صفحه‌ی اصلی | September 2005 »

July 15, 2005

زيبا کاظمی... حاضر!

دوشنبه ١۳ مرداد ۱۳۸۲

این نوشته یکی دو هفته ای پس از مرگ دلخراش زهرا (زیبا) کاظمی و در غم جانکاه از دست رفتن این دوست یکرنگ و باصفا بر کاغذ آمد و همان موقع به یاری دوست خوبم ناصر زراعتی در سایت "ایران امروز" و یکی دو جای دیگر منتشر شد. حالا به مناسبت دومین سالگرد این فاجعه بی مناسبت ندیدم یکبار دیگر آن را در این سایت نو پا بیاورم تا هم یادی کرده باشم از این نازنین مظلوم و هم تجدید عهدی شده باشد با همۀ مبارزان راه آزادی که هنوز در این راه بی سرانجام گام بر می دارند. به امید آزادی همۀ آنان که در بند ظلم و ستم هستند و  بیداد را با پوست و گوشت خود تجربه می کنند.

 
 

 
1. داخلی. زمان حال. لس آنجلس
صبح دوشنبه، 14 ژوييه. روزنامه «لس آنجلس تايمز» را مطابق عادت، تند و تند ورق می‌زنم و تيترها را مرور می‌کنم. به صفحه 4 که می‌رسم، می‌مانم. گويی يک نفر ديگر پا گذاشته باشد روی ترمز؛ لحظه‌ای چشمم روی عکس شش در چهار زنی خنده‌رو خيره می‌ماند. پيش خودم فکر می‌کنم: «چقدر آشناست!» و ثانيه‌ای بعد متوجه می‌شوم عکس زيبا کاظمی است. بعد، تازه، چشمم به تيتر می‌افتد و يخ می‌کنم: «ايران دلايل مرگ يک خبرنگار را می‌جويد» و خلاصه آن است که: زهرا کاظمی عکاس خبرنگار ايرانی تبار کانادايی هنگام عکس گرفتن از تظاهراتی در حوالی زندان اوين دستگير شده و تحت شکنجه و يا مورد ضرب و شتم قرار گرفته و بر اثر ضربه‌ای مهلک بر جمجمه‌اش، بر اثر خونريزی مغزی درگذشته است!
همسر و پسرهايم را که زيبا را می‌شناختند صدا می‌زنم: «بياييد ببينيد اين‌جا چه نوشته... زيبا را کشته‌اند!»
هنوز هم پس از گذشت ده روز، از آن بهت لحظه‌ی اول بيرون نيامده‌ام. چکونه می‌توان گيج و حيران نبود آنگاه که ددمنشان جبار با دوست نازنينی چون زيبا کاظمی چنين می‌کنند؟...
هنوز حيرانم از اينکه زيبای ما را گرفتند و بردند و زدند و کشتند... به همين سادگی! زيبای ما، که هرگز فکر نمی‌کرديم در صف دور و دراز شهيدان وطن ببينمش، به همين سادگی در ميان مظلومانی جای گرفت که ده‌ها سال است در راه آزادی جان باخته‌اند و به هفت هزار سالگان پيوسته‌اند.
زيبای ما، زيبای شوخ و شنگ ما، زيبای خنده‌روی ما، زيبای فريبای ما، زيبای ساده و صميمی و رفيق دوست ما، زيبای مظلوم ما، زيبای گمگشته‌ی ما، زيبای هجرت‌کشيده‌ی ميهن آشنای ما، زيبای بی‌پيرايه‌ی ما، زيبای جاودانه اميدوار ما، آری، زيبای پريواره‌ی ما را ددمنشان جبار گرفتند و بردند و زدند و کشتند. به همين سادگی! جان آدمی دراين دوران ناجوانمردان بی ريشه، مگر ارزشی دارد؟ آن که را که لب دوختند و آن که را که به گلوله بستند و آن که را که به دار آويختند و آن که را که به اعتراف دروغين واداشتند، مگر رشته‌ای از اين مستحکم‌تر می‌تواند به يکديگر پيوند زند؟ و حالا زهرا کاظمی نيز به اين سلسله پيوسته است. همان زيبای خنده‌روی بی شيله پيله‌ی ما. و من امروز نشسته‌ام اين صفحه‌ها را به‌ياد او سياه می‌کنم تا دلم اندکی آرام گيرد. من دردمند دلسوخته هجرت کشيده‌ی ميهن آشنای دربدر! منی که زيبا را شناخته‌ام به دوستی، هرچند به مدتی کوتاه. اما اين رشته‌ی دوستی را همواره گرامی داشته‌ام و هميشه به نيکی ياد کرده‌ام. زيبا را صميمانه و دوستانه دوست داشته‌ام، حتی در سال‌هايی که از او خبری نداشته‌ام. و حالا دلم از آن می‌سوزد که اين دربدری فرصتی دوباره به من نداد تا با او وداع گويم. و اين دشوارتر از هر چيز است، هنگامی که عزيزی را از دست می‌دهی بی آنکه مهلتی يافته باشی از برای يک ديدار آخر، و يک خداحافظی مختصر. زمانه‌ای بس ناجوانمرد، و ما که مانده‌ايم هنوز و سری تکان می‌دهيم و اشکی فرومی‌ريزيم و به اين زندگی بی‌معنا ادامه می‌دهيم، که مثلاً چه؟ ددمنشان را بگوييد زيبا زنده است، حتی پس از آنکه در شيراز به خاکش بسپاريد. چهره‌ی زيبا و خصائل زيبا و خنده‌ی زيبا و چشمان شوخ زيبا و فرزند زيبا حی و حاضرند و زنده و قبراق. چه به خيالتان رسيده است؟ ما همه زنده‌ايم تا روزی که همه‌ی آن گورستان‌ها را گلستان کنيم...
 
کات به 32 سال پيش: 
سال 1350 وارد «مدرسه عالی تلويزيون و سينما» شدم، برای دوره‌ای دو ساله که پس از آن به استخدام تلويزيون ملی ايران درآيم. دوره‌های پيش‌تر از ما سه ساله بودند؛ يک سال تحصيل، يک سال کارآموزی، و سال سوم دوباره تحصيل و بعد استخدام. ما که به کلاس اول رفتيم، زيبا سال آخر را می‌گذرانيد. از ساير دوستانی که همکلاس او بودند می‌توانم از ابراهيم (خسرو) مختاری، منيژه عراقی‌زاده، حسن قلی‌زاده، محمد بزرگ‌نيا و فريدون جوادی نام ببرم. زيبا دختر شيرازی خونگرم و خوش خنده‌ای بود که خيلی زود با همه می‌جوشيد و صميمی می‌شد، حتی با آدمی مثل من که ذاتاً به‌دشواری با ديگران پيوند دوستی می‌بندم.
آپارتمان کوچک و جمع و جوری در بلوار اليزابت داشت و ظاهراً وضع مالی‌اش بد نبود. چند باری با دوستان ديگر در آپارتمان او گرد‌هم نشسته‌ايم و ساعاتی را به گپ و بحث و شوخی و خنده گذرانده‌ايم.
زنگ خنده‌هايش هرگز از گوشم بيرون نمی‌رود. با اينکه خودش خيلی تودار بود، اما چشم تيزبين داشت و حالات درونی ديگران را به‌راحتی می‌خواند و به غمخواری می‌پرداخت.
آخر سال، فارغ‌التحصيل شوندگان می‌بايست هر يک در رشته‌ی تخصصی خود، در ساختن يک فيلم کوتاه داستانی مشارکت می‌کردند. زيبا هم که جزو گروه کارگردانان بود، فيلمی بر پايه‌ی داستان کوتاه «رقص مرگ» اثر بزرگ علوی ساخت که در حد خودش کار بدی هم نبود. دست بر قضا، برای ايفای نقش اصلی آن، مرتضا، شخص شخيص بنده را برگزيد! به‌جز خسرو مختاری که دستيار کارگردان بود، نام ديگر دوستانی را که در ساختن اين فيلم دستی داشتند متأسفانه به‌خاطر نمی‌آورم؛ سی سالی می‌گذرد و ما خيلی پرت افتاده‌ايم از آن زمانه. اما جديتی را که زيبا در کار خود داشت هرگز فراموش نمی‌کنم. ساعت‌ها و روزها و شب‌های متمادی، در آن دوره‌ی دو سه هفته‌ای فيلمبرداری، بر خواسته‌هايش پای می‌فشرد. مدير فيلمبرداری و متصدی دوربين صدايشان درآمده بود از بس زيبا از کار نورپردازی آن‌ها ايراد می‌گرفت. صحنه‌ی شبی را به‌خاطر دارم که مرتضا وارد خانه می‌شد و درمی‌يافت که دختر جوانی که شاگرد او بوده ناپدری‌اش را کشته است. بنابراين من می‌بايستی از در حياط وارد شوم و طول حياط را طی کنم و وارد اتاق تاريکی بشوم که دختر در گوشه‌ای چمباتمه نشسته است و اشک می‌ريزد. اين صحنه را نمی‌دانم چندبار گرفتيم و چند ساعت صرف نورپردازی و تمرين دوربين کرديم. اما زيبا تا آنچه را که می‌خواست به دست نياورد، کوتاه نيامد. يک دختر آمريکايی نقش آن دختر جوان (مارگاريتا) را بازی می‌کرد که خيلی هم لاغراندام و نحيف و سبک وزن بود، و من قرار بود او را از روی زمين بلند کنم، بغل بگيرم و به طبقه‌ی بالا ببرم. دوستان ديگر هم لابد يادشان است که هربار من مارگاريتا را بلند می‌کردم، پاهايم می‌لرزيد و حالتی مضحک پيش می‌آمد که به کار زيبا نمی‌خورد. و آخرش هم تصميم گرفت زاويه‌ی دوربين را طوری تنظيم کند که لرزش پاهای من در کادر نيفتد. ظاهراً زور حقير به آن دختر لاغر اندام هم نمی‌رسيد! و چه خنده‌ها کرديم آن شب و بعدها، هربار که به ياد آن شب می‌افتاديم.
متأسفانه من هرگز نتوانستم نسخه‌ی نهايی فيلم را روی پرده ببينم. پاييز 1351 قرار بود اين فيلم را به صورت جنبی در جشنواره‌ی فيلم‌های کودکان نمايش بدهند، و من آن شب، از بخت بد، بايستی سر کاری می‌رفتم که در تلويزيون به ما دانشجوها داده بودند. آن هم کار بی‌معنای تصدی دوربين خبر! يعنی دوربينی که تصوير گوينده‌ی اخبار را می‌گرفت. تنها کاری که ما می‌کرديم تنظيم کادر بود و فيکس کردن دوربين، و بعد همان‌جا کنار دوربين می‌ايستاديم تا آخر برنامه‌ی اخبار. دلم خوش بود که فرصت ديگری برای ديدن اين فيلم خواهم يافت؛ فرصتی که هرگز دست نداد.
يکی دو ماه بعد، زيبا راهی بوشهر شد به‌عنوان دستيار کارگردان به نظرم، برای کار در سريال «دليران تنگستان»، و آن‌جا با محمدعلی‌هاشمی آشنا شد که من هيچ آشنايی با او ندارم و هرگز او را نديده‌ام. گويا از فارغ‌التحصيلان دانشکده‌ی هنرهای دراماتيک بود. کار سريال آن سال به جايی نرسيد و گروه خيلی زود به تهران برگشت. من ديگر زيبا را نديدم، اما از دوستان شنيدم که با‌هاشمی ازدواج کرده و برای ادامه تحصيل به فرانسه رفته است.
 
