« July 2005 | صفحه‌ی اصلی | October 2005 »

September 17, 2005

دیدار با نویسندگان روس در 1945 و 1956

آیزایا برلین

بخش ششم

دیدار بعدی ما هنگامی دست داد که از راه لنینگراد و هلسینکی، اتحاد شوروی را ترک می‌کردم تا به انگلیس بازگردم. بعد از ظهر پنجم ژانویۀ 1946 برای وداع به خانه‌اش رفتم، و آن روز، گزیده‌ای از اشعارش را به من هدیه کرد، با شعر تازه‌ای به دستخط خودش بر آستر جلد کتاب؛ و آن شعری بود که بعدها قطعۀ دوم منظومه‌ای شد به نام پنج ((Cinque. این شعر، در آن نخستین پیشنویس، مستقیماً تحت تأثیر دیدار پیشین‌مان نوشته شده بود. اشاره‌ها و کنایه‌های دیگری هم به دیدارهای ما در پنج  و سایر شعرهای او وجود دارد.

این کنایه‌ها نخستین بار که آنها را خواندم برای من واضح و روشن بودند، اما آکادمیسین ویکتور ژیرمونسکی، دوست نزدیک آخماتووا، پژوهشگر برجستۀ ادبی و یکی از ویراستاران چاپ رسمی مجموعۀ اشعار او در شوروی که پس از مرگش منتشر شد، طی دیداری از آکسفورد دو سالی پس از وفات شاعر، متن کامل منظومه را با من مرور کرد و برداشت‌های مرا با ارجاعات دقیق خود تأیید نمود. او متن اشعار را به اتفاق خود شاعر خوانده بود: آخماتووا شخصاً دربارۀ سه تقدیم‌نامه و تاریخ آنها و مفهوم‌شان توضیح داده و دربارۀ "مهمانی از آینده" سخن گفته بود. ژیرمونسکی با نوعی شرمساری توضیح داد به چه دلیل مجبور شده بودند آخرین تقدیم‌نامۀ شعر را، که خطاب به من است ( و اینکه ،به گواهی خودش، خوانندگان آثار آخماتووا در روسیه کاملاً بدان واقف بوند ) از چاپ رسمی کتاب حذف کنند. من آن زمان البته دلیل آن را بخوبی درک کردم، و امروز هم برایم قابل درک است. ژیرمونسکی پژوهشگری بود بس دقیق و باریک‌بین، و مردی بود بیباک و امین که بخاطر پایبندی‌اش به اصول، دچار حرمان بسیار گردید؛ و تعریف کرد که با چه عذاب وجدانی مجبور شده بود راهنمایی‌های دقیق آخماتووا در این مورد را نادیده بگیرد، اما شرایط سیاسی حاکم بر کشور، چارۀ دیگری باقی نمی‌گذاشت. کوشیدم متقاعدش کنم که این امر هیچ اهمیتی ندارد؛ درست بود که اشعار آخماتووا تا اندازۀ زیادی اتوبیوگرافیک بود، و از همین رو واقعیات زندگی او مفهوم بیشتری به کلمات او می‌دادند تا آنچه که در آثار سایر شاعران مصداق می‌توانست پیدا کند. با این همه، احتمال اینکه واقعیات به تمامی فراموش شوند بسیار اندک بود؛ همچنان که در سایر کشورهای دچار سانسور شدید و غلیظ، سنتی شفاهی به احتمال قوی می‌رفت تا این معلومات را حفظ و حراست کند. گفتمش که این سنت ممکن است در جهات متفاوتی رشد و تکامل یابد، و ممکن است به افسانه‌ها و حکایت‌هایی آغشته گردد، اما اگر (ژیرمونسکی) بخواهد یقین حاصل کند که حقیقت برای محفل کوچکی از علاقه‌مندان معلوم گردد، می‌تواند گزارشی از کل ماجرا را بر کاغذ آورد و نزد من یا کس دیگری در غرب به امانت بسپارد تا بعدها در شرایط امن به چاپ برسد. شک دارم که او به این توصیۀ من عمل کرده باشد؛ اما هر بار که به انگلیس می‌آمد و ملاقاتی دست می‌داد، از اینکه نتوانسته بود در شرایط سانسور به وظیفۀ کامل خود در مقام ویراستار بدرستی عمل کند از من عذر می‌خواست و هیچ چیز نمی‌توانست تسکین‌اش دهد.

تأثیر دیدار من بر زندگی آخماتووا، چندان که مشهود بود، به گمان من، تا حد زیادی مدیون این واقعیت بود که من بر حسب اتفاق دومین فرد خارجی بودم که آخماتووا از جنگ اول جهانی به بعد ملاقات کرده بود. (آن شخص دیگر، کنت یوزف شاپسکی، منتقد برجستۀ لهستانی بود که درسال‌های جنگ دوم در تاشکند با وی آشنا شده بود.) من، به گمانم، نخستین کسی بودم از دنیای خارج که به زبان او حرف می‌زدم و می‌توانستم اخبار جهانی را بدو برسانم که سال‌ها از آن بریده مانده بود. شعور او، قدرتش در نقد و طنز ظریفش، ظاهراً دوش به دوش حس دراماتیک (و گاه خیال‌انگیز و پیامبرگونه‌)اش از واقعیت، وجودی چشمگیر داشت. یحتمل، فکر می‌کرد من خبر شوم پایان دنیا را برای او آورده‌ام، و این نشانه‌ای بود فاجعه‌بار در باب آینده‌ای که تأثیری بس عمیق بر او نهاد، و شاید هم نقشی در سرآغاز جوششی نوین در نیروی خلاقۀ او بر عهده گرفت.

در سفر بعدی‌ام به اتحاد شوروی در 1956 نتوانستم او را ببینم. پاسترناک گفت با اینکه آخماتووا مایل به دیدن من است، پسرش که اندک مدتی پس از دیدار قبلی‌ام دوباره بازداشت و به سیبری اعزام شده بود، همین چندی پیش از اردوی کار بازگشته است و از این رو آخماتووا از دیدار با خارجیان ابا دارد، بخصوص که فکر می‌کند تهاجم سبعانۀ دستگاه حزب به او، دستکم تا حدی، به دلیل دیدار من در سال 1945 بوده است. پاسترناک شک داشت که آن دیدار، موجبات آزار و اذیت او را فراهم  آورده باشد، اما از آنجا که خود ظاهراً چنین اعتقادی داشت، و به او توصیه شده بود از هر گونه معاشرت ناباب پرهیز کند، پس بهتر آن می‌دید که مرا نبیند. اما خواسته بود به او تلفن کنم و این نوع تماس را بسیار امن‌تر می‌دانست زیرا همۀ مکالمات تلفنی‌اش را به یقین تحت نظر داشتند، همانطور که مکالمات خود پاسترناک را کنترل می‌کردند. هنگامی که پاسترناک در مسکو بود به آخماتووا گفته بود که من و همسرم را ملاقات کرده و گفته بودش که همسرم زن دلپذیری است و متأسف است که (آخماتووا) نمی‌تواند با او از نزدیک آشنا بشود. و بعد هم افزود آنا آندره‌یونا مدت کوتاهی در مسکو خواهد بود و بهتر است بی‌درنگ به او زنگ بزنم. سپس پرسید: «کجا سکونت دارید؟» گفتم در سفارت انگلیس. گفت: « به هیچ وجه نبایستی از آنجا به او تلفن کنید. از تلفن عمومی استفاده کنید. تلفن خانۀ من هم مناسب نیست.»

عصر همان روز به آخماتووا زنگ زدم. گفت:  «بله، پاسترناک به من گفت به اتفاق همسرت به مسکو آمده‌‌ای. به دلایل معلوم قادر به دیدار حضوری نیستم. اما تلفنی می‌توانیم حرف بزنیم، زیرا حضرات می‌توانند گوش بدهند. چند وقت است که ازدواج کرده‌ای؟» گفتم: «مدت زیادی نیست.» گفت: « تاریخ دقیقش را می‌خواهم.» گفتم: « فوریۀ همین امسال.» پرسید: « انگلیسی است یا آمریکایی؟» گفتم: « در واقع نیمه انگلیسی- نیمه روس است.» گفت: «عجب!» و بعد از یک سکوت طولانی گفت: «متأسفم که نمی‌توانی مرا ببینی. پاسترناک می‌گوید همسرت زن زیبا و ملیحی است.» و سکوت طولانی دیگری در پی آمد: «مجموعۀ اشعار کُره‌ای را که اخیراً ترجمه کرده‌ام دیده‌ای؟ با مقدمه‌ای از سورکوف؟ تصورش را بکن چقدر کُره‌ای می‌دانم؛ گزیده‌ای است از اشعار، اما نه به انتخاب من. نسخه‌ای برایت خواهم فرستاد.»

بعد اشاره‌ای کرد به حال و هوایی که در مقام نویسنده‌ای مغضوب دچارش شده بود، و اینکه کسانی به او پشت کرده بودند که فکر می‌کرد دوستان با وفایش هستند. و از دیگرانی گفت که نجابت و شهامتی بی‌مانند از خود نشان داده بودند. آثار چخوف را که قبلاً سخت می‌کوبید دوباره خوانده بود و گفت حد اقل در بخش شمارۀ شش وضع خود او (و بسیاری دیگر چون او) را دقیقاً توصیف کرده است: « پاسترناک لابد توضیح داده است چرا نمی‌توانم ببینمت. (همیشه ضمن صحبت با من، مطابق عرف غالب کنونی در میان روس‌ها، او را چنین خطاب می‌کرد، و نه "بوریس لئونیدوویچ".) بر او هم بسیار سخت گذشته، اما نه آنقدر دردناک که بر من گذشته است. که می‌داند، شاید باز در این زندگانی به دیدار یکدیگر نائل شویم. ممکن است خواهش کنم دوباره تلفن بزنی؟» و من قول مساعد دادم، اما موقعی که تلفن زدم، به من گفتند از مسکو رفته است. و پاسترناک قویاً توصیه کرد سعی نکنم به خانه‌اش در لنینگراد زنگ بزنم.

