و میگفت «آخپر جان، ولم کن تو رو به حضرت عیسی!» و همیشه مرا (که ارمنیزادهام) «آخپر جان» خطاب میکرد، که یعنی «برادر جان». هیچ وقت هم غیر از این نبود. برادری بود برای من که انگار از یک مادر دیگر به دنیا آمده است. و با همه اینطور بود، نه فقط با من، که تافتۀ جدا بافته نبودم.
یکی دو ماهی بیشتر طول نکشید که یک روز بعدازظهر آمد به اتاق من و گفت «آخپر جان، میخوام ببینم حاضری بعد از این توی گروه ثابت من بمانی و با من کار کنی؟»
من این حرف را که شنیدم، نزدیک بود به گریه بیفتم. نزدیک بود بپرم بغلش کنم و سر و رویش را غرق بوسه کنم، اما میدانستم که او اهل این جور تظاهرات نیست و نه من قادر بودم احساساتم را به این شیوه بروز دهم. بیدرنگ پذیرفتم، اما نگرانیام این بود که بعد از این کار، چه خواهیم کرد، و هنگامی که فیلمبرداری «دلیران تنگستان» تمام شود، تکلیف ما چیست؟ و همین را هم با او در میان گذاشتم. بیتعارف گفت: «هیچی، وقتی من کار میکنم، شماها هم کار میکنید، و وقتی بیکارم، شماها هم بیکارید. ولی من سعی خودم را میکنم که این بیکاریها مدت کوتاهتری طول بکشد.» این را هم پذیرفتم. و همین شد و همین. دیگر هیچوقت حرف کار و بیکاری بینمان مطرح نشد.
بعد از «دلیران تنگستان» که فیلمبرداریش تا اواسط تابستان 1353 طول کشید، یکی دو سفر کوتاه مدت رفتیم ترکمن صحرا که مرحوم نادر ابراهیمی داشت سریال «آتش بدون دود» را کار میکرد و صحنههایی داشت که میخواست با دوربینهای متعدد بگیرد. او همۀ سریال را معمولاً با دو دوربین همزمان میگرفت و بعد فیلمها را در اتاق تدوین سر هم میکرد تا چیزی که دلخواهش بود به دست آید. سر این سریال، پایور دیگر نبود و من شده بودم دستیار اول. گرچه در «دلیران تنگستان» هم این کار غالباً به عهدۀ من گذاشته میشد، از جمله وقتی که قرار بود صحنههای پر جمعیت را با دو دوربین کار کنند، که در این جور موارد، پایور تصدی دوربین دوم را بر عهده میگرفت.
پاییز 1353 کار سریال دیگری را شروع کردیم به کارگردانی محمدرضا اصلانی به نام «سمک عیار» و برای فیلمبرداری عازم شوشتر شدیم، که اصلانی میخواست از معماری آنجا و مکانهای آن حوالی برای صحنههای فیلمش استفاده کند، بخصوص غارهای اطراف رودخانهای که از وسط شهر میگذشت و در ازمنۀ قدیم، آسیاب آبی بودند. در این سریال آنقدر تراولینگ چیدیم، که بعد از دو سه ماه، توی خواب هم تراولینگ میچیدیم و گُوِه فرو میکردیم زیر ریلها و تراز میکردیم. ما دستیارها شده بودیم متخصص درجه یک تراولینگ. اگر مسابقه میگذاشتند و دشوارترین مسیرها را تعیین میکردند، فکر نمیکنم گروه دیگری میتوانست از ما جلو بزند.