کات به 15 سال بعد، 1986، فرانسه.  
هنگامی که اواخر سال 1985 قصد هجرت به سرم افتاد، ابتدا راهی فرانسه شدم تا با همسر آينده‌ام آن‌جا ازدواج کنم و بعد امکان ماندن در آن‌جا يا مهاجرت به آمريکا را بررسی کنيم. می‌دانستم که دوست نازنين خسرو مختاری نشانی زيبا را دارد. پس شماره تلفن او را از خسرو گرفتم و همان هفته‌ی اول ورود به پاريس به او زنگ زدم. ابتدا شروع کردم به حرافی و حال و احوال کردن بی‌آنکه خودم را معرفی کنم. می‌خواستم ببينم مرا خواهد شناخت يا نه.
چند دقيقه‌ای طول کشيد بالاخره تا مرا به‌جا بياورد. خنده‌کنان درآمد که: «به‌به، مرتضا جان، تويی؟ اين‌جا چه می‌کنی؟».
من که زمان فيلمبرداری آن فيلم مدرسه‌ای شکار بودم از اينکه دوستان مرا به نام «سينمايی»‌ام بخوانند، اين بار هم گله کردم که: «چطور اسم خودم يادت نمانده، اما مرتضا يادت مانده است؟»
گفت: «البته که يادم مانده، وازريک جان... اما فيلم فيلم من است و تو هم بازيگر آن بودی، و اسم تو هم مرتضا بود. پس من حق دارم تو را مرتضا صدا بزنم! درضمن نسخه‌ای از فيلم را اين‌جا دارم. می‌خواهی ببينی؟»
من که واقعاً ذوق کرده بودم، گفتم: «بله، حتماً، چطور می‌شود ترتيبش را داد؟»
متأسفانه نسخه‌ای که او داشت 16 ميليمتری بود و نمايش آن به اين سادگی‌ها ميسر نبود. و هرگز هم ميسر نشد. همين‌قدر که هر دو می‌دانستيم نسخه‌ای از شاهکارمان بغل گوشمان است، گويا خيال‌مان را آسوده می‌ساخت.
حسن عليزاده دوست همکلاسی من از مدرسه تلويزيون، نيز در فرانسه بود و شماره‌ی او را زيبا داشت. با او تماس گرفتم و قراری گذاشتيم و همان هفته باهم به ديدار زيبا رفتيم. خانه‌اش در حومه‌ی «ويل بون» بود به نظرم که نيم ساعتی با قطار راه بود.
آن روز، ما سه نفر ساعت‌ها به گپ و خنده گذرانديم. زيبا غذايی فرانسوی آماده کرده بود و يکی دو بطر شراب ناب فرانسوی هم در ميان آمده بود که به گرمی مجلس می‌افزود (به کوری چشم جباران ددمنش!). يادش به‌خير، حسن جان! تو کجايی حالا؟ تو را هم گم کرده‌ام!
خبرهای مربوط به بچه‌های همدوره را با ولع خاصی می‌بلعيد و می‌خواست بداند کی کجاست و چه می‌کند و چه‌ها کرده است. از منيژه و خسرو گفتم و از بقيه، هرچه خبر داشتم.
وقتی به زيبا گفتم که در سال‌های غيبت او در ايران، به کار ترجمه پرداخته‌ام و کتاب‌هايی هم به چاپ رسانده‌ام، خيلی خوشحال شد و گفت خودش هم ترجمه‌ی يک کتاب سينمايی را از زبان فرانسه شروع کرده و بی‌ميل نبود باهم روی متن فارسی آن کار کنيم. حالا هرچه فکر می‌کنم نام و نشان آن کتاب را به ياد نمی‌آورم، اما نويسنده‌اش زنی بود و به زنان فيلمساز می‌پرداخت.
از آن پس، چند جلسه‌ای، به نظرم هفته‌ای يک‌بار، به خانه‌اش می‌رفتم و روی ترجمه‌ی او کار می‌کرديم. فرانسه را ظاهراً خيلی خوب می‌دانست و روی گرامر آن حساسيت غريبی داشت. درنتيجه، ترجمه‌اش هم عيناً رنگ و بوی گرامر فرانسه را پيدا کرده بود. اصرار داشت همه‌ی فعل‌ها و قيدها و صفت‌ها را مطابق اصول گرامر فرانسه به فارسی برگرداند! من اصرار می‌کردم که مترجم بايستی خود را از اين بندها رها سازد و در بستر زبان دوم شناور گردد: «متن اصلی را بخوان و مفهوم را عيناً بگير. بعد آن را به فارسی دربياور و طوری بنويسش که انگار خودت آن را داری به زبان فارسی می‌نويسی. »
اما زيبا زير بار نمی‌رفت و معتقد بود که بايستی به متن اصلی وفادار ماند. و دراين وفاداری چندان افراط می‌کرد که ترجمه‌اش را به‌دشواری می‌شد فهميد!
خلاصه، پس از سه يا چهار جلسه، سرانجام خودش پيشنهاد کرد که نيازی به ادامه‌ی اين مقابله نمی‌بيند و خودش فکری به حال ترجمه‌اش خواهد کرد. من هم پذيرفتم.
پيوند دوستی و تماس‌های ما همچنان تا پايان دوره‌ی اقامت من در فرانسه (سپتامبر 1987) ادامه داشت. يا او و پسرش سلمان (استفان) به خانه‌ی ما می‌آمدند، يا ما به خانه‌ او می‌رفتيم. همسر من از ازدواج اولش پسری داشت که همسن و سال سلمان بود و چون هر دو فرانسه را فوت آب بودند، حسابی باهم رفيق شده بودند.
متأسفانه يکی دو هفته‌ی پايانی اقامت ما در فرانسه، بحث و جدل‌هايی بين من و همسرم بر سر رفتن و ماندن درگرفت که ما را به‌کلی از حالت عادی خارج کرده بود. او تمايل به ماندن داشت و من به رفتن. درنتيجه‌ی اين تلاطم خانوادگی، ما فرصت خداحافظی با برخی از دوستان را نيافتيم. ار آن جمله بود زيبا! و من هرگز خودم را نبخشيدم! نوزادی هم در همان دو ماهه‌ی آخر به خانواده‌ی کوچک ما اضافه شده بود و سرمان آن‌قدر شلوغ بود که نگو و نپرس؛ اين پسرمان حالا پای در 17 سالگی گذاشته است. يادم است که پس از زايمان، زيبا و سلمان در بيمارستان به ديدن من و همسرم و نوزادمان آمدند و عکس هم به يادگار گرفتيم. عجيب آنکه در همه‌ی آن دو سال، هيچ عکسی باهم نگرفته‌ايم.
و حالا هرچه آلبوم‌هايمان را زير و رو می‌کنم، عکسی از او ندارم. تنها يک عکس مانده است از همان اتاق بيمارستان: همسرم که نوزاد را در بغل دارد، و پسرمان ناربه، و سلمان که آن‌طرف تخت به پسر کوچولومان خيره می‌نگرد.
 