هنگام دیدارمان در آکسفورد به سال 1965 ، آخماتووا جزئیات تهاجم دستگاه را برایم شرح داد. گفت استالین سخت از دست او عصبانی شده بود، زیرا دستگاه آخماتووا را یک فرد غیر سیاسی می‌دانست. آنها وی را نویسنده‌ای برمی‌شمردند  که آثار چندانی هم به چاپ نرسانده است، و امنیت جانی خود را مدیون آن است که در سال‌های اولیۀ انقلاب زندگی نسبتاًً آرامی در پیش گرفته بوده تا توجه مقامات را به خود جلب نکند. بنابراین وقتی که استالین دیده بود که او مرتکب معصیت دیدار غیر مجاز با یک خارجی شده است – آنهم نه یک مسافر عادی خارجی، بلکه کارمند یک حکومت سرمایه‌داری غربی – گفته بود: « پس حالا راهبۀ ما آنقدر پر رو شده که جاسوس‌های خارجی را به منزل خود می‌پذیرد؟» و در پی این حرف، کلمات رکیکی به کار برده بود که آخماتووا نمی‌توانست در حضور من تکرار کند. اینکه من در واقع هرگز برای یک سازمان جاسوسی کار نکرده بودم، اصلاً ربطی به جایی نداشت. همۀ کارکنان سفارتخانه‌ها و دستگاه‌های خارجی، از نظر استالین، جاسوس بودند. و بعد افزود: «البته پیرمرد آن موقع دیگر عقل درست و حسابی نداشت. کسانی که در زمان این طغیان خشماگین ِ او علیه من در حضور او بودند – و یکی از آنها خودش برایم تعریف کرد-  شکی نداشتند که طرفِ صحبت‌شان مردی است دچار نوعی جنون بدخیم و لگام گسیختۀ شکنجه‌خواهی». یک روز پس از عزیمت من از لنینگراد، یعنی ششم ژانویۀ 1946 ، چند مأمور یونیفورم پوش در مدخل راه‌پلۀ خانه‌اش گمارده بودند، و میکروفونی به سقف اتاقش تعبیه کرده بودند، آشکارا نه به قصد گرد‌آوری اطلاعات بلکه برای ترساندن او. یقین کرده بود که این بار دیگر کارش تمام است – و با اینکه چند ماهی طول کشیده بود تا آن فضاحت رسمی را براه اندازند، و ژدانوف آن تکفیر‌نامۀ مفصل را در تقبیح او و زوش‌چنکو ادا کند، مصائبی را که  بر سرش آمده بود عمدتاً ناشی از خشم و غضب استالین می‌دانست. هنگام این دیدارمان در آکسفورد، آخماتووا گفت به عقیدۀ او، ما (یعنی من و او) سهواً، به صرف آن دیدار کذائی‌مان، جنگ سرد را آغاز کرده  و بنابراین مسیر تاریخ بشر را تغییر داده بودیم. این را خیلی جدی می‌گفت، و همانطور که آماندا هایت هم در زندگینامۀ آخماتووا گواهی می‌دهد، سخت به این حرف ایمان داشت و معتقد بود که من و او شخصیت‌هایی از تاریخ جهانیم که تقدیرمان برگزیده بوده است تا نقش خطیر خود را در یک تعارض عظیم جهانگیر بر عهده بگیریم، و این را در یکی از اشعار خود منعکس ساخته است. من البته قادر به بیان این اعتراض نبودم که شاید – حتی اگر هم واقعیت حملۀ سبعانه و غضب‌آلودۀ استالین و پیامدهای احتمالی آن را بپذیریم – برآورد او از تأثیر ملاقات ما بر تقدیر جهانی اندکی غلو‌آمیز باشد، چرا که ممکن بود این اعتراض را توهینی بپندارد بر تصوری که وی از سیمای تراژیک خود به عنوان "کاساندرا" در ذهن پرورده بود و همچنین بر نگرۀ تاریخی-اساطیری‌یی که چنان حضور برجسته‌ای در سراسر اشعار او دارد.

سپس از سفرش به ایتالیا گفت که یک سال پیش به قصد دریافت جایزۀ ادبی "تائورمینا" رفته بود. و گفت پس از بازگشت، مأمورانی از پلیس مخفی شوروی به دیدارش رفته و پرسیده بودند در رُم چه‌ها دیده است، آیا با نویسندگانی روبرو شده است که گرایش‌های ضد شوروی نشان داده باشند، و آیا با مهاجران روسی ملاقاتی داشته است یا نه؟ جواب داده بود که رُم به گمان او شهری است به منزلۀ عرصۀ جنگی میان مسیحیون و کفار. پرسیده بودند: «جنگ؟ کدام جنگ؟ آیا ایالات متحده هم مشارکتی در آن دارد؟» حیران بود که اگر دربارۀ انگلستان از او پرس و جو کنند، و بی‌گمان پرس و جو می‌کردند، چه پاسخ بدهد؟ و دربارۀ لندن؟ آکسفورد؟ شاعری که در تالار شلدونSheldon Theater) )همراه با او مورد تجلیل قرار گرفته بود – سیگفرید ساسون - آیا هیچ پیشینۀ سیاسی دارد؟ سایر تجلیل‌شدگان چطور؟ بهتر نبود خود را محدود کند به علاقه‌اش به حوضچۀ زیبایی که تزار آلکساندر اول در جریان تجلیل مشابهی از خودش در کالج مرتون  ( Merton College) در اواخر جنگ‌های ناپلئونی به این دانشگاه اهداء کرده بود؟ آخماتووا روس بود، و فارغ از آنچه که در آن دیار در انتظارش بود، قصد داشت به روسیه بازگردد: رژیم شوروی ، فارغ ازعقیده‌ای که دربارۀ آن داشت، برکشورش حاکم بود؛ با آن زندگی کرده بود و با آن می‌بایست زندگی را وداع گوید. روس بودن به عقیدۀ او چیزی بجز این نبود.

بحث‌مان به ادبیات روسیه سوق داده شد. گفت مصائب بی‌پایانی که در سال‌های عمر خود او بر کشورش رفته است خیزش ژرف و شگفت‌انگیزی در شعر به وجود آورده که از دهۀ سی به بعد به صورت چاپ نشده باقی مانده است. گفت ترجیح می‌دهد دربارۀ آن دسته از شاعران معاصر شوروی که آثارشان در اتحاد شوروی به چاپ می‌رسد سخن نگوید. یکی از مشاهیر این گروه، که آن زمان برحسب اتفاق در انگلستان بود، طی تلگرامی به آکسفورد، دریافت دکترای افتخاری را به او تبریک گفته بود: هنگام رسیدن تلگرام، من در حضور او بودم، و او خواندش و با عصبانیت به سطل زباله انداخت: «همه‌شان از دَم راهزنانی محقر‌اند، فاحشه‌وار استعداد خود را به معرض فروش گذاشته‌اند و از ذائقۀ حاکم بر توده‌ها سوءاستفاده می‌کنند. تأثیر مایاکووسکی بر همۀ آنها بسیار مخرب بوده است.» گفت مایاکووسکی البته نابغه‌ای بود، گیرم شاعر بزرگی نمی‌شد بشمارش آورد، اما ابداعات عظیمی در ادبیات داشته و تروریستی بود که بمب‌هایش ساختمان‌‌های باستانی را فرو ریخته است، و چهرۀ برجسته‌ای بود که خلق و خوی آتشین او بر استعداد ادبی‌اش چیرگی داشت؛ کسی بود که همه چیز را منفجر کرد و به ویرانی کشید، و هر آنچه که ویران شد، البته لایق ویران شدن بود. مایاکووسکی اگر هم شعرش را به عربده می‌خواند، حالت طبیعی‌اش بود؛ بجز این نمی‌توانست باشد. اما مقلدانش – تنی چند از معاصران را نیز نام برد – شیوۀ او را همچون یک نوع ادبی اقتباس کرده و مشتی متخصص نازل دکلمه هستند بی‌آنکه بارقه‌ای از شعر حقیقی در آثارشان باشد؛ سخنورانی هستند با اندکی استعداد نقش‌آفرینی، و شعردوستان ِ روس عادت‌شان شده است که این  - - به‌اصطلاح ِ امروزی-  "استادان کلام ملفوظ" بر سرشان داد بزنند.

تنها شاعر نسل پیشین که هنوز در قید حیات بود و آخماتووا درباره‌اش سخنان تأیید‌آمیز بر زبان آورد ماریا پتروویخ بود؛ اما شاعران جوان مستعدی امروزه در روسیه بودند، و بهترین‌شان جوزف برودسکی بود که گفت خود به بارش آورده است و آثاری چند از او تا کنون به چاپ رسیده است. وی را شاعری اصیل می‌دانست که سخت مورد غضب دستگاه بود، و این معلوم بود یعنی چه. چند تن دیگر هم بودند، با قریحه‌ای شگفت‌انگیز – اما من آنها را به نام نمی‌شناختم – شاعرانی که آثارشان قابل چاپ نبود، و همانا حضورشان گواهی بود بر حیات فرسودگی‌ناپذیر نیروی خیال در روسیه. گفت: « همۀ ما را به زیر سایه خواهند کشید. باور کن، پاسترناک و من و ماندلشتام و تسه‌وه‌تایه‌وا، همگی ختم یک دورۀ طولانی بلاغتی هستیم که در قرن نوزدهم شروع شد. من و دوستانم فکر می‌کردیم که با صدای قرن بیستم داریم سخن می‌گوییم، اما این شاعران نو، نقطۀ آغاز تازه‌ای هستند؛ البته در حال حاضر به زندان‌اند، اما سرانجام خواهند گریخت و جهان را به شگفتی خواهند آورد.»  او مدتی طولانی با این لحن و بیان ِ وحی‌گونه سخن گفت، و باز به مایاکووسکی بازگشت و گفت که او دچار یأس و نومیدی شده و دوستانش بدو پشت کرده بودند، اما مدتی هر چند کوتاه صدای حقیقی مردم‌اش گردید و ندای آنان را همانند شیپوری به صدا درآورد؛ هر چند سرمشق مهلکی شد برای دیگران. او خود را هیچ وامدار مایاکووسکی نمی‌دانست. معتقد بود بیش از همه مدیون آننسکی است که ناب‌ترین و برترین ِ همۀ شاعران بود؛ همواره بدور از جار و جنجال ِ سیاست‌بازی‌های ادبی بود و بی‌رحمانه دچار مسامحۀ مجله‌های آوانگارد، و بخت یارش بود که همان موقع (1909) درگذشت و راحت شد. در زمان حیاتش نوشته‌هایش را زیاد نخواندند، اما دیگر شاعران بزرگ نیز سرنوشتی مشابه داشتند. معتقد بود که نسل کنونی بیش از نسل خود او به شعر حساسیت نشان می‌دهد: در 1910 چه کسی-واقعاً چه کسی- برای بلوک یا بلی یا ویاچسلاو ایوانوف تره خرد می‌کرد؟ یا حتی برای خود او و دیگر شاعران گروه او؟ اما جوانان امروز، همه را از بر می‌دانند؛ او خود هنوز نامه‌هایی از شعردوستان ِ جوان دریافت می‌کرد، که البته بسیاری از این نامه‌ها از دخترکان سرخوش و سبک‌سر بود، اما همانا تعداد نامه‌ها به‌یقین گواه پدیده‌ای شگرف می‌توانست باشد. پاسترناک نامه‌های خیلی بیشتری دریافت می‌کرد، و بیشتر هم دوست‌شان می‌داشت. آیا با اُلگا ایوینسکایا، دوست ِ پاسترناک، آشنا شده بودم؟ که نشده بودم. و گفت که به گمان او نه همسر پاسترناک، زینایدا، و نه معشوقه‌اش (اُلگا) را به چیزی می‌پندارد، اما خودِ بوریس لئونیدوویچ شاعری بود سحرانگیز، و یکی از بزرگان شعر روسیه: هر جمله‌ای که می‌نوشت، به نثر یا به شعر، انعکاس آوای راستین وی بود، بی‌هیچ شباهتی به هر آنچه که خود تا به حال شنیده است. بلوک و پاسترناک شاعرانی الهی بودند؛ هیچ یک از شاعران انگلیسی یا فرانسوی را نمی‌شد با این دو مقایسه کرد؛ نه والری و نه الیوت. آن دو به جمع بزرگانی چون بودلر، شلی، و لئوپاردی تعلق داشتند. و همچون همۀ شاعران بزرگ، کیفیت کار دیگران را بدرستی تشخیص نمی‌دادند؛ پاسترناک غالباً منتقدان کم‌مایه را می‌ستود و استعدادهای نهفتۀ خیالی را کشف می‌نمود و هر آدم تازه به دوران رسیده‌ای را تأیید و تشویق می‌کرد – نویسندگان معقول و شایسته‌ای که اما استعداد چندانی نداشتند.  آخماتووا استنباطی اساطیری از تاریخ داشت که موجب می شد آدم‌های بی‌مایه و پایه‌ای گاه نقش‌های مرموز و مهمی بر عهده گیرند – مانند یوگراف در رمان دکتر ژیواگو – و عجیب آنکه به هیچ وجه نتوانستم متقاعدش کنم که این آدم مرموز به نحوی بر پایۀ شخصیت استالین ساخته و پرداخته شده است؛ او چنین تصوری را هیچ به مخیلۀ خود نیز راه نمی‌داد. می‌گفت پاسترناک آثار معاصرانی را که می‌خواست بستاید حتی درست و حسابی نمی‌خواند؛ نه از ادوارد باگریتسکی و نیکلای آسه‌یف چیز زیادی خوانده بود و نه حتی از ماندلشتام، که یارای تحملش را نیز نداشت، گرچه به هنگام گرفتاری‌اش از آنچه در توان داشت کوتاهی نکرد. نه هم آثار خود او (آخماتووا) را درست خوانده بود. گفت نامه‌های فوق‌العاده‌ای دربارۀ شعرِ او برایش نوشته است، اما نامه‌هایش بیشتر دربارۀ خودش هستند تا دربارۀ آخماتووا؛ می‌دانست که محتویات این نامه‌ها تخیلات ِ والا و اعجاب‌انگیزی‌اند که ارتباط چندانی با اشعار او ندارند: «لابد همۀ شاعران بزرگ چنین‌اند...»

