دیدار با نویسندگان روس در 1945 و 1956
آیزایا برلین
بخش ششم
دیدار بعدی ما هنگامی دست داد که از راه لنینگراد و هلسینکی، اتحاد شوروی را ترک میکردم تا به انگلیس بازگردم. بعد از ظهر پنجم ژانویۀ 1946 برای وداع به خانهاش رفتم، و آن روز، گزیدهای از اشعارش را به من هدیه کرد، با شعر تازهای به دستخط خودش بر آستر جلد کتاب؛ و آن شعری بود که بعدها قطعۀ دوم منظومهای شد به نام پنج ((Cinque. این شعر، در آن نخستین پیشنویس، مستقیماً تحت تأثیر دیدار پیشینمان نوشته شده بود. اشارهها و کنایههای دیگری هم به دیدارهای ما در پنج و سایر شعرهای او وجود دارد.
این کنایهها نخستین بار که آنها را خواندم برای من واضح و روشن بودند، اما آکادمیسین ویکتور ژیرمونسکی، دوست نزدیک آخماتووا، پژوهشگر برجستۀ ادبی و یکی از ویراستاران چاپ رسمی مجموعۀ اشعار او در شوروی که پس از مرگش منتشر شد، طی دیداری از آکسفورد دو سالی پس از وفات شاعر، متن کامل منظومه را با من مرور کرد و برداشتهای مرا با ارجاعات دقیق خود تأیید نمود. او متن اشعار را به اتفاق خود شاعر خوانده بود: آخماتووا شخصاً دربارۀ سه تقدیمنامه و تاریخ آنها و مفهومشان توضیح داده و دربارۀ "مهمانی از آینده" سخن گفته بود. ژیرمونسکی با نوعی شرمساری توضیح داد به چه دلیل مجبور شده بودند آخرین تقدیمنامۀ شعر را، که خطاب به من است ( و اینکه ،به گواهی خودش، خوانندگان آثار آخماتووا در روسیه کاملاً بدان واقف بوند ) از چاپ رسمی کتاب حذف کنند. من آن زمان البته دلیل آن را بخوبی درک کردم، و امروز هم برایم قابل درک است. ژیرمونسکی پژوهشگری بود بس دقیق و باریکبین، و مردی بود بیباک و امین که بخاطر پایبندیاش به اصول، دچار حرمان بسیار گردید؛ و تعریف کرد که با چه عذاب وجدانی مجبور شده بود راهنماییهای دقیق آخماتووا در این مورد را نادیده بگیرد، اما شرایط سیاسی حاکم بر کشور، چارۀ دیگری باقی نمیگذاشت. کوشیدم متقاعدش کنم که این امر هیچ اهمیتی ندارد؛ درست بود که اشعار آخماتووا تا اندازۀ زیادی اتوبیوگرافیک بود، و از همین رو واقعیات زندگی او مفهوم بیشتری به کلمات او میدادند تا آنچه که در آثار سایر شاعران مصداق میتوانست پیدا کند. با این همه، احتمال اینکه واقعیات به تمامی فراموش شوند بسیار اندک بود؛ همچنان که در سایر کشورهای دچار سانسور شدید و غلیظ، سنتی شفاهی به احتمال قوی میرفت تا این معلومات را حفظ و حراست کند. گفتمش که این سنت ممکن است در جهات متفاوتی رشد و تکامل یابد، و ممکن است به افسانهها و حکایتهایی آغشته گردد، اما اگر (ژیرمونسکی) بخواهد یقین حاصل کند که حقیقت برای محفل کوچکی از علاقهمندان معلوم گردد، میتواند گزارشی از کل ماجرا را بر کاغذ آورد و نزد من یا کس دیگری در غرب به امانت بسپارد تا بعدها در شرایط امن به چاپ برسد. شک دارم که او به این توصیۀ من عمل کرده باشد؛ اما هر بار که به انگلیس میآمد و ملاقاتی دست میداد، از اینکه نتوانسته بود در شرایط سانسور به وظیفۀ کامل خود در مقام ویراستار بدرستی عمل کند از من عذر میخواست و هیچ چیز نمیتوانست تسکیناش دهد.
تأثیر دیدار من بر زندگی آخماتووا، چندان که مشهود بود، به گمان من، تا حد زیادی مدیون این واقعیت بود که من بر حسب اتفاق دومین فرد خارجی بودم که آخماتووا از جنگ اول جهانی به بعد ملاقات کرده بود. (آن شخص دیگر، کنت یوزف شاپسکی، منتقد برجستۀ لهستانی بود که درسالهای جنگ دوم در تاشکند با وی آشنا شده بود.) من، به گمانم، نخستین کسی بودم از دنیای خارج که به زبان او حرف میزدم و میتوانستم اخبار جهانی را بدو برسانم که سالها از آن بریده مانده بود. شعور او، قدرتش در نقد و طنز ظریفش، ظاهراً دوش به دوش حس دراماتیک (و گاه خیالانگیز و پیامبرگونه)اش از واقعیت، وجودی چشمگیر داشت. یحتمل، فکر میکرد من خبر شوم پایان دنیا را برای او آوردهام، و این نشانهای بود فاجعهبار در باب آیندهای که تأثیری بس عمیق بر او نهاد، و شاید هم نقشی در سرآغاز جوششی نوین در نیروی خلاقۀ او بر عهده گرفت.