کات به زمان حال. لس‌آنجلس.  
16 سال از آن دوره می‌گذرد. در مجموع سی و دو سال از زمان آشنايی من با زيبا گذشته است. طی اين همه سال‌ها، سه سالی بيش با او محشور نبوده‌ام، اما شخصيت نازنين او تأثير غريبی بر من گذاشته است و حس می‌کنم يکی از نزديک‌ترين دوستانم را از دست داده‌ام. روزی نيست که دو سه باری به سايت‌های مختلف سر نزنم ؛ گويی در پی گمگشته‌ای باشم، روی هر‌يک از «لينک»‌ها «کليک» می‌کنم تا مگر مطلب تازه‌ای يا نکته‌ی ناپيدايی بيابم، تا دلم اندکی آرام گيرد.
در يکی دو سال اول اقامتم در آمريکا، چند بار به مناسبت عيد نوروز و اين حرف‌ها، کارت پستالی به نشانی زيبا فرستادم، اما هرگز پاسخی از او دريافت نکردم. نمی‌دانم از من دلگير شده بود يا نشانی‌اش عوض شده بود.
حالا ديگر زيبا را در شيراز به خاک سپرده‌اند، به خيال اينکه آثار جرمشان را لاپوشانی کنند. خيال می‌کنند انسان در اين جسم مادی زنده است و بس. اينان، اين ددمنشان، که به آخرت معتقدند، کاری کرده‌اند در اين 25 سال حکومت ظالمانه که چندين و چند «آخرت» هم برای مرور و رفع و رجوع آن کفايت نخواهد کرد.
کاش می‌دانستم زيبا و پسرش به کانادا رفته‌اند! در اين مدت، من و همسرم، باهم يا جداگانه، بارها به تورنتو رفته‌ايم به ديدار دوستی نازنين که ساکن آن‌جاست. حتماً سری هم به آن‌ها می‌زديم. حتماً دعوتشان می‌کرديم به لس‌آنجلس بيايند، حيف شد!
همين دو سال پيش، تابستان 2001، همسرم دو سه هفته‌ای رفت پاريس. باز شماره تلفن زيبا را به او دادم تا ببيند آيا می‌تواند با او تماسی بگيرد که توفيق حاصل نشده بود. غافل از اينکه ديگر آن‌جا نيستند. کاش می‌دانستيم. کاش اين چنين ازهم دور نيفتاده بوديم. کاش رد او را گم نمی‌کرديم. اما اين چنين شد که شد، و زيبا حالا ديگر با ما نيست. به همين سادگی! در زادگاهش به خاکش سپردند، و عکس‌های مراسم تدفين را که روی اينترنت می‌نگرم، بغض آن‌چنان گلويم را می‌فشارد که نگو! سلمانش را به اميد ديدار مجدد، از دور می‌بوسم.
زيبا به ابديت پيوست و جاودانه شد، در صف آزادگان! يادش را گرامی می‌داريم...
 

July 14, 2005

شرقی­ها و غربی­ها

اسلاونکا دراکولیچ

درباره نویسنده
اسلاونکا دراکولیچ (متولد ١٩٤٩)، روزنامه‌نگارِ اهل کروآسی، در دنیای غرب، چنان شهرت و محبوبیتی پیدا کرده است که همه نوشته‌هایش به انگلیسی و دیگر زبان‌­های اروپای غربی ترجمه می‌شود. خانم دراکولیچ سه رمان هم نوشته است: «هولوگرام‌های هراس»، «پوست شیشه‌ای» و «طعم مرد».
منتقدان غربی نثر او را با مارگریت دوراس، ساموئل بکت و آلبر کامو قیاس می‌کنند. مقاله‌های او در بسیاری از روزنامه‌ها و مجله‌های اروپایی و آمریکایی، مرتب چاپ می‌شود.
مقاله حاضر از این کتاب برگرفته شده است:
Café Europa: Life After Communism
By: Slavenka Drakulic
W.W. Norton & Co. 1999