طبعاً کسانی که پاسترناک از آنان تمجید می‌کرد، بسیار خشنود می‌شدند، اما اینها تعارفاتی موهوم بیش نبودند؛ او دست و دل باز بود، اما براستی علاقه‌ای به آثار دیگران نداشت: البته علاقۀ وافری به شکسپیر و گوته داشت، و نیز به سمبولیست‌های فرانسوی، و به ریلکه، و یحتمل به پروست، اما «نه به هیچ یک از ما...» بعد افزود: « هنوز، هر روز زندگی‌ام جای پاسترناک را خالی می‌کنم و دلم سخت هوای او را می‌کند. با اینکه هرگز عاشق ِ هم نبوده‌ایم، اما صمیمانه یکدیگر را دوست داشتیم، و این همواره سبب رنجش و حسادت زنش می‌شد.» و سپس از سال‌هایی سخن راند که «فعالیت ادبی» نداشت و رسماً در اتحاد شوروی جزو فراموش‌شدگان بود – یعنی از اواسط دهۀ بیست تا اواخر دهۀ سی؛ و گفت (در آن دوره) اگر هم به ترجمه اشتغال نداشت، مشغول خواندن دیوان‌های شاعران روس بود؛ پوشکین را البته همواره دم دست داشت، اما (پرنس آلکساندر) اُدویفسکی و لرمونتوف و (یوگنی) باراتینسکی را نیز مطالعه می‌کرد، و معتقد بود که شعری از باراتینسکی به نام پاییز آکنده است از نبوغ راستین شعر؛ و این اواخر دوباره اشعار ولیمیر خلب‌نیکوف را خوانده بود، و می‌گفت «او دیوانه‌ای بود اعجاب‌انگیز.»

پرسیدم آیا هیچ در نظر ندارد شرح و تفصیلاتی بر شعر بدون قهرمان بنویسد، چرا که کنایه‌های آن ممکن است برای کسانی که با آن نوع زندگی آشنا نبودند نامفهوم باشد؛ و آیا مایل بود این دسته از خوانندگان را همچنان در ظلمت باقی گذارد؟ پاسخ داد: « موقعی که اشخاص ِ آشنا با عوالم این شعر پیر و فرتوت شوند و یا دار فانی را وداع گویند، این شعر نیز خواهد مرد؛ با من و با قرن من به خاک سپرده خواهد شد. برای ابدیت نوشته نشده است، و نه حتی برای نسل آینده.» گفت تنها گذشته است که برای شاعران معنی و مفهومی دارد، بخصوص دوران کودکی، و عواطف و احوال گذشته است که آنان آرزو دارند باز آفرینند و باز زندگی کنند. پیشگویی و رسالت، ستایش آینده، و حتی نامۀ منظوم ِ پوشکین خطاب به چادایف را نوعی لفاظی ِ تصنعی می‌دانست، و نوعی دستیازی به حالات نمایشی، که طی آن، شاعر چشم به آینده‌ای می‌دوزد چندان تیره و تار که اصولاً قابل تمیز نیست، و این حال را بس تنفرانگیز می‌دانست.

گفت می‌داند که سالیان عمرش رو به پایان است؛ دکترها گفته بودند قلبش ضعیف است، و از این رو با شکیبایی غریبی چشم انتظار پایان راه بود. منزجر بود از فکر اینکه دیگران بر او دل بسوزانند؛ رویاروی هراس‌های ناگفتنی قرار گرفته و با ژرفاهای دهشت‌انگیز ِ اندوه آشنایی یافته بود. از دوستانش قول گرفته بود نه خود ذره‌ای بر او ترحم آورند و نه دیگری را مجاز دارند؛ با آنان که تسلیم این حال شده بودند قطع رابطه کرده بود. می‌توانست نفرت و توهین و تحقیر و سوءتفاهم و رنج و آزار را تاب آورد، اما شفقت را تاب تحمل نداشت، اگر که توأم با ترحم بود، و از من هم قول شرف گرفت، که تا به امروز نیز بدان پایبند بوده‌ام. عزت و غروری بی‌همانند داشت.

سپس داستان دیداری را تعریف کرد با کورنی چوکووسکی در سال‌های جنگ، به هنگامی که هر دو در حال انتقال به شهرهای امن ِ ازبکستان بودند. گفت سال‌های مدیدی بود که احساس دوگانه‌ای نسبت به چوکووسکی در دل داشت: به عنوان ادیبی با استعدادِ خارق‌العاده و آگاه بدو احترام می‌گذاشت و استقلال رأی و امانت وی را همواره می‌ستود، اما دید سرد و بدبینانه‌اش را دوست نمی‌داشت، و علاقۀ او به رمان‌های مردم‌پسند (پوپولیست) و ادبیات متعهد قرن نوزدهم – و بخصوص شعر اجتماعی – را  نکوهش می‌کرد. اینها و همچنین طعنه‌های خصمانه‌اش خطاب به او در سال‌های بیست، مفارقتی میان آن دو ایجاد کرده بود. اما حالا همه‌شان به یکسان قربانی استبداد استالینی بودند و از این جهت در جبهه‌ای متحد قرار داشتند. گفت در جریان سفر به تاشکند، چوکووسکی رفتار بسیار دوستانه و ملاطفت‌آمیزی با وی داشته بود، تا بدان حد که گفت داشتم خودم را آمادۀ این می‌کردم که او را بخاطر همۀ معاصی گذشته‌اش مشمول یک فقره عفو شاهانه قرار دهم، که ناگهان (چوکووسکی ) گفته بود: «آخ، آنا آندره‌یونا، چه زمانه‌ای بود آن دهۀ بیست! چه دورۀ شگفت‌انگیزی بود در فرهنگ روسیه: گورکی، مایاکووسکی، و سال‌های جوانی ِ آلکسی تولستوی؛ زندگی در آن سالها واقعاً قدر و منزلت دیگزی داشت!» و عفو شاهانه بی‌درنگ واپس گرفته شده بود.

برخلاف جان‌به‌دربردگان ِ سال‌های پرآشوب ِ تجربه‌گرایی‌های پس از انقلاب، آخماتووا این دورۀ آغازین را با نفرتی عمیق می‌نگریست که به گمان او چیزی نبود بجز هرج و مرجی لگام گسیخته، و آغاز ابتذال در حیات فرهنگی روسیه که هنرمندان واقعی را مجبور کرده بود به پناهگاه‌های ضد بمب پناه ببرند، اما آنان هم که قادر به یافتن این جان‌پناه‌ها شده بودند، هرگاه سرکی می‌کشیدند تا اوضاع را برآورد کنند، سر از تن‌شان جدا می‌شد.

آنا آندره‌یونا دربارۀ زندگی‌اش با نوعی بی‌طرفی و استقلال نظر سخن می‌گفت که اعتقادات پر‌شور و قضاوت‌های اخلاقی‌اش را، که تحت هیچ شرایطی حاضر به تغییر آنها نبود، تا حدی پنهان می‌داشت. روایت‌هایی که از خصوصیات و اعمال دیگران باز می‌گفت آکنده از قوۀ تمیزی بود که کانون ِ اخلاقی ِ شخصیت‌ها و موقعیت‌ها را می‌کاوید -  حتی دوستانش هم از این چشم تیزبین مصون نبودند – و در قضاوت دربارۀ انگیزه و نیت افراد، بخصوص اگر به خود او مربوط می‌شد، لجاجت خشک‌اندیشانه‌ای به خرج می‌داد که حتی از نظر من هم – که غالباً بر همۀ واقعیات آگاهی نداشتم – نامحتمل و گاه واقعاً توهم‌آمیز می‌آمد. اما شاید هم علت آن بود  که می ماهیت غیر عقلانی و گاه بس تغییرپذیر استبداد استالین را بدرستی درک نمی‌کردمف و این باعث می‌شد که انسان نتواند با اطمینان خاطر و به آسانی دریابد با چه معیارهایی بایستی این یا آن واقعه را باور کرد یا نکرد، کاری که امروز هم به دشواری امکان‌پذیر است. این طور به نظرم می‌رسید که آخماتووا بر پایۀ فرضیاتی کاملاً جزم‌اندیشانه، نظریه‌ها و انگاره‌هایی را با وضوح و انسجام ِ تمام به هم می‌بافت. نمونۀ این نوع عقاید جزمی او، اعتقاد راسخش بود بر این که دیدار ما( در1945 ) پیامدهای تاریخی بسیار جدی داشته است. همچنین بر این باور بود که استالین دستور داده بود او را به مرور زمان مسموم کنند، و پس از مدتی این دستور را پس گرفته بود. باور داشت که اعتقاد ماندلشتام، درست پیش از پایان محتومش، دایر بر اینکه غذایی که در اردوگاه به او می‌دادند مسموم بوده است کاملاً مقرون به حقیقت است. یقین داشت که گئورگی ایوانوف ِ شاعر- که به قول او پس از مهاجرت، کتاب خاطراتی پر از دروغ نوشته است – زمانی جاسوس حقوق‌بگیر حکومت تزاری بوده، و اینکه نکراسوف نیز در قرن نوزدهم بایستی که مأمور دولت بوده باشد، و اینکه آننسکی را آزار و اذیت مداوم دشمنانش به دام مرگ سوق داد. این عقاید و باورها البته هیچ پایه و اساس آشکاری در واقعیت نداشتند، بلکه مبنی بربصیرتی ذاتی بودند بی‌آنکه بکلی بی‌پایه باشند و یا خیالاتی محض. عناصر و اجزای استنباطی منسجم بودند که او از هستی ِ خود داشت، و همچنین از حیات و تقدیر ِ ملت ِ خود؛ برداشتی می‌توانست باشد از مسائل مبرمی که پاسترناک خواسته بود با استالین در میان بگذارد، و پنداره‌ای بود که دنیای خیال او و نیز هنر او را شکل می‌داد و بر پا نگه می‌داشت. او را نمی‌شد آدمی خیالباف پنداشت، سهل است، غالباً استنباط مستحکمی از واقعیت داشت. چشم‌انداز ادبی و اجتماعی سان‌پترزبورگ ِ پیش از جنگ اول جهانی و سهم خود را در آن چندان واقعی و هشیارانه توصیف می‌کرد که نمی‌توانستی باورش نکنی. من در حقیقت خودم را همچنان ملامت می‌کنم از بابت اینکه دیدگاه‌های وی را در مورد افراد و جنبش‌ها و مقوله‌ها با جزئیات کامل یادداشت نکرده‌ام.