سر «سمک عیار» هم پایور دستیار اول بود و متصدی دوربین دوم (در صورتی که صحنهای قرار بود با دو دوربین گرفته شود) که در این صورت من میشدم دستیار اول فخیمی. در کار فوکوس کردن خبره شده بودم. حتی میشد جاهایی که هنرپیشه اندکی از جایی که از قبل تعیین شده بود تکان میخورد، یا موقع راه رفتن درست در جایی که تعیین شده بود قرار نمیگرفت، من نقطۀ مربوطه را میتوانستم درست تخمین بزنم و نیازی به متر کردن و اندازه گرفتن نبود. فخیمی از این جور ابتکارها خیلی خوشش میآمد و هیچوقت از تشویق کوتاهی نمیکرد. بعد از اینکه کارگردان «کات» میداد، بر میگشت به من، میپرسید «حَلِه؟» یعنی اینکه خودش هم متوجه قضیه است. میگفتم «حَلِه.» که یعنی «دارمت». این کلمه عین رمزِ مورس بود بین او و دستیارانش و دیگران، از کارگردان و مدیر تهیه گرفته تا مسئول چایی سر صحنه. همه میدانستند وقتی فخیمی میگوید «حله» منظورش چیست و چه چیزی «حل است». مسئول چایی میدانست «حله؟» یعنی «چایی دم کشید یا نه؟» و کارگردان میدانست «حله؟» یعنی «از صحنه راضی هستی یا باید دوباره بگیریم». نیازی به استفاده از کلمات بیشتری نبود. همیشه همینطور بود. بی سر و صدا و بی شلوغ و پلوغی. آرام و ساکت و متین و همواره مهربان.
«سمک عیار» چنان که برنامهریزی شده بود، پیش نرفت. بین اصلانی، که نویسنده و کارگردان طرح بود، و باربد طاهری، تهیهکننده، اختلاف افتاد و اصلانی به حالت قهر فیلم را رها کرد و رفت. و فخیمی هم که از دوستان نزدیک اصلانی بود، در پی او، کار را رها کرد. همین باعث شد چند ماهی دچار بیکاری بشویم تا طرح بعدی شروع شود. و طرح بعدی هم سریال دیگری بود که نادر ابراهیمی قرار بود برای تلویزیون بسازد به نام «سفرهای دور و دراز هامی و کامی در وطن». طرح مفصل و بالا بلندی بود که فیلمبرداریش دو سالی طول میکشید. تمام این فیلم هم قرار بود، برای صرفهجویی در وقت، با دو دوربین گرفته شود. فخیمی مدیر فیلمبرداری و متصدی دوربین اول بود و این بار من شدم متصدی دوربین دوم. قرار شد در تیتراژ فیلم هم نام او به عنوان مدیر فیلمبرداری بیاید و نام من به عنوان فیلمبردار. بد نبود. شروع خوبی بود برای کسی که تازه چهار سال پیش از آن «مدرسه» فارغ شده است. حس میکردم عهدی که با خودم بستهام (که تا سی سالگی در این کار به جایی برسم) دارد جامۀ عمل میپوشد، و این مهم بیشک به لطف کار با استادی چون مهرداد فخیمی میسر شده بود.
سریال «هامی و کامی» در همه جای ایران فیلمبرداری میشد. مدام در سفر بودیم. بخصوص تابستان که مدرسهها تعطیل بودند و دو پسربچۀ فیلم (که پدرهایشان از صدابرداران تلویزیون بودند) وقت بیشتری در اختیار داشتند. بنابراین ما هم مدام در سفر بودیم. تابستان اول، (1354) از تهران راه افتادیم به سوی چالوس و تمام کنارۀ ساحلی دریای خزر را در نوردیدیم تا برسیم به شمال آذربایجان و تبریز و رضائیه (ارومیه)، و آخر تابستان، برگشتیم تهران. و تمام طول پاییز و زمستان آن سال را در تهران بودیم و صحنههای داخلی را کار میکردیم که بیشتر با هنرپیشههای بزرگسال بود. گاهی هم جمعهها صحنههای «هامی» و «کامی» را در اطراف تهران میگرفتیم.
فخیمی مرا طوری «راه انداخته بود» که اغلب میگذاشت نورپردازی را هم خودم انجام بدهم و اگر نظری داشت، مطابق معمول، یواشکی به من گوشزد میکرد و من جای چراغها را عوض میکردم تا نظر او برآورده شود.
در این مدت، فیلمبرداری فیلم «کلاغ» بیضایی پیش آمد در سال 1355 که قرار شد فخیمی برود آن را کار کند و یک فیلمبردار دیگر به جای او بیاید سر «هامی و کامی» و من همچنان بمانم به عنوان فیلمبردار دوم. این فیلمبردار، مرتضی رستگار بود که سابقهای طولانی داشت در کار فیلمبرداری (بخصوص، آن اواخر، در کانون پرورش فکری) و من و او خیلی خوب با هم کنار میآمدیم.