در سفر بعدیام به اتحاد شوروی در 1956 نتوانستم او را ببینم. پاسترناک گفت با اینکه آخماتووا مایل به دیدن من است، پسرش که اندک مدتی پس از دیدار قبلیام دوباره بازداشت و به سیبری اعزام شده بود، همین چندی پیش از اردوی کار بازگشته است و از این رو آخماتووا از دیدار با خارجیان ابا دارد، بخصوص که فکر میکند تهاجم سبعانۀ دستگاه حزب به او، دستکم تا حدی، به دلیل دیدار من در سال 1945 بوده است. پاسترناک شک داشت که آن دیدار، موجبات آزار و اذیت او را فراهم آورده باشد، اما از آنجا که خود ظاهراً چنین اعتقادی داشت، و به او توصیه شده بود از هر گونه معاشرت ناباب پرهیز کند، پس بهتر آن میدید که مرا نبیند. اما خواسته بود به او تلفن کنم و این نوع تماس را بسیار امنتر میدانست زیرا همۀ مکالمات تلفنیاش را به یقین تحت نظر داشتند، همانطور که مکالمات خود پاسترناک را کنترل میکردند. هنگامی که پاسترناک در مسکو بود به آخماتووا گفته بود که من و همسرم را ملاقات کرده و گفته بودش که همسرم زن دلپذیری است و متأسف است که (آخماتووا) نمیتواند با او از نزدیک آشنا بشود. و بعد هم افزود آنا آندرهیونا مدت کوتاهی در مسکو خواهد بود و بهتر است بیدرنگ به او زنگ بزنم. سپس پرسید: «کجا سکونت دارید؟» گفتم در سفارت انگلیس. گفت: « به هیچ وجه نبایستی از آنجا به او تلفن کنید. از تلفن عمومی استفاده کنید. تلفن خانۀ من هم مناسب نیست.»
عصر همان روز به آخماتووا زنگ زدم. گفت: «بله، پاسترناک به من گفت به اتفاق همسرت به مسکو آمدهای. به دلایل معلوم قادر به دیدار حضوری نیستم. اما تلفنی میتوانیم حرف بزنیم، زیرا حضرات میتوانند گوش بدهند. چند وقت است که ازدواج کردهای؟» گفتم: «مدت زیادی نیست.» گفت: « تاریخ دقیقش را میخواهم.» گفتم: « فوریۀ همین امسال.» پرسید: « انگلیسی است یا آمریکایی؟» گفتم: « در واقع نیمه انگلیسی- نیمه روس است.» گفت: «عجب!» و بعد از یک سکوت طولانی گفت: «متأسفم که نمیتوانی مرا ببینی. پاسترناک میگوید همسرت زن زیبا و ملیحی است.» و سکوت طولانی دیگری در پی آمد: «مجموعۀ اشعار کُرهای را که اخیراً ترجمه کردهام دیدهای؟ با مقدمهای از سورکوف؟ تصورش را بکن چقدر کُرهای میدانم؛ گزیدهای است از اشعار، اما نه به انتخاب من. نسخهای برایت خواهم فرستاد.»
بعد اشارهای کرد به حال و هوایی که در مقام نویسندهای مغضوب دچارش شده بود، و اینکه کسانی به او پشت کرده بودند که فکر میکرد دوستان با وفایش هستند. و از دیگرانی گفت که نجابت و شهامتی بیمانند از خود نشان داده بودند. آثار چخوف را که قبلاً سخت میکوبید دوباره خوانده بود و گفت حد اقل در بخش شمارۀ شش وضع خود او (و بسیاری دیگر چون او) را دقیقاً توصیف کرده است: « پاسترناک لابد توضیح داده است چرا نمیتوانم ببینمت. (همیشه ضمن صحبت با من، مطابق عرف غالب کنونی در میان روسها، او را چنین خطاب میکرد، و نه "بوریس لئونیدوویچ".) بر او هم بسیار سخت گذشته، اما نه آنقدر دردناک که بر من گذشته است. که میداند، شاید باز در این زندگانی به دیدار یکدیگر نائل شویم. ممکن است خواهش کنم دوباره تلفن بزنی؟» و من قول مساعد دادم، اما موقعی که تلفن زدم، به من گفتند از مسکو رفته است. و پاسترناک قویاً توصیه کرد سعی نکنم به خانهاش در لنینگراد زنگ بزنم.