آخماتووا در زمانه‌ای دهشتبار زیست، و به روایت نادژدا ماندلشتام، همواره قهرمانانه از پس همه چیز برآمد. همۀ شواهد موجود نیز بر همین امر دلالت دارند. نه هرگز در ملاً عام، و نه در خلوت با من، کلمه‌ای علیه رژیم شوروی بر زبان آورد؛ اما تمامی زندگی‌اش تجسم بی‌چون و چرای توصیف هرتسن است از ادبیات روسیه: یک کیفرخواست ِ متداوم علیه واقعیت روسیه. پرستش همه‌جانبۀ خاطرۀ او امروز در اتحاد شوروی، چه به عنوان هنرمند و چه در مقام یک انسان مقاوم، و تا آنجا که من آگاهی دارم، نظیر ندارد. حماسۀ زندگانی وی و مقاومت منفی سرکشانۀ او در برابر پدیده‌ای که شایستۀ خود و کشورش نمی‌شناخت، وی را به شخصیتی بی‌همتا بدل ساخت؛ نه تنها در ادبیات روسیه بلکه در تاریخ معاصر روسیه نیز. همچنانکه بلینسکی زمانی دربارۀ هرتسن پیشگویی کرده بود.

برمی‌گردم به سرآغاز این داستان: در گزارشی به سال 1945 برای وزارت خارجۀ انگلستان نوشتم که به هر دلیل – خواه خلوص فطری ذائقه یا نیود اجباری ادبیات بد یا جلف - واقعیتی است انکارناپذیر که در زمانۀ ما احتمالاً در هیچ کشوری شعر کهن و نو به این مقدار نه به فروش رسیده است و نه با چنین اشتیاقی خوانده شده است که در اتحاد شوروی؛ و این را انگیزه‌ای قدرتمند دانسته بودم برای منتقدان و شاعران، به یکسان. در ادامه نیز گفته بودم که در نتیجه، جماعت شعرخوانی پدید آمده بود که واکنش و پاسخ جانانه‌اش تنها می‌توانست حسادت داستان‌نویسان و شاعران و نمایشنامه‌نویسان غربی را برانگیزد. چندان که اگر در صورت رخ دادن معجزه‌ای، کنترل سیاسی فرادستان کاهش یابد، و آزادی بیشتری در عرصۀ هنرها به مردم داده شود، در جامعه‌ای که چنین اشتیاقی به آفرینش هنری دارد، و هنوز خواهان تجربه‌پردازی است، هنوز جوان است و همچنان شیفتۀ هر آنچه که ناآشنا یا حتی حقیقی به نظر آید، و مهم‌تر آنکه در جامعه‌ای چنین زنده‌دل که می‌تواند لغزش‌ها، سهواندیشی‌ها، جنایت‌ها و فجایعی را تاب آورد که هر فرهنگ کم مایه‌‌ای را می‌توانست از میان بردارد، هیچ دلیلی ندارد که حرکت خلاقۀ شگرفی در همۀ عرصه‌های هنری بار دیگر سر نگیرد. و نیز گفته بودم که تضاد بین اشتهای مبرم به هر آنچه که نشانۀ حیات در آن دیده شود، و دستمایۀ بیجانی که از سوی بیشتر نویسندگان و آهنگسازان ِ موردِ تأییدِ دستگاه عرضه شود، احتمالاً چشمگیرترین پدیدۀ فرهنگِ آن روزِ شوروی بود.

من این را در 1945 نوشتم، اما هنوز هم به گمانم مصداق کامل دارد؛ سپیده‌دم‌‌های کاذب بسیار بوده‌اند، اما خورشید هنوز برای روشنفکران روسیه بر ندمیده است. منفورترین ِ استبدادگرایی‌ها نیز حتی گاه پیامدی نامنتظر چون حمایت از نهاد نیک در برابر فساد دارند و پیشبردِ دفاع ِ قهرمانانه از ارزش‌های انسانی. این پدیده در روسیه همواره ، و تحت همۀ رژیم‌ها، با نوعی حس افراطی و غالباً بسیار ظریف و زیرکانۀ مضحکه‌پردازی درآمیخته بوده است، که می‌توان آن را در سرتاسر عرصۀ ادب روسیه، و گاه در بطن دردمند‌ترین صفحات گوگول یا داستایوسکی یافت، و حالتی دارد بی‌واسطه، خود انگیخته، ممانعت‌ناپذیر و متفاوت از هزل و طنزِ نوع غربی و نیز سرگرمی‌های خوش‌پرداخت مغرب‌زمین. و سپس گفته بودم که همین وجه مشخصۀ نویسندگان روس – و حتی خدمتگزاران سربفرمان رژیم – بود که باعث می‌شد، بخصوص هنگامی که اندکی غافل می‌شدند، رفتار و سلوکی بس دل‌انگیز و مکالمه‌ای بس جذاب با مسافران خارجی داشته باشند. به گمان من، این کیفیت تا به امروز نیز به قوت خود باقی است.

دیدارها و گفتگوهای من با بوریس پاسترناک و آنا آخماتووا، پی بردنم به شرایط ِ براستی توصیف‌ناپذیر زندگانی و خلاقیت ادبی‌شان، و برخورد غیر انسانی حکومت با آنان، و صرف اینکه رخصت برقراری یک رابطۀ شخصی، و بلکه دوستانه، با آن دو به من داده شد، تأثیری بس عمیق بر من نهاد و جهان‌بینی‌ام را برای همیشه دگرگون ساخت. هر گاه نام‌شان را در کتاب یا مجله‌ای می‌بینم یا جایی به گوشم می‌خورد، سیما و سکنات و کلمات آنان را زنده و روشن به خاطر می‌آورم. وهرگاه  آثارشان را می‌خوانم، هنوز صدایشان در گوش جانم طنین می‌افکند.

دیدار با نویسندگان روس در 1945 و 1956

آیزایا برلین

بخش پنجم

این شهر را آخرین بار در 1919 دیده بودم، و آن هنگامی بود که ده سالی بیش نداشتم و خانواده‌ام اجازۀ بازگشت به ولایت زادبومی‌مان ریگا را یافته بود که آن زمان پایتخت جمهوری مستقلی بشمار می‌رفت. در لنینگراد خاطرات سال‌های کودکی دوباره جان گرفتند. از دیدن منظرۀ خیابان‌ها، خانه‌ها، مجسمه‌ها، خاکریزها، بازارها، طارمی‌های هنوز درهم‌شکستۀ دکۀ کوچکی که زیر خانۀ آن سال‌های ما قرار داشت و در آن سماور تعمیر می‌کردند، چنان حالی به من دست داده بود که قادر به بیان آن نیستم. حیاط اندرونی خانه همانقدر کثیف و متروکه به نظر می‌آمد که در نخستین سال‌های انقلاب بود. خاطراتی که از برخی وقایع و حوادث و تجارب خاص داشتم حائلی شده بود بین من و واقعیت موجود؛ تو گویی پای در شهری افسانه‌ای نهاده بودم و خود، ناگاه، جزیی از آن افسانۀ زنده شده بودم که در برابر چشمانم جریان داشت، اما نیمی هم از حافظه‌ام مایه می‌گرفت، و با این حال، داشتم آن را از بالا و از بیرون نظاره می‌کردم. شهر البته آسیب بسیار دیده بود، اما هنوز در 1945 زیبایی وصف‌ناپذیری داشت (هنگامی که بار دیگر، یازده سال بعد، به آنجا رفتم، تماماً مرمت و بازسازی شده بود). مقصدم البته "کتابفروشی نویسندگان" ( (The Writers’ Bookshopدر بولوار نِوسکیNevski)  )  بود که وصف آن را بسیار شنیده بودم. آن زمان، کتابفروشی‌های روسیه از دو قسمت تشکیل می‌شدند، و فکر می‌کنم هنوز هم چنین باشد: یکی قسمت بیرونی برای عامۀ خریداران و علاقه‌مندان که از پشت پیشخوان سراغ کتاب‌های مورد نظرشان را می‌گرفتند، و دیگر قسمت اندرونی که مخصوص نویسندگان و روزنامه‌نگاران و سایر اشخاص ممتاز بود، و آنها می‌توانستند به قفسه‌های کتاب دسترسی داشته باشند. اما چون من و خانم تریپ خارجی بودیم، اجازۀ ورود به خلوتگاه اندرونی را به ما هم دادند. در حال دید زدن کتاب‌ها، باب گفتگویی باز شد با شخصی که داشت مجموعۀ شعری را ورق می‌زد. معلوم شد که جنابش منتقد و مورخ ادبی برجسته‌ای است، و صحبت‌مان به وقایع اخیر کشید، و او دربارۀ ایام شاق و دهشتبار محاصرۀ لنینگراد گفت و از بسیاری از همشهریانش که به شهادت رسیدند و بسیاری دیگر که قهرمانانه مقاومت کردند، و گفت عده‌ای از سرما و گرسنگی جان باختند، عده‌ای – بیشتر جوان‌ترها – توانستند جان سالم در ببرند، و عده‌ای هم به نواحی امن‌تر منتقل شده بودند. از سرنوشت نویسندگان اهل لنینگراد پرس و جو کردم. گفت: «لابد منظورتان زوش‌چنکو و آخماتووا است؟» آخماتووا در نظر من چهره‌ای بود از گذشته‌ای بس دور. موریس بورا که تعدادی از شعرهای او را به انگلیسی ترجمه کرده بود همیشه دربارۀ او طوری با من حرف زده بود که گویی از جنگ جهانی اول به بعد کسی نام او را نشنیده است. این بود که حیرت‌زده پرسیدم: « مگر آخماتووا در قید حیات است؟» گفت: « آخماتووا؟ آنا آندره‌یونا؟ البته که در قید حیات است. دست برقضا خانه‌اش همینجا در خیابان فونتانکا است، در ساختمان "فونتانی دُم"، میل دارید با ایشان آشنا بشوید؟ » مثل این بود که مرا به دیدار کریستینا روزت‌تی[i] دعوت کرده باشند. زبانم چنان بند آمده بود که به زحمت توانستم بگویم آشنایی با ایشان موجب افتخار خواهد بود. تازه آشنایم گفت: «کاری ندارد، همین الان با یک تلفن ترتیبش را می‌دهم.» و اندکی بعد برگشت و گفت  آخماتووا ساعت سه بعدازظهر ما را به حضور خواهد پذیرفت. قرار شد به همان کتابفروشی برگردم و با هم به خانۀ آخماتووا برویم. با خانم تریپ به هتل آستوریا برگشتیم، اما او قرار دیگری برای آن روز گذاشته بود و نتوانست با من به دیدار شاعر بیاید.