*
این اواخر داشتم بر حسب اتفاق گذرنامه‌ام را وارسی می‌کردم که چشمم افتاد به روادید آمریکایی­ام و دیدم که مهلتش منقضی شده است. یکهو لرزه‌ای به تنم افتاد. نه این­که فکر کنید در ­واقع قصد سفری به ایالات متحده را داشتم. حقیقت‌اش، وقتی شهروند کشوری باشید که سابقاً رژیم کمونیستی داشته است، این ترس و لرز به هرحال به آدم دست می‌دهد. به این دلیل که وقتی روادید یک ساله آمریکا با اجازه ورود مکرر در گذرنامه داشته باشید، ورود به هر یک از کشورهای اروپای غربی خیلی آسان‌تر است، و این را من به تجربه دریافته‌ام. اما عجیب آن­که حالا سال ١٩٩٥ است و نمی‌دانم چرا من مرتب یادم می‌رود که دیگر شهروند کشور کمونیست یوگسلاوی نیستم، بلکه حالا کشور تازه‌ای به وجود آمده است به نام «کرواسی» که دموکراسی بر آن حاکم است و من، به خیر و خوشی، شهروند این کشور نوبنیاد هستم. مردم رومانی، لهستان و بلغارستان هم همین وضع را دارند؛ پس چرا ترس من از مرزها از بین نرفته است؟ چرا هنوز هم هنگام سفر به غرب، این­طور مثل سابق عصبی می‌شوم؟
برای ما اهالی اروپای شرقی، وقتی دراین دوره مابعد کمونیسم، به اروپای غربی سفر می‌کنیم، واقعاً چه چیزی عوض شده است؟ فکر می‌کردیم پس از وقایع سال ١٩٨٩، مقدم‌مان را به اروپای متحد گرامی خواهند داشت و سرانجام رسماً و قانوناً ما را هم« اروپایی» خواهند شناخت؛ هرچه باشد ما خودمان از مدت‌ها پیش می‌دانستیم که «اروپایی» هستیم. و حالا بالاخره روزی رسیده بود که می‌توانستیم به دیگران بپیوندیم، یعنی به فرانسوی‌ها و آلمانی‌ها و سوییسی‌ها. اما معلوم شد که خلاف به عرض‌مان رسانده بودند.
امروزه، وضع ما در اروپا آنقدر روشن است که نیازی به دلیل و مدرک ندارد. هر بار که قصد ورود به یک کشور اروپای غربی را داریم، سیمای عبوس مأمور پلیس که از بالا به سر و وضع‌مان چشم غره می­رود در انتظارمان است، بی‌آن­که حتی نیازی به کلمه‌ای حرف و سخن باشد.
این نگاه تغییر نکرده است. خیلی خوب می‌شناسمش. از سال‌ها پیش به یادش دارم، زیرا افسران پلیس مرزی همیشه همین نگاه را به ما انداخته‌اند. خوب هم می‌دانستند که این نگاه چقدر عصبی‌مان می‌کند، چرا که همیشه مجبور بودیم مقدار پولی را که به همراه داشتیم مخفی کنیم، یا دروغی به‌هم ببافیم درباره عمه جانی که در بستر مرگ بود و ما فقط برای دیدن او بود که رنج سفر را بر خود هموار کرده بودیم، و این یک بطر براندی خانگی هم که توی چمدان استتار کرده‌ایم، به خداوندی خدا، برای او سوغات می‌بریم. و تازه نوبت به نگاه شماره دو می‌رسید: نگاهِ نافذِ همچون اشعه ایکسِ افسر مسئولِ غربال کردنِ مسافران خارجی که همواره فکر می‌کرد همه این جماعت، بی برو برگرد، به غرب آمده‌اند تا به کار سیاه بپردازند و یا ــ خدای ناکرده ــ تقاضای پناهندگی سیاسی بکنند. یک­بار که این نگاه مظنون را روی خود احساس کرده باشید، دیگر تا عمر دارید فراموش‌تان نخواهد شد؛ می‌توانید آن را از فاصله چند کیلومتری هم تشخیص بدهید.
اما شاید من چندان هم حق نداشته باشم این همه درباره عبور از مرزها گله و شکایت کنم. اولین بار که از یوگسلاوی به خارج سفر کردم سال ١٩٥٧ بود و من هشت سالی بیشتر نداشتم. با مادربزرگم می‌رفتیم دیدن خاله‌ای که در ایتالیا اقامت داشت. خوب به­یاد دارم که خاله‌جان می‌بایست یک ضمانت‌نامه رسمی برای­مان بفرستد؛ و این نامه شده بود نقل مجلس همه اعضای خانواده: «آیا به دست‌مان خواهد رسید؟ آیا مورد قبول حضرات خواهد بود؟ اجازه سفر خواهند داد؟» در همان سن و سال هم خوب می‌دانستم که آن زمان، بسیاری از مردم اجازه سفر به خارج نداشتند، و چنین سفری برای من امتیازی بود بر دیگران. این بود که حتا پیش از سفر هم وقتی به آن فکر می‌کردم، نشاط غریبی به من دست می‌داد. به همه دوستان و همکلاسی‌ها و همسایه‌ها گفته بودم که راهی دیار غرب هستم. به بندر «آنکونا» رسیدیم. خاله­جان و شوهرش با ماشین شخصی‌شان آمده بودند پیشبازمان. یادم است که تمام راه، تا خود ناپل، حال تهوع داشتم؛ آخر، اولین بار بود که با ماشین سفر می‌کردم. آن تهوع تنها چیزی­ست که ازاین سفر به یادم مانده است. با وجود این، یادم است وقتی یک ماه بعد برگشتیم ولایت، حال و هوای فاتحی پیروزمند را داشتم، و فکر می‌کردم آن­همه بالا آوردن به زحمتش می­ارزید: «دنیا را دیده بودم!»
اما از اواخر دهه پنجاه به بعد، مسافرت به خارج رفته رفته آسان‌تر شد. چندی نگذشت که همه در یوگسلاوی گذرنامه‌ای داشتند و می‌توانستند بدون درخواست روادید، به همه کشورهای اروپای غربی سفر کنند. این امتیاز بتدریج باعث شد که یوگسلاوها از مردم سایر کشورهای کمونیست خود را برتر بدانند، چرا که آن­های دیگر همه مجبور بودند در محدوده چاردیواری‌های خود بمانند. در آن دوره، کشور ما، یوگسلاوی، وضع خوبی داشت و مردم می‌توانستند هم به قصد سیاحت به خارج سفر کنند و هم، به قول گفتنی، سیاحت و تجارت، یعنی برای خریدن همه آن چیزهایی که در کشور خودمان پیدا نمی‌شد. میلیون‌ها تن از مردم یوگسلاوی که در سال‌های هفتاد و هشتاد و نود به خارج سفر کردند، مهاجر اقتصادی یا سیاسی نبودند. درست برعکس: آن­ها به خارج می‌رفتند تا پول­شان را خرج کنند. اما حتا در این سال‌ها هم مقدم‌شان گرامی نبود؛ تو گویی پول آن­ها عیب و ایرادی داشت، یا شاید آن بوی گند مخصوص اروپای شرقی را می­داد.
اول از همه، پلیس یوگسلاوی بی‌هیچ دلیلی به ما مظنون می‌شد، چرا که قوانین سفت و سختی در مورد خارج کردن پول از کشور وجود داشت. از بانک هم نمی‌شد ارز خارجی خرید، پس مجبور بودیم ارز را از بازار سیاه تهیه کنیم. بعد هم اگر ارزی را که بطور غیرقانونی خریده بودیم در حساب بانکی‌مان واریز می‌کردیم و سند رسمی نیز به دست می‌آوردیم، مقدار محدودی از آن ــ مثلاً ١٥٠ دلار آمریکایی ــ را می‌توانستیم به خارج ببریم؛ کسی هم از ما نمی‌پرسید این ارز را از کجا آورده‌ایم. اما طرفه آن­که این سند بانکی، در واقع، تکه کاغذی بود که تحت پوشش آن می‌توانستیم مقدار بیشتری ارز را پنهانی به خارج ببریم؛ درست به همین دلیل هم بود که همواره از پلیس مرزی می‌ترسیدیم. آن­ها می‌دانستند ارزی که همراه داریم بسیار بیشتر از حد مجاز است؛ اما سین جیم و کند و کاو مفصل، بستگی به دل و دماغ حضرات داشت.
بعد، هنگام ورود به کشور دیگر، پلیس مرزی آن­ها هم از دیدن ما مشعوف نمی‌شد. هر شهروند یک کشور کمونیستی، بنا به تعریف، مشکوک بود، و بنابراین باید بازجویی‌اش می‌کردند تا ثابت کند مقدار پولی را که همین چند ساعت پیش می‌بایست وجود آن را انکار کند در اختیار دارد، چه مدتی قصد ماندن دارد؟ کجا؟ و چرا؟