من همیشه به فخیمی میگفتم: «این همه کار که با هم کردهایم، هیچ، من باید سر یک فیلم سینمایی با تو کار کنم تا چیز یاد بگیرم. اینها قبول نیست. فقط وقت ما را پر میکند و بس». او هم همیشه میگفت: «بزودی چنین فرصتی پیش میآد، آخپر جان، خیالت راحت باشه» اما نشد که نشد که نشد. سر فیلمبرداری «کلاغ» چند بار به دیدن به او رفتم و از نگاههای من در مییافت که چه غبطهای دارم میخورم. یک بار صدایم کرد و گفت: «ببین جان من، کار کار است، به قاب تصویر و قد و هیکل دوربین نگاه نکن. نه هم به هنرپیشهها. اگر کارت را درست انجام بدی، مهم نیست فیلم را در سینما نمایش بدهند یا روی صفحۀ تلویزیون.» من همچنان مثل یک برادر کوچک که برادر بزرگ گولش زده و «کیهان بچهها» را از دستش قاپ زده است نگاهی به او میانداختم که یعتی «شما درست میفرمایید، ولی حق با بنده است»، و او میخندید و قول میداد فیلم بعدی را حتماً با هم کار کنیم. در همین زمان، یادم است با آربی اوانسیان در مذاکره بود تا فیلم بعدی او را بگیرد، که خورد به دورۀ انقلاب و کل طرح کن فیکون شد. بعد هم که فیلمبرداری «کلاغ» تمام شد، فخیمی از طرح «هامی و کامی» کناره گرفت و حالا دیگر اواسط 1356 بود و تضاهرات «ماقبل انقلاب» در شهرهای ایران شروع شده بود.
من تا اواخر پاییز 1356 در طرح «هامی و کامی» ماندم و کار به جایی رسید که دیگر صحنههای زیادی نمانده بود. در نتیجه ابراهیمی عذر مرا خواست و رستگار ماند تا بقیۀ کار را با یک دوربین ادامه بدهد.
من ماندم عاطل و باطل. فخیمی گوشه گرفته بود و زیاد آفتابی نمیشد. چند بار سراغش را گرفتم، و پرس و جو میکردم کجا بروم سراغ کار؟ مرا به یکی دو جایی معرفی کرد، اما اوضاع خیلی بد بود. سال 1356 تولید فیلم در ایران تقریبا به صفر رسیده بود، و همه یا بیکار بودند و یا اگر پول و پلهای داشتند و حال و حوصلۀ انقلاب و این حرفها را نداشتند، پولشان را بر میداشتند و ترک دیار میکردند.
من هم سرانجام، بعد از حدود سه ماه این در و آن در زدن، رفتم به مجلۀ «تماشا» و به عنوان مترجم شروع به کار کردم. تا آن وقت، ترجمه برای من یک کار جنبی بود. بیشتر هم برای تقویت زبان انگلیسی بود که دست به ترجمۀ مطلبی میزدم. ولی از آن به بعد، ترجمه شد کار تمام وقت، و فیلم و سینما رفت کنار. اما مطالبی هم که ترجمه میکردم، مطالب سینمایی بودند. و چنین شد که چنین شد، تا اینکه اواخر سال 1365 ، بعد از هشت سال کارِ ترجمه و چاپ و انتشارِ چیزی حدود بیست کتاب، من هم رخت هجرت به تن کردم.
مهرداد فخیمی رفت، و چه زود هم رفت، اما یاد و خاطرهاش برای همیشه در دلهای کسانی که با او آشنا بودند خواهد ماند. زنگ خندههای او هنوز در گوش جانم است و خواهد ماند.
میل دارم از این فرصت استفاده کنم و درگذشت او را به دوستانم پایور، بیژن، حسن، علی، عبدالله، بهمن و همۀ کسانی که با او کار کردهاند تسلیت بگویم. خاطرۀ آن سالها هرگز از دل و جان ما زدوده نخواهد شد. ما با هم زندگی کردیم، نان و نمک خوردیم و کار کردیم، و همه به لطف مهرداد فخیمی بود. تسلیتی هم دارم برای حوری خانم و بخصوص دخترش مریم که نور چشم او بود. یادش جاودانه باد.



.mht!http://www.roozonline.com/archives/images/hezar1.jpg)