سر ساعت مقرر به کتابفروشی رفتم. جناب منتقد هم آنجا بود و به اتفاق از کتابفروشی خارج شدیم، به سمت چپ پیچیدیم، از پل آنیچکوف گذشتیم و دوباره، به موازات دیوارۀ فونتانکا، به چپ پیچیدیم. "فونتانی دُم" (که در لغت به معنی "خانۀ چشمه" است)، کاخ پیشین خاندان اشرافی شره‌متوف (   (Sheremetevساختمان شکوهمندی است از دورۀ اواخر باروک، و دروازه‌ای دارد با آهنکاری خیره کننده‌ای که لنینگراد بدان شهره است، و به گرد حیاط دلبازی ساخته شده است. اندکی شبیه حیاط‌های چهار ضلعی کالج‌های بزرگ آکسفورد یا کمبریج. راه پلۀ تاریکی را که شیب تندی داشت بالا رفتیم و در طبقۀ دوم، وارد اتاق آخماتووا شدیم. اسباب و اثاثیه‌ای به آن صورت نداشت، و به نظرم آمد که هر آنچه قبلاً در آن بوده، در جریان محاصرۀ شهر به یغما رفته و یا فروخته شده است. میز کوچکی بود و سه یا چهار صندلی، صندوقچه‌ای چوبی، کاناپه‌ای، و درست بالای بخاری خاموش، طرحی به قلم مودیلیانی. بانوی متین و موقری، خاکستری موی، با شال سپیدی بر شانه‌، آرام به پا خاست و به پیشباز ما آمد.

آنا آخماتووا، دههء 1920

آنا آندره یونا آخماتووا شکوه و وقار خاصی داشت؛ با حرکاتی بی‌شتاب، سر و سیمایی شکوهمند، چهره‌‌ای زیبا، اما جدی، و نگاهی بس غمبار. بی‌اختیار تعظیم کردم، چرا که سیما و سکناتی داشت همانند ملکۀ یک نمایشنامۀ تراژیک، و از این رو به نظرم آمد حرکتی است کاملاً در خور. از اینکه مرا پذیرفته بود تشکر کردم و افزودم که بسیاری در غرب از شنیدن خبر سلامتی او شادمان خواهند شد، چرا که سال‌های درازی است از وضع و حال او بی‌اطلاع‌اند. گفت: «آه، اما مقاله‌‌ای دربارۀ من در مجلۀ "دابلین ریویو" چاپ شده و شنیده‌ام که در بولونیا کسی دارد پایان‌نامه‌ای دربارۀ آثار من می‌نویسد.» یکی از دوستانش آنجا بود که گویا استاد دانشگاه بود، و دقایقی چند به تعارفات معمول گذشت. سپس آخماتووا از وضع لندن در مدت بمباران (در سال‌های جنگ دوم) پرسید، و من در پاسخگویی نهایت تلاش خود را به خرج دادم، زیرا به خاطر لحن سرد و تاحدی رسمی‌اش، حجب غریبی بر من مستولی شده بود. ناگهان صدایی از بیرون به گوشم رسید و به نظرم آمد که کسی دارد مرا به نام صدا می‌زند. لحظه‌ای سعی کردم اعتنا نکنم، فکر کردم خیالات برم داشته است، اما صدای فریاد اندکی بلندتر شد و "آیزایا" را به وضوح می‌شد شنید. به سمت پنجره رفتم و نگاهی به حیاط انداختم، و دیدم طرف کسی نیست بجز راندولف چرچیل[ii]. وسط آن حیاط گل و گشاد ایستاده بود، درست مثل یک دانشجوی نیمه مست، و نام مرا فریاد می‌زد. چند ثانیه‌ای در جا خشکم زد. اما بزودی خود را باز یافتم، معذرتی زیر لب ادا کردم و پله‌ها را دوتایکی پایین دویدم. تنها فکری که در آن لحظه در سر داشتم این بود که مانع ورود او به اتاق آخماتووا بشوم. همراه من – آن جناب منتقد – هم مضطرب و پریشان، در پی من پایین دوید. به مجرد رسیدن ما به حیاط، چرچیل به سوی من شتافت و سلام گویان به سر و گردنم آویخت. بی‌اختیار(خطاب به جناب منتقد) گفتم: «آقای فلان، فکر نمی‌کنم شما با آقای راندولف چرچیل آشنا باشید؟» این آقای فلان ابتدا بر سر جایش میخکوب شد، و سیمایش از آن حالت تحیر به ترس و دهشت تغییر کرد، و بسرعت از آنجا دور شد و دیگرهرگز او را ندیدم، اما از آنجا که نوشته‌هایش هنوز در اتحاد شوروی به چاپ می‌رسند، فکر نمی‌کنم این دیدار اتفاقی موجبات دردسر او شده باشد. هیچ نمی‌دانم که مأموران پلیس مخفی مرا تعقیب کرده بودند یا نه، اما شکی نبود که راندولف چرچیل را حضرات پشت گوش نینداخته‌ بودند. همین حادثۀ ناخواسته و نامطلوب سبب بروز و شیوع شایعاتی بی‌پایه و اساس در لنینگراد گردید مبنی براینکه یک هیئت دیپلماتیک خارجی به قصد ترغیب آخماتووا به ترک روسیه وارد شهر شده است؛ و اینکه وینستون چرچیل، که عمری در شمار ستایندگان آخماتووا بوده است، قصد دارد هواپیمایی اختصاصی برای پرواز او به خارج، به لنینگراد بفرستد، و غیره و ذلک.

راندولف را از زمان تحصیل در آکسفورد ندیده بودم. پس ازاینکه شتابان او را به بیرون محوطۀ "خانۀ چشمه" هدایت کردم، از او پرسیدم منظور از این همه سر و صدا چیست؟ گفت به عنوان خبرنگار "انجمن روزنامه‌های آمریکای شمالی" به مسکو اعزام شده بوده، و برای انجام بخشی از مأموریتش به لنینگراد آمده است. وارد "هتل آستوریا" که شده، اولین مسئله‌اش دست یافتن به ظرف خاویاری بود که در یک یخدانی قرار بود به او بدهند، اما از آنجا که روسی نمی‌دانست،و گویا مترجم‌اش هم ناپدید شده بوده، داد و فریادی براه انداخته و سرانجام خانم تریپ به یاری‌اش شتافته و پس از آنکه ظرف خاویار را برایش آورده بودند، ضمن صحبت، به او گفته بود که من هم در لنینگراد هستم. راندولف گفته بود چه بهتر از این، مرا می‌شناسد و می‌تواند از من به عنوان مترجم استفاده کند، و متأسفانه خانم تریپ به او گفته بود که من به کاخ شره‌متوف رفته‌ام. بقیۀ داستان هم که معلوم است. از آنجا که راندولف نمی‌دانست دقیقاً در کدام قسمت ساختمان پیدایم کند، شیوه‌ای را به کار برده بود که در دورۀ تحصیل در کالج "کرایست چرچ" (و بایستی عرض کنم که در جاهای دیگر نیز) بارها آزموده و نتیجۀ مثبت از آن گرفته بود؛ و آخر سر هم با لبخند پیروزمندانه‌ای افزود: «این بار هم نتیجۀ مثبت داد!» به محض اینکه او را به نحوی دست به سر کردم، به همان کتابفروشی برگشتم و به تمهیدی موفق شدم شمارۀ تلفن آخماتووا را از یکی از کارکنان آنجا بگیرم و به او زنگ بزنم. ابتدا از بابت واقعه‌ای که باعث شده بود وی را با آن عجله ترک کنم عذر خواستم و دلائل آن را شرح دادم، و بعد خواهش کردم در صورت امکان بار دیگر مصدع وقت ایشان بشوم. و او در پاسخ گفت: «مسئله‌ای نیست. ساعت نه امشب تشریف بیاورید.»