هنگام دیدارمان در آکسفورد به سال 1965 ، آخماتووا جزئیات تهاجم دستگاه را برایم شرح داد. گفت استالین سخت از دست او عصبانی شده بود، زیرا دستگاه آخماتووا را یک فرد غیر سیاسی میدانست. آنها وی را نویسندهای برمیشمردند که آثار چندانی هم به چاپ نرسانده است، و امنیت جانی خود را مدیون آن است که در سالهای اولیۀ انقلاب زندگی نسبتاًً آرامی در پیش گرفته بوده تا توجه مقامات را به خود جلب نکند. بنابراین وقتی که استالین دیده بود که او مرتکب معصیت دیدار غیر مجاز با یک خارجی شده است – آنهم نه یک مسافر عادی خارجی، بلکه کارمند یک حکومت سرمایهداری غربی – گفته بود: « پس حالا راهبۀ ما آنقدر پر رو شده که جاسوسهای خارجی را به منزل خود میپذیرد؟» و در پی این حرف، کلمات رکیکی به کار برده بود که آخماتووا نمیتوانست در حضور من تکرار کند. اینکه من در واقع هرگز برای یک سازمان جاسوسی کار نکرده بودم، اصلاً ربطی به جایی نداشت. همۀ کارکنان سفارتخانهها و دستگاههای خارجی، از نظر استالین، جاسوس بودند. و بعد افزود: «البته پیرمرد آن موقع دیگر عقل درست و حسابی نداشت. کسانی که در زمان این طغیان خشماگین ِ او علیه من در حضور او بودند – و یکی از آنها خودش برایم تعریف کرد- شکی نداشتند که طرفِ صحبتشان مردی است دچار نوعی جنون بدخیم و لگام گسیختۀ شکنجهخواهی». یک روز پس از عزیمت من از لنینگراد، یعنی ششم ژانویۀ 1946 ، چند مأمور یونیفورم پوش در مدخل راهپلۀ خانهاش گمارده بودند، و میکروفونی به سقف اتاقش تعبیه کرده بودند، آشکارا نه به قصد گردآوری اطلاعات بلکه برای ترساندن او. یقین کرده بود که این بار دیگر کارش تمام است – و با اینکه چند ماهی طول کشیده بود تا آن فضاحت رسمی را براه اندازند، و ژدانوف آن تکفیرنامۀ مفصل را در تقبیح او و زوشچنکو ادا کند، مصائبی را که بر سرش آمده بود عمدتاً ناشی از خشم و غضب استالین میدانست. هنگام این دیدارمان در آکسفورد، آخماتووا گفت به عقیدۀ او، ما (یعنی من و او) سهواً، به صرف آن دیدار کذائیمان، جنگ سرد را آغاز کرده و بنابراین مسیر تاریخ بشر را تغییر داده بودیم. این را خیلی جدی میگفت، و همانطور که آماندا هایت هم در زندگینامۀ آخماتووا گواهی میدهد، سخت به این حرف ایمان داشت و معتقد بود که من و او شخصیتهایی از تاریخ جهانیم که تقدیرمان برگزیده بوده است تا نقش خطیر خود را در یک تعارض عظیم جهانگیر بر عهده بگیریم، و این را در یکی از اشعار خود منعکس ساخته است. من البته قادر به بیان این اعتراض نبودم که شاید – حتی اگر هم واقعیت حملۀ سبعانه و غضبآلودۀ استالین و پیامدهای احتمالی آن را بپذیریم – برآورد او از تأثیر ملاقات ما بر تقدیر جهانی اندکی غلوآمیز باشد، چرا که ممکن بود این اعتراض را توهینی بپندارد بر تصوری که وی از سیمای تراژیک خود به عنوان "کاساندرا" در ذهن پرورده بود و همچنین بر نگرۀ تاریخی-اساطیرییی که چنان حضور برجستهای در سراسر اشعار او دارد.
سپس از سفرش به ایتالیا گفت که یک سال پیش به قصد دریافت جایزۀ ادبی "تائورمینا" رفته بود. و گفت پس از بازگشت، مأمورانی از پلیس مخفی شوروی به دیدارش رفته و پرسیده بودند در رُم چهها دیده است، آیا با نویسندگانی روبرو شده است که گرایشهای ضد شوروی نشان داده باشند، و آیا با مهاجران روسی ملاقاتی داشته است یا نه؟ جواب داده بود که رُم به گمان او شهری است به منزلۀ عرصۀ جنگی میان مسیحیون و کفار. پرسیده بودند: «جنگ؟ کدام جنگ؟ آیا ایالات متحده هم مشارکتی در آن دارد؟» حیران بود که اگر دربارۀ انگلستان از او پرس و جو کنند، و بیگمان پرس و جو میکردند، چه پاسخ بدهد؟ و دربارۀ لندن؟ آکسفورد؟ شاعری که در تالار شلدونSheldon Theater) )همراه با او مورد تجلیل قرار گرفته بود – سیگفرید ساسون - آیا هیچ پیشینۀ سیاسی دارد؟ سایر تجلیلشدگان چطور؟ بهتر نبود خود را محدود کند به علاقهاش به حوضچۀ زیبایی که تزار آلکساندر اول در جریان تجلیل مشابهی از خودش در کالج مرتون ( Merton College) در اواخر جنگهای ناپلئونی به این دانشگاه اهداء کرده بود؟ آخماتووا روس بود، و فارغ از آنچه که در آن دیار در انتظارش بود، قصد داشت به روسیه بازگردد: رژیم شوروی ، فارغ ازعقیدهای که دربارۀ آن داشت، برکشورش حاکم بود؛ با آن زندگی کرده بود و با آن میبایست زندگی را وداع گوید. روس بودن به عقیدۀ او چیزی بجز این نبود.