خوب به یاد دارم که در اواخر دهه شصت، بهترین جواب سؤال «چرا؟» این بود که بگوییم به دیدن فلان قوم و خویش‌مان می‌رویم، که در این صورت ضمانت‌نامه قوم و خویش مربوطه را می‌خواستند، که یعنی حضرات باورشان نمی‌شد ما بتوانیم از عهده مخارج اقامت در آن کشور برآییم، پس طبیعی­ست که قوم و خویش‌مان باید ضمانت مالی می‌داد.
در سال‌های بعد، یعنی دهه هفتاد و هشتاد، همین قدر که می‌گفتیم به قصد خرید تشریف آورده‌ایم، معمولاً کفایت می‌کرد؛ گیرم که در حقیقت قصد و غرض دیگری در کار بود. اما آن احساس گناه همگانی، هربار که به یک باجه شیشه‌ای نزدیک می‌شدیم به­هرحال به آدم دست می‌داد. همین که طرف شروع می‌کرد به ورق زدن گذرنامه‌ام، و آن نگاه را از پشت شیشه به سر و صورتم می‌انداخت، نوعی حالت عصبی پیدا می‌کردم که گویی جنایتی مرتکب شده‌ام و قصد فرار از کشورم را دارم.
گاهی با علم به این که به جنس لطیف تعلق دارم، لبخندی ملیح تحویل یارو می‌دادم. این سلاح اما گاه کارگر بود و گاه به زیانم تمام می‌شد، واشکال این بود که هرگز نمی‌توانستم تأثیر مثبت یا منفی آن را از پیش احساس کنم. مثلاً یک­بار سر راه بازگشت از نیویورک، توقف کوتاهی در پاریس داشتم؛ مأمور گمرک که نگاهش را به من انداخت، لبخندی بر لب آوردم که یعنی «شما کوتاه بیایید»، و او بی­درنگ دستور داد چمدانم را برای وارسی باز کنم. حقیر هم البته گناه کرده بودم؛ یک کامپیوتر لَپ‌تاپ داشتم که ظاهراً مشمول عوارض گمرکی بود. بنابراین، من از همه­جا بی­خبر باید به جنابش ثابت می‌کردم که به فرانسه نیامده‌ام کامپیوتر بفروشم، و فردا صبح آن را با خودم به کشورم خواهم برد. من از کجا باید می‌دانستم که بنا برقوانین گمرکی فرانسه، کامپیوتر لپ‌تاپ عوارض دارد؟ پرواز بعدی‌ام صبح روز بعد بود و من مجبور بودم شب را در پاریس سر کنم؛ بنابراین، او قانوناً می‌توانست مرا مجبور به پرداخت عوارض گمرکی نماید. پس ازمذاکرات بسیار و چک و چانه مفصل، بالأخره طرف رضایت داد کامپیوترم را بدون پرداخت عوارض مربوطه، همراه ببرم، اما این واقعه پیش پا افتاده بار دیگر به جنابش ثابت کرده بود که ما مردم اروپای شرقی، حتا وقتی هم که لبخند می‌زنیم، یا شاید بخصوص وقتی که لبخند می‌زنیم، لیاقت اعتماد آن­ها را نداریم.
علاوه بر این، بار دیگر به من ثابت شد که اگر تو اهل اروپای شرقی هستی، هیچ قاعده و قانونی پشت و پناهت نیست. راستش را بخواهید، کسانی را می‌شناسم که سر و وضع­شان را طوری ساخته و پرداخته بودند که تو دل برو به نظر بیایند، اما چمدان‌هایشان بیشتر و دقیق‌تر از حد معمول وارسی شده بود. لابد به مأموران گمرک آموزش داده بودند که اگر کسی از اتباع اروپای شرقی را دیدند که دک و پز حسابی دارد، گول ظاهر غلط اندازش را نخورند، چرا که به احتمال زیاد، طرف مشکوک است، و دیر یا زود، درگیر یک معامله غیرقانونی خواهد شد. خود من، چه با سر و وضع نامرتب و چه با ظاهر شیک و پیک، تحت انواع و اقسام بازجویی‌ها و وارسی‌ها قرار گرفته‌ام؛ ازهمه نوع! بله، توی اتاقک کوچکی که در هر فرودگاهی وجود دارد، مجبورم کرده‌اند لخت مادرزاد بشوم، اما خوشبختانه کار به جایی نکشیده است که تن به آن توهین غایی، یعنی وارسی مهبل، بدهم.
خلاصه کلام آن­که در آن روزگار، برای سفر به خارج، من مجبور بودم ملاحظاتی را رعایت کنم که یک شهروند اروپای غربی حتا لحظه‌ای از وقت گرانبهای خود را مجبور نبود صرف آن­ها کند. و همین یک نکته باریک‌تر از مو، به گمان حقیر، تفاوت اصلی و اساسی بین ما است؛ ما که همه «اروپایی» هستیم، اما عده‌ای از ما «اروپایی­تر» به­حساب می‌آیند.
ولی با همه این احوال، و با وجود همه مشکلات، سفر به خارج برای مردم یوگسلاوی اهمیت بسیار داشت، چرا که ما اجازه آن را داشتیم، حال آن­که اهالی سایر کشورهای اروپای شرقی اجازه­اش را نداشتند. در­ضمن، سفر خارج، نوعی شورش علیه حکومت کمونیستی هم بود، چون که یکی از تعابیر آن، به­زعم حضرات، آلوده شدن به ایده­های غربی و شیوه­های زندگی غربی بود. امروز، اما، به­وضوح می‌بینیم که این نگرانی به­کلی بی‌مورد بوده. بگذارید منظورم را روشن‌تر بیان کنم؛ نسل من، در یوگسلاوی، اولین نسلی بود که اجازه سفر آزاد را پیدا کرد، اما حقیقت آن است که ما از طرفی خیلی زبل بودیم، و از طرف دیگر، ایمان و اعتقاد راستینی به ایدئولوژی کمونیسم نداشتیم، در نتیجه، سفر خارج اصولاً نمی‌توانست تأثیر مخربی بر تفکر ما باقی گذارد. تازه، دقیقاً به دلیل آزاد بودن سفر به غرب، خوب می‌دانستیم که در اروپای غربی فرش قرمز زیر پای­مان پهن نکرده‌اند. و از طرف دیگر، چون می‌دانستیم که مردم سایر کشورهای کمونیستی ازاین حق محروم‌اند، تعادلی در عقده خود­کم­بینی ما به­وجود می‌آمد. کافی بود سری به پراگ یا بوداپست بزنیم تا این حس برتری بر ما معلوم گردد. چرخ روزگار چه بازی‌ها که ندارد! پس از آزادی از یوغ کمونیسم، یوگسلاوی سابق به پرآشوب‌ترین منطقه اروپا بدل شد و آن برتری آشکار در چشم برهم زدنی ناپدید گردید.
اما من، با وجود همه آن برخوردهای پر از شک و تردید، همه آن دلسردی‌ها، و همه آن خواری و ذلتی که در سفر به غرب از سر می‌گذراندم، از هر فرصتی برای مسافرت به خارج سود می‌بردم. می‌رفتم تا باتری‌هایم را شارژ کنم، چند تا کتاب بخرم، چند تا فیلم ببینم، و با چند تا آدم جالب ملاقات کنم. سفر برای من ابعادی تقریباً افسانه‌ای می‌یافت. با همه ذرات وجودم، نیاز به سفر را احساس می‌کردم، چرا که به نظرم ماندن در یک­جا، چیزی بود همانند مُردن؛ و من زمین و زمان را به‌هم می‌ریختم تا بتوانم برای سفر بعدی‌ام پس‌انداز کنم. حتا اگر مجبور بودم کمتر خرج کنم و ساده‌ترین نیازهای روزمره‌ام را نادیده بگیرم. طوری شده است که امروز هم رد کردن دعوتی برای شرکت در یک کنفرانس یا سمینار یا ایراد سخنرانی در کشوری که تا به حال ندیده‌ام، برایم بسیار دشوار است. احساس می‌کنم اجباری به رفتن دارم؛ تو گویی اخلاقاً قدرت رد چنین دعوتی را در خودم نمی‌بینم. تازه حالا آسا‌ن‌تر هم شده است، چرا که اگر دعوت رسمی در کار باشد، تمام مخارج سفر را خودشان تقبل می‌کنند. اما اگر فکر می‌کنید همه چیز واقعاً عوض شده است، سخت در اشتباهید.