آخماتووا، طرح مودیلیانی، پاریس 1911

وقتی که آن شب به خانۀ آخماتووا برگشتم، فهمیدم که آن خانم دیگر، از شاگردان شوهر دومش ولادیمیر شیلیکو بود که در آشورشناسی تخصص داشت. او بانوی دانشمند و تحصیل‌کرده‌ای بود و از سیر تا پیاز سیستم دانشگاه‌های انگلیس را از من پرسید. آخماتووا که آشکارا علاقه‌ای به موضوع نداشت، بیشتر آن مدت، سکوت اختیار کرده بود. این بانوی آشورشناس اندکی پیش از نیمه‌شب زحمت را کم کرد، و آخماتووا تازه شروع کرد به طرح سؤال‌هایی دربارۀ دوستان قدیمی که بعد از انقلاب به مهاجرت رفته بودند؛ برخی از آنها را ممکن بود بشناسم ( و اندکی بعد به من گفت یقین داشت که آنها را می‌شناسم، و سعی کرد قانعم کند که در روابط شخصی بصیرتی دارد که تقریباً همانند قوۀ بینایی، هرگز ناکامش نگذاشته است.) براستی هم من عده‌ای از آنان را می‌شناختم: دربارۀ آرتور لوری‌یه پرسید که موسیقیدان بود و در زمان جنگ در آمریکا دیده بودمش. او ظاهراً از دوستان صمیمی آخماتووا بوده و ترانه‌هایی بر اساس تعدادی از شعرهای او و ماندلشتام ساخته بود. از سرگی آداموویچ ِ شاعر پرسید، و از بوریس آن‌رپ، موزاییک‌پرداز بزرگ، که نه با او آشنا بودم و نه اطلاعی از احوال او داشتم، بجز اینکه کف تالار ورودی "نشنال گالری" را به چهره‌های بزرگان ادب و هنرمزین ساخته است؛ کسانی چون برتراند راسل، ویرجینیا وولف، گرتا گاربو، کلایو بل، لیدیا لوپوخووا و بسیاری دیگر. در ملاقات بعدی‌مان که بیست سالی بعد دست داد، توانستم به اطلاع آخماتووا برسانم که آن‌رپ چند سال پس از آن، تصویر خود وی را نیز به آن مجموعۀ نفیس افزوده است و آن را "شفقت" نامیده است. از این قضیه خبر نداشت و سخت متأثر گردید و انگشتری مزین به سنگ سیاهی را نشانم داد که آن‌رپ در 1917 به او داده بود. سپس از حال و روز سالومه هال‌پرن – آندرونیکووا- پرسید ( که هنوز در قید حیات است و همچنان شاد و خرم ) و گفت که از سال‌های پیش از جنگ اول در سان پترزبورگ می‌شناسدش، و اینکه در آن روزگار، از مهرویان محفل مشاهیر بود و شهره به هوش و ذکاوت و فریبایی، و از دوستان همۀ شاعران و نقاشان روس ِ آن دوره. بعد هم گفت – و من از پیش خبر داشتم – که ماندلشتام عاشق دلخستۀ او (سالومه) بوده و یکی از مشهورترین شعرهایش را به او تقدیم کرده است. من البته سالومه‌یا نیکولایونا (و شوهرش آلکساندر یاکوله‌ویچ هال‌پرن) را خوب می‌شناختم و آنچه دربارۀ زندگی و دوستان و عقایدشان در خاطر داشتم با او در میان گذاشتم. سپس از ورا استراوینسکی، همسر موسیقیدان مشهور، پرسید که آن زمان نمی‌شناختم، اما در دیدار 1965 در آکسفورد توانستم پاسخ پرس و جوی او را بدهم. از سفرهایش به پاریس در سال‌های پیش از جنگ اول جهانی تعریف کرد و از رفاقتش با آمادئو مودیلیانی، که طرحی از او دیوار بالای بخاری را تزیین می‌کرد، و این تنها طرح باقیمانده از طرح‌های متعددی بود که همه در دورۀ محاصرۀ لنینگراد ازبین رفته بودند. از سال‌های کودکی‌اش در کرانه‌های دریای سیاه گفت، و آن سامان راسرزمینی لامذهب و تعمیدنایافته خواند که آدمی در آنجا خود را به یک فرهنگ باستانی ِ نیمه یونانی و نیمه بربر و اما عمیقاً روسی نزدیک‌تر می‌بیند. از شوهر اولش گومیلف گفت؛ شاعر برجسته‌ای که سهم مهمی در شکل‌گیری او داشته بود. گفت به نظر گومیلف ازدواج شاعری با یک شاعر دیگر، مسخره است، و گاه و بیگاه نوشته‌های او را بیرحمانه به باد انتقاد گرفته بود، اما هرگز در حضور دیگران سخنی در تحقیر او بر زبان نیاورده بود. یک بار که گومیلف از یکی از سفرهایش به حبشه (موضوع برخی از سحرانگیزترین و برجسته‌ترین اشعارش) برمی‌گشت، آخماتووا برای پیشباز او به ایستگاه راه‌آهن سان‌پترزبورگ رفته بود. (سال‌ها بعد آخماتووا  این داستان را دوباره، کلمه به کلمه، در آکسفورد و در حضور دیمیتری اُبولنسکی برایم باز گفت.)  گومیلف با قیافه‌ای خیلی اخمو پیش آمده و بی هیچ سلام و تعارفی پرسیده بود  : «چیزی نوشته‌ای یا نه؟» گفته بود بله نوشته‌ام. گفته بود بخوان. و او خوانده بود برایش. و تازه بعد از خواندن آن اشعار، گومیلف گره از ابرو گشوده بود و گفته بود: «آره، بد نیست، خوب است.» و بعد رفته بودند به خانه‌شان. آخماتووا می‌گفت از آن به بعد بود که گومیلف او را به شاعری قبول کرده بود. یقین داشت که او مشارکتی در توطئۀ سلطنت‌طلبان، که به جرم آن اعدامش کردند، نداشت. گورکی که بسیاری از نویسندگان از او خواسته بودند برای نجات جانش پا در میانی کند، از او دل خوشی نداشت، و بنا بر برخی روایت‌ها – از جمله روایت نادژدا ماندلشتام در کتابش در کمال نومیدی (Hope Abandoned)- وساطت نکرده بود. آخماتووا چند سالی‌ پیش از آن، از گومیلف طلاق گرفته و مدتی بود که ندیده بودش. اما هنوز، بعد از این همه سال، هنگامی که از مرگ دلخراش او حرف می‌زد، چشمانش پر از اشک بود.

آخماتووا، نیکلای گومیلف و پسرشان لو، سال 1914

پس از لحظه‌ای سکوت، پرسید آیا میل دارم تعدادی از اشعار خود را برایم بخواند؟ اما گفت پیش از آن مایل است دو بند از دن ژوآن ِ بایرون را برایم بخواند، چرا که ربطی هست میان این قطعه و آنچه که می‌خواست از خود بخواند. ولی متأسفانه اگر هم شعر بایرون را از حفظ می‌دانستم، نتوانستم بفهمم کدام دو بند را برگزیده است، زیرا هر چند انگلیسی را به راحتی قرائت می‌کرد، تلفظ او طوری بود که یکی دو کلمه‌ای بیش از آن را نفهمیدم. چشمانش را بسته بود و شعر را با بیانی سخت عاطفی از بر می‌خواند. چنان شرمی از سر دستپاچگی بر من مستولی شده بود که برای کتمان آن بپا خاستم و به سوی پنجره رفتم تا مثلاً نگاهی به بیرون بیندازم. بعد به نظرم آمد که شاید ما هم آثار کلاسیک یونانی و لاتین را به همین نحو می‌خوانیم؛ حال آنکه ما نیز سخت تحت تأثیر کلمات قرار می‌گیریم، بی‌آنکه دریابیم که تلفظ ما احتمالاً آنقدر بد و نامفهوم است که اگر نویسندگان ِ آن آثار و یا شنوندگان ِ معاصرشان حضور داشتند لابد کلمه‌ای از آن را نمی‌فهمیدند. سپس آخماتووا شعرهایی از دیوان خود را برایم خواند، (از جمله آنو دومینی، رمۀ سپید، از شش کتاب) و گفت: « اشعاری همانند اینها، و حتی بس بهتر از آثار من، موجب مرگ بهترین شاعر زمانۀ ما شدند... شاعری که عاشقش بودم و او هم عاشق من بود...» اما بر من معلوم نگردید که منظورش گومیلف بود یا ماندلشتام، چرا که به گریه افتاد و از خواندن باز ماند. پس از آن شعر بدون قهرمان را که ناتمام بود برایم خواند. نوار صدای او در حال قرائت اشعارش موجود است، و من در اینجا قصد ندارم حالات او را به هنگام شعرخوانی توصیف کنم. همان هنگام بر من معلوم بود که دارم اثری نبوغ‌آسا را گوش می‌دهم. ادعا نمی‌کنم البته که این شعرِ کثیرالوجوح و بس سحرآمیز و آکنده از کنایه‌های بسیار شخصی را آن شب بهتر درک کرده باشم تا امروز که می‌توانم آن را در دیوان اشعارش بخوانم. او خود معترف گردید که این شعر در حقیقت یادواره‌ای نهایی است اندر حکایت زندگی اوی شاعر و همچنین گذشتۀ تاریخی شهر – سان پترزبورگ – که جزیی بود از هستی خود او، و در قالب کارناوالی از آدم‌های نقاب بر چهره در لباس مبدل به سیاق شب دوازدهم ، اندر حکایت روزگار و زندگانی دوستانش و تقدیر آنان، و سرنوشت خود او؛ نوعی روایت ِ هنری از سرود مذهبی ِ "نونک دیمیتیس"[iii] پیش از پایان ِ محتومی که دور نیست فرا رسیدنش. ابیات مربوط به "مهمانی از آینده" هنوز نوشته نشده بودند، و نه تقدیم‌نامۀ سوم‌اش. اثری است راز‌‌آگین و بس خاطره‌انگیز که تلی از تفاسیر عالمانه همواره بر آن انباشته می‌شود، چندان که ممکن است خود شعر روزی زیر سنگینی ِ آنها مدفون گردد.

پس از آن شعر یادواره (رکوییم) را از روی دستنوشتۀ خود برایم خواند. لحظه‌ای باز ایستاد و دربارۀ سال‌های 1937-38 سخن گفت، یعنی هنگامی که شوهرش نیکولای پونین و پسرش لو گومیلف دستگیر شده و به اردوگاه کار اجباری فرستاده شده بودند ( و مقدر بود که سال‌ها بعد دوباره بدان راه روند) و دربارۀ صف‌های طویل زنانی گفت که روز و شب، هفته‌ها و ماه‌ها، چشم به راه خبری از شوهران و پدران و برادران و پسران‌شان در انتظار می‌ماندند تا مگر بستۀ غذایی یا نامه‌ای برایشان بفرستند، و همواره ناکام به خانه باز می‌گشتند زیرا نه خبری دریافت می‌کردند و نه می‌توانستند پیغامی به دست‌شان برسانند. میلیون‌ها بیگناه در زندان‌ها و اردوگاه‌های شوروی زیر شکنجه بودند و سلاخی می‌شدند، و مرگ بر زندگانی ِ مردم ِ همۀ شهرها سایه‌ای سنگین افکنده بود. آخماتووا با صدایی سرد و بی‌روح سخن می‌گفت، و گاه باز می‌ماند، که: «نه، نمی‌توانم...فایده‌اش چیست، شما از جامعۀ انسان‌ها می‌آیید، حال آنکه ما تقسیم شده‌ایم بین انسان‌ها و...» پس از سکوتی بلند: «و حتی حالا...» و باز سکوتی دیگر. از ماندلشتام پرسیدم؛ مکثی کرد، چشمانش پر از اشک شد، و التماسم کرد از او حرفی به میان نیاورم: «بعد از آن کشیده‌ای که به صورت آلکسی تولستوی زد، کارش تمام بود...» مدتی طول کشید تا توانست حال عادی خود را باز یابد. سپس، با صدایی کاملاً متفاوت، گفت: «آلکسی تولستوی از من خوشش می‌آمد، در دوره‌ای که تاشکند بودیم پیراهن‌های روسی بنفش می‌پوشید و می‌گفت موقعی که (به لنینگراد) برگردیم چقدر به من و او خوش خواهد گذشت. نویسندۀ جالب و مستعدی بود، ارقه‌ای بود پر از افسون، و طبعی تند و آتشین داشت. چندی پیش عمرش را به شما داد. هر کاری که فکرش را بکنید از او بر می‌آمد؛ هر کاری. از یهودی جماعت نفرت داشت. ماجراجویی بود لگام گسیخته؛ و رفیقی بود ناباب. فقط شباب را خوش داشت و قدرت را و سرزندگی را. رمان پتر اول را ناتمام گذاشت چرا که به قول خودش تنها از عهدۀ سال‌های جوانی پتر می‌توانست بر‌آید، و می‌گفت چه می‌توانم بکنم با سنین پیری آن همه آدم؟ یک پا دولوخوف بود. مرا آنوشکا صدا می‌زد – که بشدت می‌آزردم – اما ازش خوشم می‌آمد، گرچه باعث و بانی مرگ بهترین شاعر زمانۀ ما گردید... شاعری که دوستش می‌داشتم و او هم مرا دوست می‌داشت.»