بحثمان به ادبیات روسیه سوق داده شد. گفت مصائب بیپایانی که در سالهای عمر خود او بر کشورش رفته است خیزش ژرف و شگفتانگیزی در شعر به وجود آورده که از دهۀ سی به بعد به صورت چاپ نشده باقی مانده است. گفت ترجیح میدهد دربارۀ آن دسته از شاعران معاصر شوروی که آثارشان در اتحاد شوروی به چاپ میرسد سخن نگوید. یکی از مشاهیر این گروه، که آن زمان برحسب اتفاق در انگلستان بود، طی تلگرامی به آکسفورد، دریافت دکترای افتخاری را به او تبریک گفته بود: هنگام رسیدن تلگرام، من در حضور او بودم، و او خواندش و با عصبانیت به سطل زباله انداخت: «همهشان از دَم راهزنانی محقراند، فاحشهوار استعداد خود را به معرض فروش گذاشتهاند و از ذائقۀ حاکم بر تودهها سوءاستفاده میکنند. تأثیر مایاکووسکی بر همۀ آنها بسیار مخرب بوده است.» گفت مایاکووسکی البته نابغهای بود، گیرم شاعر بزرگی نمیشد بشمارش آورد، اما ابداعات عظیمی در ادبیات داشته و تروریستی بود که بمبهایش ساختمانهای باستانی را فرو ریخته است، و چهرۀ برجستهای بود که خلق و خوی آتشین او بر استعداد ادبیاش چیرگی داشت؛ کسی بود که همه چیز را منفجر کرد و به ویرانی کشید، و هر آنچه که ویران شد، البته لایق ویران شدن بود. مایاکووسکی اگر هم شعرش را به عربده میخواند، حالت طبیعیاش بود؛ بجز این نمیتوانست باشد. اما مقلدانش – تنی چند از معاصران را نیز نام برد – شیوۀ او را همچون یک نوع ادبی اقتباس کرده و مشتی متخصص نازل دکلمه هستند بیآنکه بارقهای از شعر حقیقی در آثارشان باشد؛ سخنورانی هستند با اندکی استعداد نقشآفرینی، و شعردوستان ِ روس عادتشان شده است که این - - بهاصطلاح ِ امروزی- "استادان کلام ملفوظ" بر سرشان داد بزنند.
تنها شاعر نسل پیشین که هنوز در قید حیات بود و آخماتووا دربارهاش سخنان تأییدآمیز بر زبان آورد ماریا پتروویخ بود؛ اما شاعران جوان مستعدی امروزه در روسیه بودند، و بهترینشان جوزف برودسکی بود که گفت خود به بارش آورده است و آثاری چند از او تا کنون به چاپ رسیده است. وی را شاعری اصیل میدانست که سخت مورد غضب دستگاه بود، و این معلوم بود یعنی چه. چند تن دیگر هم بودند، با قریحهای شگفتانگیز – اما من آنها را به نام نمیشناختم – شاعرانی که آثارشان قابل چاپ نبود، و همانا حضورشان گواهی بود بر حیات فرسودگیناپذیر نیروی خیال در روسیه. گفت: « همۀ ما را به زیر سایه خواهند کشید. باور کن، پاسترناک و من و ماندلشتام و تسهوهتایهوا، همگی ختم یک دورۀ طولانی بلاغتی هستیم که در قرن نوزدهم شروع شد. من و دوستانم فکر میکردیم که با صدای قرن بیستم داریم سخن میگوییم، اما این شاعران نو، نقطۀ آغاز تازهای هستند؛ البته در حال حاضر به زنداناند، اما سرانجام خواهند گریخت و جهان را به شگفتی خواهند آورد.» او مدتی طولانی با این لحن و بیان ِ وحیگونه سخن گفت، و باز به مایاکووسکی بازگشت و گفت که او دچار یأس و نومیدی شده و دوستانش بدو پشت کرده بودند، اما مدتی هر چند کوتاه صدای حقیقی مردماش گردید و ندای آنان را همانند شیپوری به صدا درآورد؛ هر چند سرمشق مهلکی شد برای دیگران. او خود را هیچ وامدار مایاکووسکی نمیدانست. معتقد بود بیش از همه مدیون آننسکی است که نابترین و برترین ِ همۀ شاعران بود؛ همواره بدور از جار و جنجال ِ سیاستبازیهای ادبی بود و بیرحمانه دچار مسامحۀ مجلههای آوانگارد، و بخت یارش بود که همان موقع (1909) درگذشت و راحت شد. در زمان حیاتش نوشتههایش را زیاد نخواندند، اما دیگر شاعران بزرگ نیز سرنوشتی مشابه داشتند. معتقد بود که نسل کنونی بیش از نسل خود او به شعر حساسیت نشان میدهد: در 1910 چه کسی-واقعاً چه کسی- برای بلوک یا بلی یا ویاچسلاو ایوانوف تره خرد میکرد؟ یا حتی برای خود او و دیگر شاعران گروه او؟ اما جوانان امروز، همه را از بر میدانند؛ او خود هنوز نامههایی از شعردوستان ِ جوان دریافت میکرد، که البته بسیاری از این نامهها از دخترکان سرخوش و سبکسر بود، اما همانا تعداد نامهها بهیقین گواه پدیدهای شگرف میتوانست باشد. پاسترناک نامههای خیلی بیشتری دریافت میکرد، و بیشتر هم دوستشان میداشت. آیا با اُلگا ایوینسکایا، دوست ِ پاسترناک، آشنا شده بودم؟ که نشده بودم. و گفت که به گمان او نه همسر پاسترناک، زینایدا، و نه معشوقهاش (اُلگا) را به چیزی میپندارد، اما خودِ بوریس لئونیدوویچ شاعری بود سحرانگیز، و یکی از بزرگان شعر روسیه: هر جملهای که مینوشت، به نثر یا به شعر، انعکاس آوای راستین وی بود، بیهیچ شباهتی به هر آنچه که خود تا به حال شنیده است. بلوک و پاسترناک شاعرانی الهی بودند؛ هیچ یک از شاعران انگلیسی یا فرانسوی را نمیشد با این دو مقایسه کرد؛ نه والری و نه الیوت. آن دو به جمع بزرگانی چون بودلر، شلی، و لئوپاردی تعلق داشتند. و همچون همۀ شاعران بزرگ، کیفیت کار دیگران را بدرستی تشخیص نمیدادند؛ پاسترناک غالباً منتقدان کممایه را میستود و استعدادهای نهفتۀ خیالی را کشف مینمود و هر آدم تازه به دوران رسیدهای را تأیید و تشویق میکرد – نویسندگان معقول و شایستهای که اما استعداد چندانی نداشتند. آخماتووا استنباطی اساطیری از تاریخ داشت که موجب می شد آدمهای بیمایه و پایهای گاه نقشهای مرموز و مهمی بر عهده گیرند – مانند یوگراف در رمان دکتر ژیواگو – و عجیب آنکه به هیچ وجه نتوانستم متقاعدش کنم که این آدم مرموز به نحوی بر پایۀ شخصیت استالین ساخته و پرداخته شده است؛ او چنین تصوری را هیچ به مخیلۀ خود نیز راه نمیداد. میگفت پاسترناک آثار معاصرانی را که میخواست بستاید حتی درست و حسابی نمیخواند؛ نه از ادوارد باگریتسکی و نیکلای آسهیف چیز زیادی خوانده بود و نه حتی از ماندلشتام، که یارای تحملش را نیز نداشت، گرچه به هنگام گرفتاریاش از آنچه در توان داشت کوتاهی نکرد. نه هم آثار خود او (آخماتووا) را درست خوانده بود. گفت نامههای فوقالعادهای دربارۀ شعرِ او برایش نوشته است، اما نامههایش بیشتر دربارۀ خودش هستند تا دربارۀ آخماتووا؛ میدانست که محتویات این نامهها تخیلات ِ والا و اعجابانگیزیاند که ارتباط چندانی با اشعار او ندارند: «لابد همۀ شاعران بزرگ چنیناند...»
طبعاً کسانی که پاسترناک از آنان تمجید میکرد، بسیار خشنود میشدند، اما اینها تعارفاتی موهوم بیش نبودند؛ او دست و دل باز بود، اما براستی علاقهای به آثار دیگران نداشت: البته علاقۀ وافری به شکسپیر و گوته داشت، و نیز به سمبولیستهای فرانسوی، و به ریلکه، و یحتمل به پروست، اما «نه به هیچ یک از ما...» بعد افزود: « هنوز، هر روز زندگیام جای پاسترناک را خالی میکنم و دلم سخت هوای او را میکند. با اینکه هرگز عاشق ِ هم نبودهایم، اما صمیمانه یکدیگر را دوست داشتیم، و این همواره سبب رنجش و حسادت زنش میشد.» و سپس از سالهایی سخن راند که «فعالیت ادبی» نداشت و رسماً در اتحاد شوروی جزو فراموششدگان بود – یعنی از اواسط دهۀ بیست تا اواخر دهۀ سی؛ و گفت (در آن دوره) اگر هم به ترجمه اشتغال نداشت، مشغول خواندن دیوانهای شاعران روس بود؛ پوشکین را البته همواره دم دست داشت، اما (پرنس آلکساندر) اُدویفسکی و لرمونتوف و (یوگنی) باراتینسکی را نیز مطالعه میکرد، و معتقد بود که شعری از باراتینسکی به نام پاییز آکنده است از نبوغ راستین شعر؛ و این اواخر دوباره اشعار ولیمیر خلبنیکوف را خوانده بود، و میگفت «او دیوانهای بود اعجابانگیز.»