شوهر من سوئدی­ست. اما غربی بودن او هیچ معنی و مفهومی برای من ندارد مگر موقعی که باهم سفر می‌کنیم. چندی پیش، هر دو ما را به اُسلو (پایتخت نروژ) دعوت کرده بودند. ولی کارهایی که من برای تدارک این سفر ردیف کرده بودم هیچ شباهتی به فهرست او نداشت. تنها کاری که شوهر من لازم بود انجام بدهد این بود که در آخرین لحظه بلیتی رزرو بفرماید، چمدانش را ببندد و به فرودگاه برود. حال آن­که کارهای تدارکاتی من مدتی پیش از روز سفر شروع می‌شد: اول از همه باید به سفارت نروژ زنگ می‌زدم و می‌پرسیدم که آیا منِ شهروندِ کرواسی نیازی به ویزا دارم یا نه؟ این بار بخت یارم بود و لازم نبود ویزا بگیرم، اما اگر لازم بود، باید می‌پرسیدم دریافت ویزا چه مدت طول می‌کشد؟ (به­طور مثال، ویزای کانادا دو روز وقت می‌برد، چون بایستی به سفارت کانادا در وین مراجعه کرد.) بعد بایستی پرسید هزینه ویزا چقدر است و چه مدارکی لازم دارند: کارت دانشجویی، گواهی رئیس اداره، فتوکپی اظهارنامه بانکی، و یا سند محضری دال بر این­که در کشور خودم صاحب مال و ملکی هستم، و این قبیل چیزها. ولی این آخر کار نیست؛ بعضی کشورها، مثلاً انگلیس، مدرک دیگری هم لازم دارند، و آن دعوتنامه است. یعنی یک نفر از اتباع آن کشور بایستی کفالت و ضمانت شما را برعهده بگیرد، آخر به شمای اهل اروپای شرقی که هرجی نیست، اعتمادی نیست. باورشان نمی‌شود که به­خاطر حرفه‌ای که دارید به کشورشان می‌روید، تا چه برسد به این­که بگویید فقط محض سیاحت قدم رنجه فرموده‌اید. این قضیه همیشه مرا به یاد آن ضمانت‌نامه‌ای می‌اندازد که چهل سال پیش خاله جانم از ایتالیا برایمان فرستاد.
همین چند ماه پیش در فرودگاه «هیث‌رو» لندن، شاهد صحنه تحقیرآمیزی بودم. یک زن و شوهر پیراهل کرواسی که برای مرخصی راهی جزایر باربادوس بودند، ضمن توقفی در لندن، داشتند سین جیم پس می‌دادند. مأمور گمرک مانده بود حیران: توریستِ اهل کرواسی به مقصد جزایر باربادوس؟! مگر می‌شد چنین چیزی را باور کرد؟ در نتیجه، زن و شوهر هموطنِ من مجبور بودند توضیحات مفصلی بدهند درباره مقصدشان، ویزای­شان، و این­که چقدر پول به همراه دارند. ظاهراً هم تمام مدارک­شان درست و کامل بود. من در لحن صدایشان، اضطراب و دلخستگی­ای را احساس می‌کردم که خود بارها از سر گذرانده بودم. بر من کاملاً آشکار بود که مأمور جوان گمرک فرودگاه لندن، نمی‌توانست به این سادگی باور کند که کسی از این منطقه بخصوص دنیا قصد و غرضی به­جز مهاجرت غیرقانونی در سر داشته باشد، پس این مسافر را بایستی یک خطر بالقوه به­شمار آورد.
و اما فهرست مفصل تدارکات من برای یک سفر خارج، تنها تفاوت بین من و شوهر سوئدی من نیست. وقتی در فرودگاهی به باجه کنترل گذرنامه نزدیک می‌شویم، تنها کاری که او می‌کند این است که جلد گذرنامه‌اش را نشان می‌دهد و مأمور مربوطه دستی تکان می‌دهد و بی‌آن­که نگاهی به آن بیندازد، اجازه عبور می‌دهد. خلاص! حالا، این اواخر، حتا می‌تواند درگاهی را انتخاب کند که بالایش نوشته‌اند «مسافران داخلی و اتحادیه اروپا» ، ولی من بایستی از درگاهی عبور کنم که رویش نوشته­اند: «دیگران».
دیوار نامرئی میان شرقی‌ها و غربی‌ها درست همین­جا شروع می‌شود، مقابل همین باجه شیشه­ای که پنجره­ای به اندازه یک قاب عکس در آن تعبیه کرده‌اند. مأمور داخل باجه، ابتدا گذرنامه‌ام را از دستم می‌گیرد و به­دقت وارسی می‌کند تا یقین حاصل کند که جعلی نیست. بعد فهرست اسامی مجرمان و جانیان خطرناک و سایر افراد تحت تعقیب را چک می‌کند، و پس از این­که مطمئن شد من یکی از آن­ها نیستم، ازم می‌پرسد: «چه مدت قصد دارید این­جا بمانید؟» معمولاً همین­قدر که بلیتم را نشانش بدهم کافی است، ولی گاهی هم سؤآل بعدی به دنبال می‌آید که: «چقدر پول به­همراه دارید؟» و این سؤالی­ست که خون مرا به جوش می‌آورد. من هنوز نتوانسته‌ام معنی و مفهوم این سؤال را بفهمم. مثلاً اگر مسافری از یک کشور اروپای غربی باشد، به خودی خود، یعنی این­که آدم متمولی­ست؟ اما از شما چه پنهان، جواب این سؤال را هم آماده کرده‌ام. بنابراین خشم و غضبم را فرو می‌خورم و تراولر چک‌هایی را که فقط و فقط به این منظور در کیف حمل می‌کنم نشانش می‌دهم. اگر باز اصرار داشته باشد درباره محل اقامتم بپرسد، نامه‌ای را در برابر چشمان ورقلمبیده­اش می‌گذارم که می‌گوید مرا به کشور وامانده‌اش دعوت کرده‌اند، و من قصد ندارم مخل آسایش کسی بشوم. این دعوتنامه ممکن است ــ تأکید می‌کنم: ممکن است ــ اندک احترامی در او برانگیزد، ولی آن هم احترامی است کاذب، چرا که هنوز به من اعتماد ندارد: «از کجا که این نامه سراپا جعلی نباشد؟» حالا من احساس می­کنم که نه تنها فقیر و بی‌پولم، بلکه شایسته اهانت و خفت و خواری‌ام تا به حدی که عرق شرم به پیشانی‌ام بنشیند. و این همان حالی است که هنگام ورود به یک کشور غربی به آدم دست می‌دهد.
ناگفته پیداست که شوهر سوئدی بنده هیچ مجبور نیست به این گونه سؤآل‌ها جواب بدهد. می‌دانید چرا؟ برای این­که کسی این سؤآل‌ها را از او نمی‌پرسد. روشن شد؟
و من هنگامی که به آن طرف وارد می‌شوم ، پیش خودم فکر می‌کنم که لابد برزخ هم چنین جایی­ست. چشم من که حالا دیگر به انواع و اقسام صحنه‌های عبور از مرز عادت کرده است، به گروه کوچکی از کولی‌ها می‌افتد که یا اهل آلبانی‌اند و یا جمعی از پناهندگان بوسنیایی، و حتا از «ما» هم جدایشان کرده‌اند تا تحقیر را به حد کمال برسانند. نگاهی به آن­ها می‌اندازم و پیش خودم فکر می‌کنم که من و این جماعت کولی و افسران پلیس، خوب می‌دانیم که مرزها و موانع هنوز وجود دارند، و شهروندان کشورهای اروپای شرقی، با وجود فروپاشی کمونیسم و همه بیانیه‌های سیاسی مقامات رسمی، تا مدت­های مدید همچنان «شهروند درجه دو» به­شمار خواهند رفت. بین ما و آن­ها یک دیوار نامرئی وجود دارد. اروپا قاره­ای دو نیمه است، و فقط کسانی که نمی‌توانستند سفر کنند و به چشم خود ببینند، باور داشتند که شرقی‌ها و غربی‌ها را می‌توان برابر دانست. حقیقت خیلی ساده است، و من می‌توانم آن را در چشمان افسر پلیس بخوانم؛ و آن این است که: «ما برابر نیستیم». علاوه براین، به­گمان من، شهروندان کشورهایی که تازه نظام دموکراسی نوع غربی را پذیرفته­اند، حالا بیش از پیش مورد سوء­ظن قرار دارند، چرا که امروز در مقایسه با دوره سابق، عده خیلی بیشتری از آنان می‌توانند به خارج سفر کنند.
و من، از شما چه پنهان، نگران زندگی زناشویی‌ام هستم. اگر این نوع تبعیض‌ها مدت بیشتری به طول انجامد، چطور می‌توانم به شوهر سوئدی‌ام بقبولانم که به­خاطر عشق با او ازدواج کرده‌ام و نه برای آن­که موقع ورود به یک کشور غربی، در برابر باجه کنترل گذرنامه پشت سرم بایستد و این جمله جادویی را بر زبان آورد که:«عیال بنده هستند»...