حالا، به گمانم، حدود سۀ بامداد بود، اما او هیچ نشانه‌ای دال بر اینکه مسترد رفتن من باشد از خود بروز نمی‌داد، و من خود چندان مفتون و مجذوب آن دم بودم که توان حرکت نداشتم. در این هنگام در باز شد و لو گومیلف وارد شد، که پسر آخماتووا بود از شوهر اولش (او در زمان این نگارش – 1980 – در لنینگراد استاد رشتۀ تاریخ است). آشکار بود که رابطه‌ای بس مهر‌آمیز بین مادر و پسر برقرار بود. او توضیح داد که زمانی از شاگردان یوگنی تارله، مورخ برجستۀ لنینگرادی، بوده و در حال حاضر تاریخ قبایل باستانی آسیای میانه را مطالعه می‌کند، اما البته حرفی در این باره نزد که در واقع خود سال‌هایی در آن نواحی زندانی بوده است. و بعد هم گفت که علاقۀ بسیار به تاریخ قدیم خزرها، کازاخ‌ها و سایر اقوام دوران عتیق دارد. همچنین تعریف کرد که به او اجازه داده بودند در آغاز جنگ (جهانی دوم) همراه با گروهی از زندانیان در یک واحد توپخانۀ ضد هوایی خدمت کند و اندک مدتی پیش از آلمان برگشته بود. شادمان بود و یقین داشت که می‌تواند بار دیگر در لنینگراد سکنی گزیند و به کار و زندگی عادی بپردازد. بشقابی هم سیب‌زمینی آب‌پز برایمان آورد که ظاهراً تنها غذایی بود که در خانه داشتند. آخماتووا از اینکه قادر به یک پذیرایی آبرومند نبود عذرخواهی کرد. از او خواستم اجازه دهد شعر بدون قهرمان  و یادواره را رونویسی کنم. گفت: «نیازی نیست. مجموعه‌ای از اشعارم قرار است در فوریۀ 1946 از چاپ در آید. دارم غلط‌گیری‌اش را می‌کنم. نسخه‌ای از آن را برایتان به آکسفورد خواهم فرستاد.» اما حزب، چنان که می‌دانیم، سرانجام اجازۀ نشر آن را نداد، و ژدانوف ( در عبارتی که خود به تمامی ابداع‌اش نکرده بود ) به عنوان یک نیمه راهبه/نیمه دلقک تقبیحش کرد و او بدین ترتیب در شمار گروهی از "فرمالیست‌ها و منحط‌ها" جای گرفت و دو مجله‌ای که آثار این نویسندگان را چاپ می‌کردند توقیف شدند. (جمله‌ای بسیار مشابه، گیرم در متنی متفاوت، از سوی منتقدی به نام بوریس آیشنباؤم، در خطابه‌ای به سال 1923 به کار رفته بود، به منظور توصیف آمیزش مایه‌های جنسی و مذهبی در اشعار اولیۀ آخماتووا. همین جمله بعدها در مقالۀ خصمانه‌ای دربارۀ او در دائرةالمعارف ادبی شوروی دوباره به کار رفت، و از آنجا به شکل سخره‌آمیزی راه به تکفیرنامۀ ژدانوف یافت.)

پس از رفتن لو گومیلف، آخماتووا پرسید چه کتابی را دارم می‌خوانم، اما پیش از آنکه بتوانم پاسخی بدهم، چخوف را به خاطر دنیای گِل‌آلودش، نمایشنامه‌های سراسر کسالت‌بار، فقدان اعمال قهرمانی و شهادت در دنیای او، و نبود عمق و ظلمت و شکوه، بکلی مردود اعلام نمود، و این همان انتقاد تند و تیزی بود که مدتی بعد برای پاسترناک تعریف کردم و گفتم‌اش که به عقیدۀ آخماتووا در آثار چخوف "از چکاچک شمشیرها خبری نیست."

ضمن صحبت با آخماتووا، اشاره کردم به اینکه تولستوی از آثار چخوف خوشش می‌آمد. او گفت: «چرا بایستی آنا کاره‌نینا دست به خودکشی می‌زد؟ همین که کاره‌نین را ترک می‌کند، همه چیز عوض می‌شود. ناگهان از نظر تولستوی به زنی گمراه تبدیل می‌شود، تراویاتا می‌شود، فاحشه می‌شود. البته صفحاتی هم دارد پر از شگفتی، اما پایه و اساس اخلاقی‌اش بویناک است. چه کسی آنا را تنبیه می‌کند؟ خدا؟ نه، جامعه تنبیه‌اش می‌کند، همان جامعه‌ای که تولستوی هرگز از تقبیح آن خسته نمی‌شد. در پایان، به ما می‌گوید که آنا از ورونسکی هم بیزار است. تولستوی دروغ می‌گوید؛ خودش خوب می‌دانست. اخلاقیاتِ آنا کاره‌نینا همان اخلاقیاتِ عیال و خاله خانباجی‌های مسکو‌نشین تولستوی است؛ او خود بر واقعیت واقف بود، و با این حال، بی‌شرمانه، دنباله‌روی از رسوم جامعه‌ای بی‌فرهنگ را پیشه ساخت. اخلاقیاتِ تولستوی، بیان مستقیم فراز و نشیب‌های زندگی خصوصی خود او است. در دوره‌ای که زندگی زناشویی خوش و خرمی داشت جنگ و صلح را نوشت، که تجلیل مفصلی است از زندگی خانوادگی. پس از آنکه از همسرش سوفیا آندره‌یونا نفرت پیدا کرد، اما قادر به طلاقش نبود، چرا که جامعه – و یحتمل دهقان جماعت نیز – طلاق را محکوم می‌دانست، آنا کاره‌نینا را نوشت، و او را بخاطر ترک شوهرش کاره‌نین مجازات کرد. در سن پیری هم که دیگر دل و دماغ آن را نداشت سر در پی دختکان دهاتی بگذارد سونات کرویتزر را نوشت و روابط جنسی را بکلی ممنوع کرد.»

شاید آخماتووا در این جمعبندی خود چندان هم جدی نبود، اما دربیزاری‌اش از موعظه‌های تولستوی جای شک و تردید نبود. او را خصم عشق و آزادی می دانست و اهریمن ِ اباطیل. داستایوسکی را اما می‌پرستید، و همچون او، از تورگنیف نفرت داشت. پس از داستایوسکی، کافکا را می‌ستود[iv]. معتقد بود که پوشکین بر همه چیز وقوف داشت: «چگونه می‌توانست چنین شناخت وسیعی داشته باشد؟ این جوان مو فرفری ِ اهل تزارسکویه (Tsarskoye)  با مجلدی از پارنی[v] به زیر بغل؟» و سپس یادداشت‌هایی را که دربارۀ شب‌های مصری ِ پوشکین نوشته بود برایم خواند، و دربارۀ غریبۀ زرد رویی سخن گفت که شاعری است پر از راز و رمز در این داستان و می‌توانست بر اساس مظامین پیشنهادی حضار فی‌البداهه شعر بسازد. اما هنرمند به تمام معنی، به عقیدۀ او، شاعر لهستانی، آدام میتس‌کی‌یه‌ویچ بود. رابطۀ پوشکین با او دچار دوگانگی خاصی شده بود. می‌گفت مسئلۀ لهستان، آن دو را در جبهه‌های مخالف قرار می‌داد، اما او می‌توانست نبوغ را در آثار معاصرانش تشخیص بدهد. بلوک نیز چنین بود؛ با آن چشمان خشماگین و نبوغ شگفت، او نیز می‌توانست بدیهه‌سرا ( امپروویزاتور) باشد. گفت بلوک هرگز دل خوشی از او (آخماتووا) نداشت، هر چند که گاه و بیگاه قطعاتی از آثار وی را ستوده بود، اما هر خانم معلمی در روسیه باور داشت که آن دو عاشق و معشوق بودند، و چیزی هم نمی‌توانست این باور را مختل سازد: « یحتمل مورخان ادبی هم این را باور دارند؛ شاید هم سر منشأ این باور ِ بی‌پایه شعر دیداربا شاعرمن باشد که سال 1914 به او تقدیم کرده بودم، و شاید هم شعری دربارۀ مرگِ شاه خاکستری‌ چشم  باشد. گیرم این یکی را بیش از ده سال بعد از مرگ بلوک سرودم. اشعار دیگری هم بود، اما او از هیچکدام ما خوشش نمی‌آمد» و منظورش اینجا شاعران آکمه‌ییست بود، و بخصوص ماندلشتام و گومیلف و خودش، و افزود که بلوک از پاسترناک هم خوشش نمی‌آمد.

سپس از پاسترناک گفت که سخت شیفته‌اش بود. گفت تنها زمانی که پاسترناک دل و دماغی نداشته باشد هوس دیدار او به سرش می‌افتد، و بلند می‌شود و با آن حال نزار و فرومانده به سراغش می‌آید، و معمولاً هم پس از یک کشمکش عاطفی، اما زنش بی‌درنگ سر در پی او می‌گذارد و به خانه‌اش برمی‌گرداند. هر دو به سهولت دل و دین از کف می‌دادند. پاسترناک بارها خواسته بود با او رابطه‌ای عاطفی برقرار کند، اما (آخماتووا) این حرف‌ها را جدی نگرفته بود، و می‌گفت هرگز براستی عاشق یکدیگر نبوده‌اند، اما همدیگر را دوست می‌دارند و می‌ستایند، و پس از مرگ ماندلشتام و تسه‌وه‌تایه‌وا، خود را تنها حس می‌کردند. همین که می‌دانستند دیگری زنده است و مشغول کار، منبع آرامشی لایتناهی بود برای هر دوشان. یکدیگر را بی‌دریغ به باد انتقاد می‌گرفتند، اما کس دیگری را رخصت چنین جسارتی نمی‌دادند.

آخماتووا تسه‌وه‌تایه‌وا را تحسین می‌کرد. یک بار به من گفت: «مارینا شاعری است برتر و بهتر از من» ، اما حالا که ماندلشتام و تسه‌وه‌تا‌یه‌وا رفته بودند، او و پاسترناک، تنها، در بیابان زندگی می‌کردند، هر چند در احاطۀ مهر و محبت پرشور مردان و زنان بیشماری در اتحاد شوروی که شعرشان را از بر می‌دانستند، و رونویسی‌شان می‌کردند و دست به دست می‌گرداندند و بر جمع می‌خواندند. این، بی‌گمان، سبب فخر و شعف آنان بود، اما خود را در تبعید حس می‌کردند. میهن‌پرستی ِ راستین‌شان هیچ رنگی از ناسیونالیسم نداشت، و هر دو از فکر مهاجرت بیزار بودند. پاسترناک تمایل بسیار به سفر به غرب داشت، اما نه به بهای اینکه نتواند به زادگاه خود بازگردد. آخماتووا به من گفت از جای خود نمی‌تواند حتی تکان بخورد: حاضر بود در کشور خود بمیرد، و فارغ از اینکه چه بلاهایی در انتظارش باشد، هرگز قادر به ترک میهن نبود. هر دو دچار توّهمات خارق‌العاده‌ای دربارۀ فرهنگ هنری و فکری غنی غرب بودند – دنیایی زرین و مالامال از حیات ِ خلاقه – و هر دو آرزوی دیدار غرب و ارتباط با فرهنگ غربی را داشتند.

پاسی از شب گذشته بود، و با این حال، آخماتووا سرزنده‌تر از پیش به نظر می‌آمد. از زندگی خصوصی‌ام پرسید، و من تمام و کمال و بی‌خیال، پاسخ همۀ سؤال‌هایش را دادم، تو گویی حق بی‌چون و چرایش بود که بداند، و در جواب، او روایت شگفت‌انگیزی از سال‌های کودکی‌اش در کرانۀ دریای سیاه را تقدیمم کرد، و از ازدواج‌هایش با گومیلف و شیلیکو و پونین گفت، و از روابطش با یاران دورۀ جوانی، و از سان‌پترزبورگ ِ پیش از جنگ اول جهانی. با شناخت این جزئیات است تنها که می‌توان سلسلۀ تصاویر و نمادهای شعر بدون قهرمان را کشف کرد، و بر بازی ِ نهفته در بطن آن، و تمامی ِ بالماسکۀ آکنده از پژواک‌های دُن ژوآن و کمدیا دل آرته‌اش آگاهی یافت.