پرسیدم آیا هیچ در نظر ندارد شرح و تفصیلاتی بر شعر بدون قهرمان بنویسد، چرا که کنایههای آن ممکن است برای کسانی که با آن نوع زندگی آشنا نبودند نامفهوم باشد؛ و آیا مایل بود این دسته از خوانندگان را همچنان در ظلمت باقی گذارد؟ پاسخ داد: « موقعی که اشخاص ِ آشنا با عوالم این شعر پیر و فرتوت شوند و یا دار فانی را وداع گویند، این شعر نیز خواهد مرد؛ با من و با قرن من به خاک سپرده خواهد شد. برای ابدیت نوشته نشده است، و نه حتی برای نسل آینده.» گفت تنها گذشته است که برای شاعران معنی و مفهومی دارد، بخصوص دوران کودکی، و عواطف و احوال گذشته است که آنان آرزو دارند باز آفرینند و باز زندگی کنند. پیشگویی و رسالت، ستایش آینده، و حتی نامۀ منظوم ِ پوشکین خطاب به چادایف را نوعی لفاظی ِ تصنعی میدانست، و نوعی دستیازی به حالات نمایشی، که طی آن، شاعر چشم به آیندهای میدوزد چندان تیره و تار که اصولاً قابل تمیز نیست، و این حال را بس تنفرانگیز میدانست.
گفت میداند که سالیان عمرش رو به پایان است؛ دکترها گفته بودند قلبش ضعیف است، و از این رو با شکیبایی غریبی چشم انتظار پایان راه بود. منزجر بود از فکر اینکه دیگران بر او دل بسوزانند؛ رویاروی هراسهای ناگفتنی قرار گرفته و با ژرفاهای دهشتانگیز ِ اندوه آشنایی یافته بود. از دوستانش قول گرفته بود نه خود ذرهای بر او ترحم آورند و نه دیگری را مجاز دارند؛ با آنان که تسلیم این حال شده بودند قطع رابطه کرده بود. میتوانست نفرت و توهین و تحقیر و سوءتفاهم و رنج و آزار را تاب آورد، اما شفقت را تاب تحمل نداشت، اگر که توأم با ترحم بود، و از من هم قول شرف گرفت، که تا به امروز نیز بدان پایبند بودهام. عزت و غروری بیهمانند داشت.
سپس داستان دیداری را تعریف کرد با کورنی چوکووسکی در سالهای جنگ، به هنگامی که هر دو در حال انتقال به شهرهای امن ِ ازبکستان بودند. گفت سالهای مدیدی بود که احساس دوگانهای نسبت به چوکووسکی در دل داشت: به عنوان ادیبی با استعدادِ خارقالعاده و آگاه بدو احترام میگذاشت و استقلال رأی و امانت وی را همواره میستود، اما دید سرد و بدبینانهاش را دوست نمیداشت، و علاقۀ او به رمانهای مردمپسند (پوپولیست) و ادبیات متعهد قرن نوزدهم – و بخصوص شعر اجتماعی – را نکوهش میکرد. اینها و همچنین طعنههای خصمانهاش خطاب به او در سالهای بیست، مفارقتی میان آن دو ایجاد کرده بود. اما حالا همهشان به یکسان قربانی استبداد استالینی بودند و از این جهت در جبههای متحد قرار داشتند. گفت در جریان سفر به تاشکند، چوکووسکی رفتار بسیار دوستانه و ملاطفتآمیزی با وی داشته بود، تا بدان حد که گفت داشتم خودم را آمادۀ این میکردم که او را بخاطر همۀ معاصی گذشتهاش مشمول یک فقره عفو شاهانه قرار دهم، که ناگهان (چوکووسکی ) گفته بود: «آخ، آنا آندرهیونا، چه زمانهای بود آن دهۀ بیست! چه دورۀ شگفتانگیزی بود در فرهنگ روسیه: گورکی، مایاکووسکی، و سالهای جوانی ِ آلکسی تولستوی؛ زندگی در آن سالها واقعاً قدر و منزلت دیگزی داشت!» و عفو شاهانه بیدرنگ واپس گرفته شده بود.