اندر حکایت وفاداری در ترجمه

گفتگویی با مایکل هنری هایم

لوئیز استاین‌من

مقالۀ زیر از بخش فرهنگی روزنامۀ لس‌آنجلس تایمز، به تاریخ 30 سپتامبر 2001 برگرفته شده است؛ یعنی سه هفته‌ای پس از وقایع 11 سپتامبر،  و از این رو اشاره‌هایی به مسائل افغانستان در آن دیده می‌شود.

این ترجمه یک بار در شمارۀ هفدهم "نامۀ کانون نویسندگان ایران در تبعید" (بهمن 1382 ) با عنوانی متفاوت چاپ شده است.

مایکل هنری هایم

دنیایی را در ذهن مجسم کنید عاری از محاسن و مزایای ترجمه؛ یعنی دنیایی که در آن مجبورید انجیل‌ها را به یونانی بخوانید و صد سال تنهایی ِ مارکز را به اسپانیایی و دوزخ ِ دانته را به ایتالیایی و محاکمۀ کافکا را به آلمانی. اگر امروز یک ادب‌دوست ِ آمریکایی بخواهد داستانی از یک نویسندۀ افغانی بخواند، بی‌آنکه با زبان‌های دری یا پشتو آشنایی داشته باشد، در وضعی قرار خواهد داشت که گویی در دنیایی زندگی می‌کند عاری از هنر ترجمه، زیرا هیچ داستانی از ادبیات افغانی در کتابخانه‌ها یا کتابفروشی‌های ایالات متحده یافت نمی‌شود. هیچیک از آثار ادبی افغانستان تاکنون به انگلیسی ترجمه نشده است، و این را سلیمان ولی احمدی می‌گوید که سردبیر یک مجلۀ ادبی/فرهنگی/تاریخی ِ افغانی در آمریکا ست و معتقد است که چنین کاری به این زودی‌ها هم میسر نخواهد شد. مایکل هنری هایم ، یکی از مترجمان برجستۀ آثار ادبی به زبان انگلیسی، می‌گوید: « در وضعیت امروز، همه یکباره علاقه‌مند به این شده‌ایم که هر چه بیشتر دربارۀ افغانستان آگاهی پیدا کنیم، و تازه دریافته‌ایم که چقدر کم می‌دانیم. به اندازۀ کافی مترجم تربیت نکرده‌ایم، و ممکن است ده سالی طول بکشد تا مترجمان ماهر و قابلی به عرصه برسند که بتوانند آثاری را از دری یا پشتو به انگلیسی ترجمه کنند» و از این می‌ترسد که دولت آمریکا به راه‌حل‌های فوری متوسل بشود: « یک دستگاه دولتی لابد عده‌ای را به مدارس زبان خواهد فرستاد و این عده از کلاس اول زبان عربی شروع می‌کنند، و طولی نمی‌کشد که محققان و متخصصان آنی پیدا خواهیم کرد. اما این کار، فقط یک واکنش است و نه جریان یافتن دائمی دانش و معرفت.» هایم، که از 1986 ریاست بخش زبان‌ها و ادبیات اسلاوی دانشگاه یو.سی.ال.ای (لس آنجلس) را بر عهده دارد، زمانۀ دیگری را به خاطر می‌آورد که رویدادهای داغ سیاسی، سبب‌ساز علاقۀ همگان به فرهنگ‌های خارجی شده بودند: «21 اوت 1968 ، یعنی اشغال چکسلواکی به وسیلۀ نیروهای شوروی... همه می‌خواستند با ادبیات چک آشنا بشوند.» درست برعکس، پس از سقوط دیوار برلین، کنجکاوی همگان نسبت به زبان‌های اسلاوی فروکش کرده است. هایم می‌گوید: «همینکه کشوری از دایرۀ اخبار روز خارج می‌شود، علاقۀ عام به فرهنگ و ادب آن کشور هم کاستی می‌گیرد. روسیه دیگر آن امپراتوری شیطانی نیست، بلکه کشوری است که در آیندۀ نه چندان دوریکی از کشورهای جهان سوم خواهد بود. حالا عدۀ کمتری از دانشجویان به آموختن زبان روسی روی می‌آورند، چرا که بورس‌های کمتری در این زمینه عرضه می‌شود و تعداد مشاغل هم کاهش یافته است. وزارت خارجه نیز به اندازۀ سابق، مترجم روسی استخدام نمی‌کند.» و سپس با آهی از سر دلسردی می‌افزاید: «حال آنکه من فکر می‌کنم ما که یک کشور 250 میلیونی هستیم، ثروت کافی در اختیار داریم که از عهدۀ مخارج تحصیل کارشناسان فرهنگ‌های دیگر بر‌آییم.» مایکل هنری هایم، متولد 1943 ، سی و چند سالی است به کار ترجمه اشتغال دارد. او نخست همراه با گریگوری راباسا ، مترجم برجستۀ صد سال تنهایی به انگلیسی، در دانشگاه کلمبیا (نیویورک) به تحصیل پرداخت، و دکترای خود را در رشتۀ زبان‌های اسلاوی از هاروارد دریافت کرد. از جملۀ آثار فوق‌العادۀ او می‌توان دو رمان مشهور میلان کوندرا را نام برد که از زبان چک به انگلیسی گردانده است، یعنی سبکی تحمل‌ناپذیر هستی و کتاب خنده و فراموشی، و همچنین در جستجوی کودک اندوه اثر واسیلی آکسیونوف از روسی، دائرة‌المعارف مردگان اثر دانیلو کیش از زبان صربی، و قرن من آخرین رمان گونتر گراس، برندۀ جایزۀ نوبل، از آلمانی، و نیز مرگ در ونیز توماس مان از آلمانی. او به شش زبان خارجی تسلط کامل دارد: چک، فرانسه، آلمانی، ایتالیایی، روسی و صربو-کروآت؛ و پنج زبان دیگر را نیز در حد خواندن می‌داند ( دانمارکی، مجار، لاتین، اسلوواکی و اسپانیایی). وقتی که از نخستین ترجمه‌اش پرسیدم گل از گلش شکفت: « نامه‌های چخوف اولین کتابی بود که ترجمه کردم. فکر نمی‌کنم هیچ مترجم جوان دیگری به اندازۀ من شانس آورده باشد.» هایم با اینکه به این گفتگو تن داده است، فکر نمی‌کند عدۀ زیادی به مقولۀ ترجمه علاقه داشته باشند، و می‌گوید: «به وضع کلی بازار ترجمه مشکوک هستم. دوستی یک بار نکتۀ جالبی را عنوان کرد و گفت در هر کشوری یک گروه سه هزار نفری می‌توان یافت که به مطالعۀ کتاب‌های خوب – یعنی کتاب‌های دشوار- علاقه دارند. جمعیت کشور هر قدر هم که باشد، باز همان سه هزار نفر را دارید، و از آنجا که این دوست من هلندی است، 3000 نفر در کشور او گروهی است نسبتاً بزرگ‌تر از 3000 نفر در آمریکا، ولی باز 3000 نفر هستند و نه بیشتر.» همسر هایم ، پریسیلا، در دبیرستان‌ها معلم لاتین و یونانی است، و آنها سال‌هاست در خانه‌ای در محلۀ وست‌وود (لس آنجلس) زندگی می‌کنند. باغچه‌ای هم در حیاط خلوت‌شان دارند که در آن گل و سبزی و گوجه‌فرنگی می‌کارند. هایم به ظاهر میزبان مشکوکی است، اما در مهمان‌نوازی ید طولایی دارد. فنجانی قهوه برایم می‌ریزد و بشقابی پر از گوجه‌فرنگی سرخ رومانیایی در برابرم می‌گذارد، و بعد در صندلی‌اش جا خوش می‌کند. پروانه‌ها در میان گل‌های زیبا و رنگارنگ حیاط در پروازند. هایم بیشتر روزها اگر کلاس نداشته باشد، همینجا در خانه پشت میز تحریرش نشسته و ششدانگ حواسش را متوجه صفحۀ کامپیوتر لپ‌تاپ خود کرده است. دور و بر میزش، قفسه‌ای مملو از آلات و ابزار ترجمه دم دست دارد، از جمله یک فرهنگ روسی چهار جلدی چاپ دهۀ 1930 ، که می‌گوید «خیلی‌ها معتقدند هنوز رو دست ندارد»، یک فرهنگ روسی- انگلیسی آکسفورد، یک فرهنگ اصطلاحات روسی- انگلیسی راندوم هاؤس ، چاپ سوم فرهنگ وبستر، فرهنگ فشردۀ آکسفورد، فرهنگ اصطلاحات انگلیسی لانگ من و فرهنگ معادل‌های رودیل. آثار ادبی ترجمه شده را در کتابخانه‌های بسیاری از کتابخوان‌های آمریکایی می‌توان دید. کتاب مقدس، البته، نمونه‌ای است که همه جا می‌توان یافت. با این حال، عدۀ بسیار کمی از عامۀ مردم با هنر ترجمه آشنایی دارند. ترجمه در واقع هنری است که در «پشت صحنۀ» حیات ادبی هر کشوری رخ می‌دهد. لارنس ونوتی، استاد انگلیسی دانشگاه تمپل ( پنسیلوانیا) در کتاب بحث‌انگیزش رسوایی‌های ترجمه – چاپ 1998 – گفته است: «ترجمه علاوه بر اینکه تألیف بشمار نمی‌رود، از سوی قانون حق مؤلف هم به رسمیت شناخته نمی‌شود، دانشگاهیان قبیح‌اش می‌دانند، ناشران و شرکت‌های بزرگ و دولت‌ها و سازمان‌های مذهبی هم از آن سوءاستفاده می‌کنند.» ناقدان ادبی، اغلب، به هنگام نقد یک کتاب، به ترجمه بودن آن اشاره‌ای نمی‌کنند، و این یک بار موجب گلایه نامۀ مفصلی شد از سوی نویسندۀ نامدار معاصر، جویس کارول اوتس به روزنامۀ نیویورک تایمز: «عده‌ای فکر می‌کنند کتاب‌های خارجی به واسطۀ یک فرایند مرموز شیمیائی و بدون دخالت دست مترجمان توانا به انگلیسی برگردانده می‌شوند، درست مثل آن گروه همکیش‌شان که معتقدند بازیگران فیلم‌های سینمایی برای بر زبان آوردن جمله‌هایشان در برابر دوربین، از هنر خودشان مایه می‌گذارند و نه از متنی که توسط یک فیلمنامه‌نویس فراهم آمده است.» گمان عام بر آن است که مترجم بایستی نامرئی بماند و تنها به نقل مطلب بپردازد. اما جناب هایم معتقد است که: «امروزه یک نظریۀ تازۀ پُست مدرن در این زمینه رواج یافته است که می‌گوید مترجم خود اثری تازه می‌آفریند؛ و من با این حرف مخالفم. صد البته بنده هم عقیده دارم که کار مترجم نوعی آفرینش ادبی است، اما گمان نمی‌کنم بتوان ترجمه را یک اثر تازه به حساب آورد. من شخصاً میل دارم تا حد امکان همان اثری را در زبان انگیسی بازآفرینی کنم که نویسنده به زبان خود نوشته است.» اما وقتی از او می‌پرسم که آفرینش همان اثر آیا اصولاً امکانپذیر است، لبخندی از سر شکیبایی بر لب می‌آورد و می‌گوید: «عرض کردم در حد امکان !» از آنجا که کار ِ هایم یافتن