بار دیگر از سالومه‌یا آندرونیکووا (هال‌پرن) سخن گفت و از زیبایی‌اش و افسونش و هوش سرشارش، و گفت چقدر از شاعران درجه دو و درجه سه ( که «حالا همه‌شان درجه چهار شده‌اند») بیزار بود. و از شب‌های پر‌خاطرۀ "کابارۀ سگ ولگرد" تعریف کرد، و از اجراهای بی‌نظیر "تئاترآینۀ کج‌نما"؛ از واکنش خود در قبال معماهای قلابی سمبولیسم – به رغم استادانی چون بودلر، ورلن، رمبو، و ورهارن، که همۀ آثارشان را از بر می‌دانستند – سخن گفت.  از نظر او ویاچسلاو ایوانوف مردی بود بی‌نهایت برجسته و متمدن و دارای سلیقه و قضاوتی بی‌خطا، و در نقد، قدرت تخیل بی‌نظیری داشت، اما شعر او را سرد و بی‌احساس می‌دانست. از آثار آندری بلی هم برآورد مشابهی داشت. دربارۀ شاعر و مترجم  مهاجر روس،  کنستانتین بالمونت، فکر می‌کرد که بی‌جهت مورد انزجار قرار گرفته است، می‌گفت البته مردی بود که به نحو مضحکی به خود می‌بالید، اما استعداد فراوان داشت.  فیودور سولوگوب دارای فراز و نشیب بود، اما آثار جالب و اصیلی داشت؛ و برتر و فراتر از همۀ اینها کسی نبود بجز مدیر عبوس و مشکل‌پسند تزارسکویه سِلو، جناب اینوکنتی آننسکی، که بیش از هر کسی، و حتی بیش از  گومیلف، که بی‌چون و چرا مریدش بود، از او چیز آموخته بود، و در حالی درگذشت که مورد کم لطفی سردبیران و منتقدان قرار گرفته بود، و او را استادی بزرگ و فراموش‌شده می‌پنداشت: اگر او نبود، نه گومیلف به عرصه می‌رسید و نه ماندلشتام، نه لوزینسکی، نه پاسترناک و نه خود آخماتووا.

مفصل از موسیقی حرف زد؛ از شکوه و زیبایی ِ سه پیانو سونات ِ آخرِ بتهوون گفت. و گفت پاسترناک آنها را برتر از کوآرتت‌هایی می‌داند که پس از مرگ بتهوون مطرح شدند، و او هم همین عقیده را داشت. گفت زیر و زبرهای سبعانۀ عاطفی در موومان‌های آنها را به گوش جان پذیرا می‌گردد. شباهت‌هایی که پاسترناک بین باخ و شوپن می‌دید به گمان خود او اندکی غریب اما جالب بودند؛ و گفت حرف زدن از موسیقی با پاسترناک راحت‌تر است تا بحث دربارۀ شعر.

سپس از تنهایی و انزوایش گفت؛ چه در زندگی خصوصی و چه در عرصۀ فرهنگ. لنینگراد، پس از جنگ، برای او چیزی نبود بجز گورستان وسیعی که دوستانش را در آن به خاک سپرده‌ بودند. همچون جنگلی که بی‌رحمانه طعمۀ حریق شده باشد، و تک درختانی نیم سوخته، ویرانی ِ حزن‌انگیز آن را حزن‌انگیز‌تر می‌نمودند.

لیدیا چوکوفسکایا

دوستان یکدلی داشت، از جمله میخاییل لوزینسکی، ویکتور ژیرمونسکی، نیکولای خارجی‌یف، بوریس و ویکتور آردوف، اُلگا برگولتز، لیدیا چوکووسکایا و ِاما گرشتاین؛ نه از ولادیمیرگارشین نامی به میان آورد و نه از نادژدا ماندلشتام، که آن زمان از وجودش هم آگاهی نداشتم. اما غذای روح او نه این دوستان، که ادبیات بود، و نیز ایماژهای گذشته: سان پترزبورگِ پوشکین، دُن ژوآن ِ بایرون و پوشکین و موتسارت و مولی‌یر؛ و چشم‌انداز عظیم رنسانس ِ ایتالیا. از راه ترجمه روزگار می‌گذرانید: التماس کرده بود اجازه بدهند نامه‌های روبنس را ترجمه کند و نه نامه‌های رومن رولان را، و اجازه‌اش را سرانجام داده بودند. آیا کتاب را دیده بودم؟ از او پرسیدم آیا رنسانس را یک گذشتۀ تاریخی ِ واقعی می‌داند، که انسان‌هایی ناقص و عاجز در آن سکونت دارند، و یا تصوری آرمانی‌اش می‌پندارد از دنیایی خیالی؟ گفت البته با دوّمی موافق است، و گفت تمامی ِ دنیای شعر و هنر، به گمان او چیزی نیست بجز – به قول ماندلشتام – حسرتی در قبال یک فرهنگ جهانی و تمنای چنین فرهنگی، آنچنان که گوته و اشله‌گل در سر می پروراندند؛ حسرتی در قبال هر آنچه که تغییر ماهیت داده و شده بود هنر و اندیشه – حسرت طبیعت و عشق و مرگ و یأس و شهادت – حسرت واقعیتی که خارج از چارچوب خود هیچ در بر نداشت، و حتی فاقد تاریخیت بود.

باز به سان پترزبورگ ِ پیش از انقلاب پرداخت، و آن را شهری نامید که خود در آن شکل گرفته بود، و از شبِ طولانی و تاریکی سخن گفت که از آن پس زندگی‌اش را پوشانده بود. بی‌هیچ ترحمی نسبت به خود سخن می گفت، همچون شاهدختی در تبعید: مغرور و ناخرسند و دست‌نایافتنی، با صدایی آرام و یکنواخت و گاه با کلماتی بس پرمایه.

روایت تراژدی تمام عیار زندگی‌اش ورای هر آن چیزی بود که بتوان با کلام ملفوظ بیان کرد؛ و خاطرۀ آن هنوز برای من زنده و دردناک است. پرسیدم آیا قصد نوشتن خاطرات زندگی ادبی‌اش را ندارد؟ گفت که مجموعۀ اشعارش جز این نیست، بخصوص شعر بدون قهرمان، که دوباره برایم خواندش. باز التماسش کردم اجازه بدهد شعر را رونویسی کنم. بار دیگر عذر آورد. گفت و شنود ما که به جزئیات زندگی هر دومان کشیده شد، از عرصۀ ادب و هنر فاصله گرفت و تا پاسی از بامداد روز بعد به طول انجامید.



[i] ) Christina Rossetti (1830-1894)                 

شاعرۀ انگلیسی قرن نوزدهم که مایه‌های غنایی و مذهبی در آثارش غلبه داشت.   

[ii]  

آپارتمان آخماتووا در کاخ شره متف که به موزه تبدیل شده است

دیدار با نویسندگان روس در 1945 و 1956

آیزایا برلین

بخش چهارم

دیگر او را ندیدم تا یازده سال بعد. در 1956 که بار دیگر فرصت سفری به روسیه دست داد، دریافتم که پاسترناک را دیگر با دستگاه سیاسی میهنش هیچ کاری نبود؛ قهر کامل برقرار شده بود. هر گاه سخنی از حکومت یا حکومتیان به زبان می‌آورد لرزه‌ای از سر انزجار به او دست می‌داد. حالا دیگر دوستش اُلگا ایوینسکایا بازداشت شده و مورد بازجویی و بدرفتاری قرار گرفته بود و به مدت پنج سال به اردوگاه کار اجباری فرستاده شده بود. ویکتور آباکوموف، وزیر امنیت، به ایوینسکایا گفته بود: «این آقا بوریس ِ سرکار عالی گویا هیچ دل خوشی از ماها ندارد، نیست؟» و پاسترناک گفت: «راست هم می‌گفت. و اُلگا نه می‌توانست و نه هم سعی کرد چنین نظر آشکاری را رد کند». این بار به اتفاق هنریک نیوهاؤس به پره‌دل‌کینو رفته بودم. پسری هم که از زینایدا نیکولایونا (همسر کنونی‌اش) داشت با ما بود. نیوهاؤس مدام تکرار می‌کرد که پاسترناک قدیسی است متعلق به جهانی دیگر، و امیدش به اینکه مقامات شوروی اجازۀ چاپ دکتر ژیواگو را بدهند آشکارا بیهوده و واهی است، و به شهادت رسیدن نویسندۀ آن بسیار محتمل‌تر است. او پاسترناک را بزرگ‌ترین نویسندۀ چند دهۀ اخیر روسیه می‌دانست و هراس از آن داشت که حکومت وی را نیز مانند بسیاری دیگر از میان بردارد. این هم میراثی بود از رژیم تزاری: روسیۀ قدیم و جدید، با وجود همۀ تفاوت‌های میان دو نظام، یک وجه اشتراک داشتند و آن سوءظن و آزار نویسندگان و هنرمندان بود.زینایدا به نیوهاؤس گفته بود که پاسترناک قصد دارد رمانش را جایی به چاپ برساند. نیوهاؤس کوشیده بود او را منصرف سازد، اما نتوانسته بود، و از من خواهش می‌کرد که در صورت طرح مسئله از سوی پاسترناک، به نحوی بکوشم قانعش کنم که دست نگه دارد. و می‌گفت خیلی مهم است، و با در نظر گرفتن اوضاع زمانه، شاید حتی مسئلۀ مرگ و زندگی در میان باشد، که می‌داند؟ به نظر من هم حق با نیوهاؤس بود: احتمالاً پاسترناک به کسی نیاز داشت به او گوشزد کند که دارد به پای خود به استقبال مرگ می‌رود.

پاسترناک

حالا دیگربه خانۀ پاسترناک رسیده بودیم، و او که در آستانۀ در منتظر من بود گذاشت نیوهاؤس وارد شود، بعد به گرمی در آغوشم کشید و گفت در یازده سالی که یکدیگر را ندیده‌ایم اتفاقات بسیار رخ داده که بیشترشان هم مصیبت‌بار بوده‌اند. بعد مکثی کرد و گفت: «ببخشید، شما هم لابد حرفی دارید، بله؟» و من بس ناشیانه و نسنجیده، و حتی شاید بتوان گفت با بلاهتی نابخشودنی، گفتم: «بوریس لئونیدوویچ، خوشحالم از اینکه شما را اینقدر سرحال می‌بینم، اما مهم‌تر آن است که جان سالم در برده‌اید. عده‌ای از ما این را کم و بیش به معجزه تشبیه می‌کنند». حقیقت آنکه منظورم بازداشت یهودیان در سال‌های آخر حکومت استالین بود. پاسترناک چهره در هم کشید و با خشمی آشکار بر من نگریست و گفت: «می‌دانم منظورتان چیست». دستپاچه گفتم: «منظور من، بوریس لئونیدوویچ؟». گفت: «می‌دانم، می‌دانم، دقیقاً می‌دانم منظورتان چیست» - بغضی در گلو داشت که مرا به