« February 2006 | صفحه‌ی اصلی | April 2006 »

March 28, 2006

یادی از منوچهر آتشی

زنده یاد منوچهر آتشی را من از نزدیک خیلی نمی‌شناختم. یک سالی پیش از انقلاب که به استخدام مجلۀ تماشا در آمدم، او هم آنجا کار می‌کرد. همیشه او را در راهروها و راه‌پله‌های ساختمان انتشارات سروش (نبش روزولت و تخت‌طاووس) می‌دیدم، و همیشه هم سلامی عرض می‌کردم به خاطر علاقه‌ای که از سالیان پیش به شعرش داشتم. هر چه بود من هم با اینکه متولد تهران هستم، اما سال‌های کودکی و نوجوانی‌ام را در بندر معشور (ماه‌شهر) خوزستان گذرانده بودم و انس و الفتی با عوالم جنوب پیدا کرده بودم. همواره چند جوان علاقه‌مند هم دور و برش را گرفته بودند و گرم صحبت. من هم از طرفی حس می‌کردم حرفی به جز عرض ارادت ندارم. شعر آتشی را فارغ از هر چیز، به جان و دل پذیرفته بودم.

آخرین بار که او را دیدم، سال 1995 یا 1996 بود که آتشی به لس آنجلس آمده بود برای شرکت در کنفرانس "سیرا" در یوسی‌ال‌ای. پس از سخنرانی‌اش به او نزدیک شدم تا سلامی بگویم و عرض ارادت کنم، به این خیال که حالا دیگر پس از حدود پانزده شانزده سالی که از آخرین دیدارمان در مجلۀ تماشا گذشته است لابد مرا به خاطر نخواهد آورد. اما آتشی دست مرا گرم در دستان خود گرفت و نام و فامیل مرا کامل و درست بر زبان آورد تا مرا از این خیال باطل به در آورد و با خنده‌ای گفت: "من هنوز اینقدر پیر نشده‌ام دوست عزیز!" یک دو روز بعد، جمشید چالنگی که مدت کوتاهی در این حوالی رحل اقامت افکنده بود، به مناسبت دیدار آتشی، عده‌ای از دوستان را به خانه‌اش دعوت کرده بود و او لطف کرد و تعدادی از شعرهایش را برای ما خواند که غنیمتی بود. 

            احاطه‌ای که او به فرهنگ جنوب و کلاً شعر و ادب ایران‌زمین داشت، برای من همواره احترام‌انگیز بود. نوشته‌های چند سال اخیرش را در مجله‌ی خوب "کارنامه" دنبال می‌کردم. شعرهای او را من در سال‌های دبیرستان و دورۀ سربازی پس از دیپلم (بگو تمامی سال‌های دهۀ چهل) همواره تعقیب می‌کردم، و به ویژه علاقۀ خاصی به شعرهای عاشقانه‌اش داشتم که خیلی صمیمی و خودمانی بودند. یادم هست که چند ماه آخر دوره‌ی سربازی‌ام را در مرز شلمچه زیر چادر بودیم (زمستان سال 1349 )، و یکی از کتاب‌هایی که تسلی‌بخش جان و تن جوان من بود، مجموعه‌ی شعر "دیدار در فلق" بود.

            یکی از شعرهای عاشقانه‌ی این مجموعه بخصوص که خیلی روی من اثر گذاشته بود "غزل کوهی"   بود که من در آن عوالم جوانی، رونویسی‌اش کرده بودم و مدتی توی جیبم حمل می‌کردم و هر وقت فرصتی می‌شد، از جیب در می‌آوردم و می‌خواندم. اشاره‌های شاعر به عوامل طبیعی در این شعر ساده، تأثیر غریبی روی من گذاشته بود. عطر و بوی عشق را از هر واژۀ آن می‌شد احساس کرد و حالا هم که پس از این همه سال، بازخوانی‌اش می‌کنم، طبیعت خاکی جنوب را در نظرم مجسم می‌سازد. یکی دو روزی پس از آنکه خبر درگذشت آتشی را خواندم، دوباره این شعر را پیدا کردم، و در آن حال اندوهناک و نوستالژیک، این بار تصمیم گرفتم آن را به انگلیسی ترجمه کنم. امیدوارم خرابش نکرده باشم.

            ما در زبان ارمنی، حرفی در پی درگذشتگان داریم که فارسی‌اش چیزی است تقریباً به این مفهموم: "باشد تا خاک بر او سَبُک فرود آید." 

           

غزل كوهي

بر كُنده ي تمام درختان جنگلي
 نام ترا به ناخن بركندم
 اكنون ترا تمام درختان
 با نام مي شناسند
نام ترا به گرده ي گور و گوزن
 با ناخن پلنگان بنوشتم
 اكنون ترا تمام پلنگان كوه ها
اكنون ترا تمام گوزنان زردموي
 با نام مي شناسند
ديگر نام ترا تمام درختان
 گاه بهار زمزمه خواهند كرد
و مرغ هاي خوشخوان
 صبح بهار نام ترا
 به جوجه هاي كوچك خود ياد خواهند داد
 اي بي خيال مانده ز من دوست
ديگر ترا زمين و زمان
 از بركت جنون نجيب من
 با نام مي شناسند
اي آهوي رمنده ي صحراي خاطره
 در واپسين غروب بهار
 نام مرا به خاطر بسپار

Ode of the Mountains

I engraved your name

On the trunks of all the trees in the forest,

Now, all of those trees

Know you by name.

I asked the leopards

To write your name  

On the skin of all the deer

And all zebras

By their claws.

Now all the leopards of all mountains

And all the yellow-haired deer

Know you by name.

All the trees will whisper your name

From now on

When the spring arrives,

And all the sweet-voiced birds

Will teach your name

To their chicks

On a spring morning.

O, friend!

You don’t think of me any longer,

But now,

Thanks to my noble lunacy

Everybody knows you

By name

All over the world.

O, restive deer of my memories’ desert

In this last sunset of the spring

Memorize my name.

 

 

 

 

 

 

 

March 16, 2006

نامه‌های برشت

فرهنگستان هنر آلمان اخیراً موفق شده است مجموعه‌ای از اموال شخصی و نامه‌ها و دستنوشته‌های برتولت برشت را به دست آورد،  به امید اینکه پژوهشگران بتوانند گوشه‌های تاریک زندگی این نویسنده را روشنتر سازند.

            این نوشته‌ها که تا همین اواخر به مجموعه‌ی خصوصی یک بازرگان سوییسی تعلق داشت شامل دستوشته‌ها، یادداشت‌ها، صورت حساب‌ها، و عکس‌های بسیار است. تعداد 140 نامه از برشت به دیگران و 220 نامه که دوستان و آشنایان به او نوشته‌اند جزو این مجموعه می‌باشد.

            این مجموعه که بیشتر آن تا کنون به چاپ نرسیده است متعلق به سال‌هایی است که برشت در سال‌های حکومت نازی‌ها و چند سالی پس از نآن، در تبعید به سر می‌برد. تعداد 36 نامه و 3 تلگراف نیز که برشت در سال‌های بین 1944 و 1947  به همسرش هلن وایگل نوشته است در این مجموعه یافت می‌شود.

            فرهنگستان هنر آلمان قصد دارد این مجموعه‌ی نفیس را که به مبلغی نامعلوم خریداری کرده است در ماه آوریل به نمایش همگانی بگذارد.