عبارت‌های درست برای نقل مطالب دیگران است، خود نیز به هنگام تکلم، کلماتی دقیق به کار می‌برد: «می‌توان انتظار داشت که یک ترجمۀ خوب، امکان یک بحث هوشمندانه را میان دو نفر فراهم آورد که یکی اثر را به زبان اصلی و دیگری ترجمه‌اش را خوانده باشد. به گمان من، این نهایت امیدی است که می‌توان داشت. کسی که ترجمۀ انگلیسی متنی را می‌خواند، بایستی به این باور برسد که – با وجود وقوف به متن انگلیسی‌یی که در برابر دارد- در واقع مشغول مطالعۀ اثری است به زبان فرانسه یا ژاپنی. و معمای اصلی همین جاست. شاید بتوان آن را حیله‌گری خواند، یا حتی حقه‌بازی! اما به نظر من امکانپذیر است.» عده‌ای هم بر این گمان‌اند که فرهنگ‌های مختلف چندان متفاوت‌ هستند که ترجمه هرگز نمی‌تواند رونوشت برابر اصل باشد. مثلاً اگر به یک آمریکایی بگویید "نان"، بسته‌ای نان مکعب مستطیل بسته‌بندی شده در یک پاکت نایلونی را در نظر مجسم می‌سازد که پیشاپیش هم به صورت برش‌هایی برابر در آورده شده است، اما اگر به یک فرانسوی بگویید "نان"، یک باگت دراز و برشته و داغ را در نظرش مجسم ساخته‌اید. ضرب‌المثل معروف و متداول دربارۀ ترجمه - (لاتین) - دقیقاً یعنی "مترجم، خائن است." جان کلام آنکه مترجم "بی‌وفا" است. باربارا جانسون در رساله‌ای به نام وفاداری به مفهوم فلسفی آن (1985 ) تمثیل شایسته‌تری به دست داده است: « مترجم نه یک همسر مطیع، بلکه همانند یک فرد دوهمسرۀ وظیفه‌شناس است که هم به یک زبان مادری وفادار است و هم به یک زبان خارجی.» مایکل هنری هایم معمولاً موقعی به یک اثر ادبی جذب می‌شود که نویسنده شیوه‌ای جالب و ابتکاری در زبان به کار برده باشد: « امکان ندارد بتوانم اثری را ترجمه کنم که با عقاید من در تضاد باشد، حال هر قدر هم که از نظر زبانی یک اثر خارق‌العاده بشمار برود. با این وجود، دست به ترجمۀ آثار نویسندگانی هم زده‌ام که نظراتشان صد در صد مورد قبول من نبوده است.» و بی‌درنگ میلان کوندرا را مثال می‌زند: « زبان کوندرا بسیار بکر و تازه است، و به همین دلیل مرا جذب خود ساخت. ایده‌های او هم برایم جالب بود، با اینکه با همۀ آنها موافق نبودم. اما هنر کوندرا در آن بود که شیوه‌هایی چند باب نمود که آن موقع برای خوانندگانش کاملاً تازگی داشتند.» هایم هنگام بحث دربارۀ کوندرا، که معمولاً روابطی تلاطم‌آمیز با مترجمان خود دارد، نوعی حالت دیپلماتیک به خود می‌گیرد. کیلب کرین در مقاله‌ای در مجلۀ لینگوآ فرانکا (اکتبر 1999 ) از پیکار بی‌امان کوندرا بر علیه "ترجمه‌های بی‌وفا" سخن می‌گوید و جزئیاتی از این مبارزۀ ده-پانزده ساله را ردیف می‌کند. عده‌ای از نام‌آوران جهان ادب، این جهاد را – که شامل احکام سنگینی علیه مترجمان آثار او و از جمله هایم بوده است – نوعی وسواس قلمداد کرده‌اند. کوندرا در مقام دفاع از خود، پاسخ داده است: «آیا این یک وسواس بی‌مورد است؟ به هیچ وجه! کتاب‌های من در قالب ترجمه، زندگی دیگری داشته‌اند. این ترجمه‌ها خوانده شده ، نقد شده، قضاوت شده، و در نتیجه پذیرفته یا رد شده‌اند. پس من چطور می‌توانستم در قبال آنها بی‌تفاوت بمانم؟» اما گونتر گراس نمونه‌ای است کاملاً متفاوت در زمینۀ رابطۀ نویسنده و مترجم. مثلاً برای رمان قرن من (1999 ) گراس پانزده تن از مترجمانش را از کشورهای مختلف به دفتر ناشرش در گوتینگن (آلمان) دعوت کرد، و به مدت سه روز، و روزی 15 ساعت، سمیناری برای آنها برگذار نمود، و طی این سمینار، به نقل از هایم: «به ما می‌گفت چه چیزهایی در ذهن خود داشته است، و حتی از ما نظر می‌خواست، زیرا هنگامی که ما کار ترجمه را شروع کردیم، نوشتن رمان هنوز به پایان نرسیده بود.» و مجادله‌ای طولانی را به خاطر می‌آورد بین گراس و مترجم دانمارکی دربارۀ قیام کارگران برلین شرقی در 1953 ، که گویا در نهایت « به نفع گراس ختم شد». هایم پنج شش سالی است که به ترجمۀ خاطرات کورنی چوکووسکی از زبان روسی است: « چوکووسکی نویسندۀ داستان‌های کودکان، منتقد و مترجم زبردستی نیز بود، و این کتاب او مجموعه‌ای است که مرا تا حد مرگ می‌ترساند. او مارک تواین را به روسی ترجمه کرده است. او البته بیشتر نویسندگان بزرگ زمانه‌اش، از جمله ایزاک بابل، آنا آخماتووا، و بوریس پاسترناک می‌شناخت و خاطراتش که سال‌های 1901 تا 1969 را در بر می‌گیرد، گواه شگفت‌انگیزی است در مورد تلاش خارق‌العاده‌ای که او در همۀ آن سال‌ها به خرج داد تا انسانی صادق باقی بماند، آنهم در زمانه‌ای که عدم صداقت، لازمۀ بی‌چون و چرای زنده ماندن بود.» پس از پایان این کار، هایم بایستی هر چه زودتر دربارۀ کار بعدی‌اش تصمیم بگیرد: «مسئله‌ای است بس دشوار. برای اینکه نباید کاری را برگزید که انگ شما نیست، زیرا مدتی طولانی بایستی با آن سر کنید.» و پس از مکثی می‌افزاید: «خیلی دلواپسم می‌کند.» و تو گویی به قصد تشدید هر چه بیشتر این دلواپسی، تلفن اتاق کارش زنگ می‌زند. ناشر آمریکایی رمانی است از یک نویسندۀ اروپای شرقی و مشتاق است بداند آیا هایم ترجمۀ این اثر را در نوبت بعدی کارهایش قرار خواهد داد یا نه. هایم خیلی مؤدبانه و دوستانه توضیح می‌دهد که هنوز قادر نیست تعهدی در این زمینه بدهد و به ناشر مربوطه توصیه می‌کند با مترجمان دیگری تماس بگیرد. هایم متأسف است از اینکه کتابخوان‌های آمریکایی میانۀ چندان خوشی با ادبیات ترجمه‌ای ندارند: «ناشری یک بار می‌گفت برخی نویسندگان خارجی که آثارشان در بازار آمریکا عرضه نمی‌شود معتقدند مردم آمریکا چندان علاقه‌ای به آنچه در خارج از مرزهای کشورشان رخ می‌دهد ندارند، و این باعث تأسف است. و می‌گفت که آمریکایی‌ها در حقیقت بسیار هم به مسائل برون مرزی علاقه دارند، اما نکته آن است که دل‌شان نمی‌خواهد این مسائل را از زبان خارجی‌ها بشنوند. در نتیجه ترجیح می‌دهند آثار جیمز کلاول را دربارۀ ژاپن بخوانند تا مثلاً رمان‌هایی از کنزابورو اوئه که جایزۀ نوبل را هم برده است.» هایم معتقد است که بطور کلی واهمۀ عام از هر آنچه نا آشنا است، و بی‌اعتمادی به مترجم، از عواملی هستند که در این گونه گزینش‌ها دخیل‌اند، و می‌گوید معلمان و کتابداران در پیکار بی‌امان فرو ریختن این موانع نقش مهمی دارند: «نقش معلم‌ها آن است که می‌توانند در دورۀ مدرسه به بچه‌ها بیاموزند که هیچ نیازی به این گونه موانع نداریم. و نقش کتابداران (و همچنین کتابفروشان) کمک به علاقه‌مندان است در زمان انتخاب کتاب.» هایم هر دو سال، کارگاهی در رشتۀ ترجمۀ ادبی در یو. سی. ال. ای دایر می‌کند، و با افاده‌ای موجه هم می‌افزاید: «از هر کارگاه، یکی دو مترجم حرفه‌ای بیرون آمده است.» دانشگاه‌های آمریکایی (و از جمله همین یو. سی. ال. ای) تنها یک سال آموزش زبان خارجی دارند، و این به گمان هایم شرم‌آور است: «اگر می‌خواهیم ملت فرهیخته‌ای داشته باشیم، باید مردم را به یادگیری زبان‌های خارجی تشویق کنیم، و تنها در این صورت است که می‌توانیم یک ملت باشعور و آگاه داشته باشیم، و درک کنیم که اصولاً زبان یعنی چه، نه به دلایل عملی، چرا که انگلیسی یک زبان جهانی است. وقتی یک آمریکایی به خارج سفر می‌کند، برای سفارش یک فنجان قهوه نیازی به دانستن زبان اردو ندارد.» او همچنین یادآور می‌شود که عطش آمریکایی‌ها در زمینۀ آثار فرهنگ‌های دیگر، کمتر از سایر کشورهاست. آثار ادبی انگلیسی بیش از بقیۀ آثار کشورهای دیگر به زبان‌های خارجی ترجمه می‌شوند. اما در مقایسه، تعداد آثار ادبی ترجمه شده به انگلیسی بسیار کمتر از آثاری است که به سایر زبان‌ها ترجمه می‌شوند. در آمریکا بخصوص چاپ آثار ترجمه شده به انگیسی، هر چه بیشتر به ناشران دانشگاهی اختصاص یافته است. اما یکی از معدود ناشران آزاد که هنوز به چاپ ترجمه می‌پردازد، انتشاراتی فارار، استراؤس اند ژیرو است. راجر استراؤس که از بنیانگذاران این بنگاه معتبر در نیویورک است عقیده دارد: «هیچ ناشری نمی‌تواند خود را یک ناشر تمام عیار بخواند مگر چاپ و انتشار آثار ادبی خارجی را در دستور کار خود داشته باشد.» هایم اما می‌گوید: «در اینکه ادبیات آمریکا بس درخشان و زنده است هیچ شکی نیست، ولی در عین حال، آثار جالبی نیز در سایر کشورها و به زبان‌های گوناگون نوشته و منتشر می‌شوند که اگر به آنها توجهی نشان ندهیم، در درجۀ اول، به زیان خود ما تمام خواهد شد، و فرهنگ ما ست که از بقیۀ جهان عقب خواهد ماند.»