برخلاف جانبهدربردگان ِ سالهای پرآشوب ِ تجربهگراییهای پس از انقلاب، آخماتووا این دورۀ آغازین را با نفرتی عمیق مینگریست که به گمان او چیزی نبود بجز هرج و مرجی لگام گسیخته، و آغاز ابتذال در حیات فرهنگی روسیه که هنرمندان واقعی را مجبور کرده بود به پناهگاههای ضد بمب پناه ببرند، اما آنان هم که قادر به یافتن این جانپناهها شده بودند، هرگاه سرکی میکشیدند تا اوضاع را برآورد کنند، سر از تنشان جدا میشد.
آنا آندرهیونا دربارۀ زندگیاش با نوعی بیطرفی و استقلال نظر سخن میگفت که اعتقادات پرشور و قضاوتهای اخلاقیاش را، که تحت هیچ شرایطی حاضر به تغییر آنها نبود، تا حدی پنهان میداشت. روایتهایی که از خصوصیات و اعمال دیگران باز میگفت آکنده از قوۀ تمیزی بود که کانون ِ اخلاقی ِ شخصیتها و موقعیتها را میکاوید - حتی دوستانش هم از این چشم تیزبین مصون نبودند – و در قضاوت دربارۀ انگیزه و نیت افراد، بخصوص اگر به خود او مربوط میشد، لجاجت خشکاندیشانهای به خرج میداد که حتی از نظر من هم – که غالباً بر همۀ واقعیات آگاهی نداشتم – نامحتمل و گاه واقعاً توهمآمیز میآمد. اما شاید هم علت آن بود که می ماهیت غیر عقلانی و گاه بس تغییرپذیر استبداد استالین را بدرستی درک نمیکردمف و این باعث میشد که انسان نتواند با اطمینان خاطر و به آسانی دریابد با چه معیارهایی بایستی این یا آن واقعه را باور کرد یا نکرد، کاری که امروز هم به دشواری امکانپذیر است. این طور به نظرم میرسید که آخماتووا بر پایۀ فرضیاتی کاملاً جزماندیشانه، نظریهها و انگارههایی را با وضوح و انسجام ِ تمام به هم میبافت. نمونۀ این نوع عقاید جزمی او، اعتقاد راسخش بود بر این که دیدار ما( در1945 ) پیامدهای تاریخی بسیار جدی داشته است. همچنین بر این باور بود که استالین دستور داده بود او را به مرور زمان مسموم کنند، و پس از مدتی این دستور را پس گرفته بود. باور داشت که اعتقاد ماندلشتام، درست پیش از پایان محتومش، دایر بر اینکه غذایی که در اردوگاه به او میدادند مسموم بوده است کاملاً مقرون به حقیقت است. یقین داشت که گئورگی ایوانوف ِ شاعر- که به قول او پس از مهاجرت، کتاب خاطراتی پر از دروغ نوشته است – زمانی جاسوس حقوقبگیر حکومت تزاری بوده، و اینکه نکراسوف نیز در قرن نوزدهم بایستی که مأمور دولت بوده باشد، و اینکه آننسکی را آزار و اذیت مداوم دشمنانش به دام مرگ سوق داد. این عقاید و باورها البته هیچ پایه و اساس آشکاری در واقعیت نداشتند، بلکه مبنی بربصیرتی ذاتی بودند بیآنکه بکلی بیپایه باشند و یا خیالاتی محض. عناصر و اجزای استنباطی منسجم بودند که او از هستی ِ خود داشت، و همچنین از حیات و تقدیر ِ ملت ِ خود؛ برداشتی میتوانست باشد از مسائل مبرمی که پاسترناک خواسته بود با استالین در میان بگذارد، و پندارهای بود که دنیای خیال او و نیز هنر او را شکل میداد و بر پا نگه میداشت. او را نمیشد آدمی خیالباف پنداشت، سهل است، غالباً استنباط مستحکمی از واقعیت داشت. چشمانداز ادبی و اجتماعی سانپترزبورگ ِ پیش از جنگ اول جهانی و سهم خود را در آن چندان واقعی و هشیارانه توصیف میکرد که نمیتوانستی باورش نکنی. من در حقیقت خودم را همچنان ملامت میکنم از بابت اینکه دیدگاههای وی را در مورد افراد و جنبشها و مقولهها با جزئیات کامل یادداشت نکردهام.
آخماتووا در زمانهای دهشتبار زیست، و به روایت نادژدا ماندلشتام، همواره قهرمانانه از پس همه چیز برآمد. همۀ شواهد موجود نیز بر همین امر دلالت دارند. نه هرگز در ملاً عام، و نه در خلوت با من، کلمهای علیه رژیم شوروی بر زبان آورد؛ اما تمامی زندگیاش تجسم بیچون و چرای توصیف هرتسن است از ادبیات روسیه: یک کیفرخواست ِ متداوم علیه واقعیت روسیه. پرستش همهجانبۀ خاطرۀ او امروز در اتحاد شوروی، چه به عنوان هنرمند و چه در مقام یک انسان مقاوم، و تا آنجا که من آگاهی دارم، نظیر ندارد. حماسۀ زندگانی وی و مقاومت منفی سرکشانۀ او در برابر پدیدهای که شایستۀ خود و کشورش نمیشناخت، وی را به شخصیتی بیهمتا بدل ساخت؛ نه تنها در ادبیات روسیه بلکه در تاریخ معاصر روسیه نیز. همچنانکه بلینسکی زمانی دربارۀ هرتسن پیشگویی کرده بود.
برمیگردم به سرآغاز این داستان: در گزارشی به سال 1945 برای وزارت خارجۀ انگلستان نوشتم که به هر دلیل – خواه خلوص فطری ذائقه یا نیود اجباری ادبیات بد یا جلف - واقعیتی است انکارناپذیر که در زمانۀ ما احتمالاً در هیچ کشوری شعر کهن و نو به این مقدار نه به فروش رسیده است و نه با چنین اشتیاقی خوانده شده است که در اتحاد شوروی؛ و این را انگیزهای قدرتمند دانسته بودم برای منتقدان و شاعران، به یکسان. در ادامه نیز گفته بودم که در نتیجه، جماعت شعرخوانی پدید آمده بود که واکنش و پاسخ جانانهاش تنها میتوانست حسادت داستاننویسان و شاعران و نمایشنامهنویسان غربی را برانگیزد. چندان که اگر در صورت رخ دادن معجزهای، کنترل سیاسی فرادستان کاهش یابد، و آزادی بیشتری در عرصۀ هنرها به مردم داده شود، در جامعهای که چنین اشتیاقی به آفرینش هنری دارد، و هنوز خواهان تجربهپردازی است، هنوز جوان است و همچنان شیفتۀ هر آنچه که ناآشنا یا حتی حقیقی به نظر آید، و مهمتر آنکه در جامعهای چنین زندهدل که میتواند لغزشها، سهواندیشیها، جنایتها و فجایعی را تاب آورد که هر فرهنگ کم مایهای را میتوانست از میان بردارد، هیچ دلیلی ندارد که حرکت خلاقۀ شگرفی در همۀ عرصههای هنری بار دیگر سر نگیرد. و نیز گفته بودم که تضاد بین اشتهای مبرم به هر آنچه که نشانۀ حیات در آن دیده شود، و دستمایۀ بیجانی که از سوی بیشتر نویسندگان و آهنگسازان ِ موردِ تأییدِ دستگاه عرضه شود، احتمالاً چشمگیرترین پدیدۀ فرهنگِ آن روزِ شوروی بود.
من این را در 1945 نوشتم، اما هنوز هم به گمانم مصداق کامل دارد؛ سپیدهدمهای کاذب بسیار بودهاند، اما خورشید هنوز برای روشنفکران روسیه بر ندمیده است. منفورترین ِ استبدادگراییها نیز حتی گاه پیامدی نامنتظر چون حمایت از نهاد نیک در برابر فساد دارند و پیشبردِ دفاع ِ قهرمانانه از ارزشهای انسانی. این پدیده در روسیه همواره ، و تحت همۀ رژیمها، با نوعی حس افراطی و غالباً بسیار ظریف و زیرکانۀ مضحکهپردازی درآمیخته بوده است، که میتوان آن را در سرتاسر عرصۀ ادب روسیه، و گاه در بطن دردمندترین صفحات گوگول یا داستایوسکی یافت، و حالتی دارد بیواسطه، خود انگیخته، ممانعتناپذیر و متفاوت از هزل و طنزِ نوع غربی و نیز سرگرمیهای خوشپرداخت مغربزمین. و سپس گفته بودم که همین وجه مشخصۀ نویسندگان روس – و حتی خدمتگزاران سربفرمان رژیم – بود که باعث میشد، بخصوص هنگامی که اندکی غافل میشدند، رفتار و سلوکی بس دلانگیز و مکالمهای بس جذاب با مسافران خارجی داشته باشند. به گمان من، این کیفیت تا به امروز نیز به قوت خود باقی است.
دیدارها و گفتگوهای من با بوریس پاسترناک و آنا آخماتووا، پی بردنم به شرایط ِ براستی توصیفناپذیر زندگانی و خلاقیت ادبیشان، و برخورد غیر انسانی حکومت با آنان، و صرف اینکه رخصت برقراری یک رابطۀ شخصی، و بلکه دوستانه، با آن دو به من داده شد، تأثیری بس عمیق بر من نهاد و جهانبینیام را برای همیشه دگرگون ساخت. هر گاه نامشان را در کتاب یا مجلهای میبینم یا جایی به گوشم میخورد، سیما و سکنات و کلمات آنان را زنده و روشن به خاطر میآورم. وهرگاه آثارشان را میخوانم، هنوز صدایشان در گوش جانم طنین میافکند.





